ضرورت تفکر و ارج گزاری فلسفه در مقابل اندیشه تغزلی

نوشته شده در فوریه 6, 2011 توسط

0


سعید غافل

مقاله <امتناع از تفکر یا عقل به چه درد ما می‌خورد…>  خالد خسرو در پاسخی به مقاله‌ی «اسارت در زندان‌ های آهنین» عباس فراسو در <۸ صبح> و بعدا <صفحه باز>، برایم یاد آور ترجمه ای از پوپر در رد جنبش محیط زیست بود.که چطور از نویسنده مقاله عالی (دگماتیسم روشنفکران آماتور و دفاع از پلورالیسم معرفتی)  چنین نوشته و ترجمه ای هم داشت، که عنوان مقاله مگر گفته مشهور ولتر را(جلو پیشرفت ملتی  را که به تفکر آغاز کرد نمی توان گرفت. نقل به معنا) به صورت برعکس ننوشته است؟
به باور من مقاله ای «اسارت در زندان‌ های آهنین»  از مسایل محوری و جوانب مهم این موضوع غافل مانده است. از جمله می توان به استبداد در همه اشکال اش و به خصوص شکل فکری و شعری آن، فلسفه اسلامی ، عاج نشینی روشنفکرها اش، نیاموختن از تاریخ و خنثا ننمودن توطیه ها، اشاره کرد.
خالد خسرو مساله  تاثیر فرهنگ مادی در جهان امروز را  عامل عمده در تغیر و گذار به این جهانی شدن میداند که از جمله عامل مهم است، اما نه تعین کننده. این برداشت به سادگی سبب برداشت های دوپهلو میگردد. و با کوتاه مدت نگریستن  مساله  سبب برداشتی دیگر می شود
او می نویسد:
» آگاهی بر حقوق دموکراتیک به معنای ریشه گرفتن دموکراسی در افغانستان نیست. وقتی در کشوری حزب سیاسی وجود ندارد، حکومت قانون ضعیف است، و دستگاه قضایی و عدلی توانایی حفاظت از حقوق دموکراتیک شهروندان را ندارد، آگاهی دموکراتیک، امر مبتذلی است. در حد تیوری، دارای وجاهت و مشروعیت است.»  این تفسیر تا اندازه ای درست است اما در عین حال لازم است بدانیم که تفکر سبب یافتن خلا ها و جستجو راه حل آنها میشود.
آقای خسرو در جای دیگری می نویسد:» آگاهی یک زن بر ستمی که بر او در خانواده‌ی مرد‌سالار و پدرسالار موجود می‌رود، باعث می‌شود که در یک موقعیت رادیکال شورش علیه این نوعی از نظام خانوادگی و جنسیتی قرار بگیرد. تا زمانی که حمایت حقوقی و قضایی از این زن در جامعه وجود نداشته باشد، هر نا‌فرمانی زنانه به شکل بی‌رحمانه‌ای سرکوب می‌شود. از این رو، این نوع از آگاهی الزاما در ذات خود نه عقلانیتی حمل می‌کند و نه به یک پراتیک اجتماعی و سیاسی ختم می‌گردد.»
بنا بر همان مقوله که بر خورد احساساتی اکثرا نتیجه مطلوب نداشته اگر احساساتی عمل نکند با تعقل به طور جمعی میتوانند به حقوق خود دست یابند. در کشور های دیگر در یک روندی دراز مدت مبارزه همانند هر دست آورد اجتماعی دیگر، بدان نایل گشته اند.
و در نهایت اینطور نتیجه می گیرد:
«اگر فلسفه نمی‌تواند سرآغاز این جهانی شدن انسان افغانی باشد، ولی، زیستن در جهان افسون‌زدایی‌شده و وابستگی شدید حیات مادی و سیاسی او به آن، چنین امکان تاریخی‌ای را مساعد می‌سازد»
به نظرم بدون فلسفه سیاسی و عملی یا تطبیقی اش غیر ممکن اگر  نباشد  بسیار مشکل خواهد بود. به طور مثال روسیه ،با نداشتن فلاسفه سیاسی خود با وجود دو امپراتوری و شروع نیمه صنعتی شدن از زمان پتر و سلاح هسته‌ای و رفتن به ماه و اقمار فضایی و سرمایه پر بار ادبی هنوز به دموکراسی دست نیافته است.
بدین ترتیب می توان پرسید: افغان های که در ین حدود کم و زیاد سی سال در کشور های مترقی و نسبتا دموکراتیک تر زیسته اند، چه دست آوردی  از آن زیست بوم ها و فرهنگ ها داشته اند، و چه سر مشقی برای مردم کشور خود شده اند؟
با بحثِ زندان زبان آقای عباس فراسو چندان موافق نیستم، و نیز در مطرح کردن موضوع در سطح فلسفه و بعد پاهین آوردن آن تا سطح یک ملا(عالم دین) سروش  و نظر پرداز تبار گرا آرامش دوستدار .
زیرا به باور من هرگاه تفکر به جریان بیافتد، خود زبان اش را میسازد. چنانچه در تاریخ ترجمان تفکر از یک زبان به زبان های دیگر شاهدیم:  یکبار با ترجمه  آثار فلسفی یونانی از لاتین به عربی و بار دیگر  با ترجمه آثار فلسفی اسلامی و یونانی  از عربی به لاتین و زبان های اروپایی.
استبداد یعنی  زورگویی، خشونت و حماقت. مستبد از اشخاص دانا و کسانی از خودش در سویه بلند قرار دارد متنفر است بنا بر آن استبداد زیادتر میل به نابودی دارد تا سازندگی .چون استبداد و تملق دو روی يک سکه اند که یک دور باطل را می پیماید.مداح با هدف خوشنودی و یا هم مقصدی دست به تعریف واقعیت ها و دروغ زده(نه ستایش واقعی)  و این دور سیاه را هر چه زیادتر تیره می نمایند و مدح شده آنها را حقیقت می پندارد و دیگر آن شخص پیشتر نیست که بیشتر خود بین و خود خواه شده. مستبد همانند اطفال ستایش و در شکل غلو آمیز اش تملق را دوست دارد، شاید این اطفال از نگاه شخصیتی که د چار نقص شخصیتی اند، کمبود مهر دوران کودکی شان را در بزرگ سالی پر می کنند.
برای روشن شدن بهتر استبداد شعری از دیدی تاریخی می خواهم به یک مسله برپردازم: در زمانی که قیودات دست و پاگیرِ دینی- سیاسی وجود نداشت ، می توان پرسید که چرا چندنظامیه  یکتعداد فیلسوف و دانشمند چون فارابی، البیرونی، ابن سینا و.. در یک دوره بیرون میدهد؟  در حالیکه  حدود ۴ قرن بعد از سبزواری تا به حال با وجود اینهمه مکتب ها و دانشگاه ها در هیچ حوزه  فیلسوفی نداشته ایم؟ دلیل اش چیست؟
شاید جواب اش را در عدم سانسور دینی و دولتی در بخش تعلیمی نظامیه ها جستجو کرد.
اگر این جواب درست باشد، باید برای دست یافتن به دموکراسی و پیشرفت،  خواستار برچیدن هر نوع (مغز شویی) سانسور و استبداد در بخش تعلیم و تربیه شد. باید یاد آور شوم که، در بخش تربیه شامل استبداد خانواده نیز میشود. چنانچه اگر درجامعه انسان های دموکرات وجود نداشته باشد، نظام اجتماعی بسوی استبداد پیش می رود. در ضمن، نظریه یاد شده بدون جدایی دین از دولت مشکل بسیار جدی خواهد بود
در کنار مادی گرایی، غرب زدگی،تبار گرایی و دیگر ایسم های دگم اندشانه ،  ذهنیت سازی های بت های هنر و یا ورزش ، همه اعتیاد های فر آورده اطلاعاتی چون رایانه ای، فیس بوک، ویدیو گیم .. و مواد مخدر از جمله موانع تفکر دنیا امروز در پهلوی مغز شویی ها است.
اوج شکل گیری استبداد شعر تغزلی(شکل قدیم) را شاید زمان سلطان محمود غزنوی برگردد. بیشتر از صد شاعر در دربار و مدح سرایی سبب رشد سریع شعر دری شد. زیرا استبداد و تملق دو روی يک سکه اند. شاید این سلاح برای مبارزه با خرد و دانش قصدا طرح ریزی شده بود. بلند بردن مقام شعر نظر به علم و فلسفه سبب استبداد شعر تغزلی شد که چاشنی عرفان و بعدا تصوف نیز بدان علاوه شد.که متاسفانه تا امروز هم قربانی میگیرد. برای اثبات این نظر فقط کافیست سری به مجلات ، نشریات ،مجالس  فرهنگی  و فیس بوک بزنید تا عمق فاجعه را دریابید.
عاج نشینی روشنفکران را میتوان عوامل مشکل شناخت و ارتباط جامعه خود دانست. یعنی وقتی انسان با  جامعه تماس نداشته باشد، چطور به شناخت آن دست خواهند یافت و مشکلات آنها را درک خواهند کرد؟ از طرف دیگر این مشکل همچنان به قدرت خود باقیست که چگونه میتوان با اکثریت جامعه ارتباط پیدا کرده و ذهنیت ها را به عامه انتقال داد. در ین مورد به کمک تبادل نظر هست که روشنفکران می توانند خود را از اقلیت منزوی برهانند.
در ین مورد میتوان از روشنفکران و دموکراسی های امریکا لاتین آموخت
آقای عباس فراسو می نویسند:» ایمان همواره یک امر فردی است و هیچگاه یک امر جمع‌گرایانه و جمعی و کلی نیست و نمی‌تواند یک امر کلی و جمعی و یا ساختاری باشد. آنچه جمعی و  با ابعاد اجتماعی است، هنجار اجتماعی است. چیزی به نام «ایمان اجتماعی» وجود ندارد. در حالی که ارزش‌ها می‌توانند هم فردی باشند و هم جمعی. ایمان را نمی‌توان بر مبنای هنجارها و کلیت‌های جمع‌گرایانه و کلی سنجش کرده، به داوری گرفت. مثلا ناممکن است کسی ادعا کند که ایمان «جامعه‌ی افغانستان» و یا ایمان «دولت افغانستان» چگونه است. تلقی‌های جمع‌گرایانه و کلی‌نگرانه از ایمان و اعتقادات، در سیاست سبب دیکتاتوری و در ابعاد فکری- فرهنگی سبب اسارت در زندان‌های دگماتیزم و مطلق‌انگاری می‌شود که این خود در تضاد با مفهوم آزادی و ایمان‌داری است.»
خب، شاید بتوان از فلسفه اسلامی، در جدایی دین دولت برای استدلال و اقناع دینداران سود جست. اما باید از فلسفه اسلامی و مبارزه شان آموخت و دنبال اش کرد و نه که از صفر دوباره شروع کرد.برتری علم و فلسفه را نظر به شعر تغزلی تایید و ارج گذاری نمود در نهایت لازم است یاد آور شوم که با استفاده از نظریات ابن رشد(که در غرب بنام   Averroes میشناسند)بود که دموکراسی دوره رنسانس در اروپا جان گرفت.
نوشته شده در: فرهنگ