خالد خسرو
اشاره: این مقاله در روزهای قبل در روزنامه 8صبح نشر شد و نقدی است از خالد خسرو بر مقاله من که آن هم قبلا در هشت صبح نشر شده بود (عباس فراسو)
عباس فراسو در مقالهی «اسارت در زندانهای آهنین»، که در روزنامه 8صبح به چاپ رسید، به این سوال دشوار و پر مناقشهی فلسفی پرداخت که دلایل امتناع از تفکر در افغانستان چیست؟ این مقاله آغاز یک گفتگو و امکان تامل در مورد اساسیترین بحران وجودی انسان افغانی را در پیش روی ما قرار داده است. واضح است که توانایی فلسفی پراختن و تحلیل این سوال به شکل بنیادین و فراگیر به خاطر فقدان نهاد دانش و تحقیقات علمی در حوزهی تمدنی افغانستان و منطقه، وجود ندارد، و هر مناقشه و مباحثهای دچار چالشها، نسنجیدگیها، ابهامها و گاه سطحیگراییها و تقلیلگراییهای است که به مرور زمان و در اثر استمرار تفکر فلسفی و علمی- اگر در افغانستان چنین فرصت حیاتی و طلایی پیش بیاید- آشکار میگردد.
فقدان و یا شیوههای ناکارامد اندیشیدن؟
عباس فراسو از این گزاره قاطع آغاز مینماید که «در افغانستان تفکر وجود ندارد»، و از نظر او دو دلیل، 1- نداشتن پرسش 2- شکست پیاپی عقل گرایی، موجب این فقدان شده است. فراسو این داوری را از منظر «کانتی» مطرح میکند که فقدان شهامت برای اندیشدن آزادانه، موجب امتناع و فقدان تفکر گردیده و ذهن در زندان اسارتهای تحمیل شده باقی مانده است: اسارت در زندان متافیزیک و اسطورهاندیشی، زندان زبان و زندان جامعه.
ولی، سنجش گزارهی آغازین حکایت از این دارد که برخلاف ظاهر قاطع آن، پیش از آن که فقدان شهامت در اندیشیدن اشاره به عدم فکر کردن به عنوان نیروی که انسان را از سایر موجودات متمایز مینماید، داشته باشد، نقدی ست بر نظام اندیشگانی پیشمدرن و تولد خرد مدرن. اما، نباید نقد تفکر پیشمدرن که بر اساس اطاعت از سنت و ارزشهای میراثی و مقدس استوار است، با فقدان «فکر کردن» که توانایی طبیعی و تمدنی انسان ابزارساز قلمداد میشود، یکی انگاشته شود. در واقعیت امر، شاید انسان سنتی به خاطر نظامهای استبدادی سیاسی و اجتماعی، و قسما بهخاطر گسستن و دوری گزیدن از تمدنهای دیگر، نوعی از نظام اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خلق میکند که برای سالیان متمادی تغییرات بنیادین در معماری، نظم و ارزشهای نهفتهی آن، به وجود نمیآورد.با این که انسان افغانی و سنتی، در وضعیت دشوار طبیعی و اجتماعی زندگی مینماید، اما، موضوع غامض این است که چگونه این شرابط دشوار نمیتواند بالای او اثر گذاشته و در نزدش پرسشهای جدید خلق نماید؟
زندان متافیزیک یا انتزاعیت انسان مادی؟
منظور فراسو از منظر «کانتی»، پیش رو نهادن وضعیت امتناع از تفکر جدید است. انسان سنتی افغان، با وجود مشقات هستی، بلایای طبیعی و مصیبتهای اجتماعی، نه تنها شهامت اندیشدن جدید را ندارد، بلکه امکانات چنین کار را نیز در اختیار ندارد. تشویق کانت به اندیشیدن آزادانه، جسارتی فراتر از محدودیتهای مادی انسان افغانی است. او تنها برای شناختن بدن و روان خویش نیاز به نظام جدید دانش دارد که پایههای جدید اخلاق و معرفت وجودی را پی بریزد. به عنوان مثال، نگاه غیرعلمی، سادهلوحانه و خرافاتی به غرایز جنسی وسکشوالیته، نظام سرکوب، خودآزاری و تقلیل بدن زن به محل دخول و ارضای مردانه را پی افگنده که از درون آن اخلاق ریاکارانه و مردسالارانه سر بیرون کرده است. در اینجا، احتمالا دانش جدید با ایجاد تغییر در شناخت انسان از بدن و نیازهای متغییر روانیاش، با دگرگونی در فهم رایج و سنتی انسان افغانی از سکشوالیته، او را به برخورد معقولتر با نیازهای جنسی فرا خواهد خواند. فراسو میگوید که عدم شکل گرفتن عقلانیت این جهانی، ذهن انسان افغانی را اسیر توهمات متافیزیکی کرده است. ولی به نظر میآید که این توضیح در نقد این توهمات کافی نیست. به صورت تاریخی، نظامهای سنتی اجتماعی و سیاسی برای پاسخ گفتن به مسایل و نیازهای ما به وجود آمدهاند. ولی، ناکارآمدی این نظامها، به دلیل تغییر شرایط و نیازهای آدمی، قابل مشاهده است. اگر «صدقه»، «ذکات» و «مالیه» تمهیدات اقتصادی برای فقرزدایی و تامین دولت به شمار میآید، ولی نظام مالی- اداری- سیاسی بیکفایت و اقتصادی که منجر به تولید ثروت نمیشد، تمهیدات مذکور را همواره بیاثر ساخته است. این نکته را به این دلیل مطرح کردم که به لحاظ فلسفی و به خاطر تسلط شریعت، اندیشیدن در تمدن شرقی تابع نصوص و تفاسیر آن است و آزادی فلسفیدن به معنای کانتی امر ناممکن میباشد، ولی ساماندهی نظام اداری، اقتصادی و سیاسی جوامع ما، همیشه نیازمند عقل دنیوی و مادی بوده و همواره این عقل هم از بیکفایتی رنج برده است. این که در این متن، عدم عقلانیت را همانند عباس فراسو عبارت «تاییدناپذیری عقلانی» بفهمیم، زیاد یقینی به نظر نمیآید. چون، ایجاد انواع نظامهای اداری، مالیاتی و کنترول سیاسی نشاندهنده به کاربردن قوهی نظاممند عقلی در سازماندهی امور است که چندان با روایت مطلق از اسطورهاندیشی و عدم عقلانیت ذهن افغانی جور در نمیآید. به ویژه، در عصر حاضر این پدیده ناممکنتر شده است.
به نظر من، با پرتاب شدن به عصر جدید که سکولار و تابع خرد علمی است، برای ما اسارت در زندان متافیزیک، امر امکانپذیری نیست. چون، جهان ما جهان افسونزدایی شده است، و استمداد ما از انواع تکنولوژیها، سیستمهای اداری و مدیریتی نشان میدهد که تکیه بر عقلانیت این جهانی در ساماندهی اقتصاد و جامعه و سیاست، یک انتخاب ناگزیر است. یعنی، وقتی فراسو از انسان افغانی اسیر در زندان آهنین متافیزیک سخن میگوید، موقعیت ما در جهان مدرن و سکولار شده را نادیده میگیرد و تنها به جنبههای فلسفی متا فیزیکی توجه مینماید.
توهم رهایی یا بازگشت به متافیزیک؟
مادیت انسان و استفاده از عقل این جهانی برای رفع مشکلات در جهان مدرن، حصارهای معرفت متافیزیکی را کوتاه مینماید. اما شناخت فلسفی مشکلات و مسایل بشری، احتمالا یک درک منسجمتر از جهان و انسان برای ما ارایه داده میتواند. ولی، این یک توهم است که آن را سر آغاز تحول فهم بشری به حساب آوریم. عباس فراسو با این احتساب، با متافیزیک با جنگ متافیزیک میرود.
او میگوید: «وضعیت انتولوژیک و هستیشناختی، زندانی است که هستی و تفکر آدمی در آن دربند است و فراتر از محدودهی آن وجود ندارد. رهایی از طریق دانستن و آگاه شدن بروضعیت باالفعل خویشتن به مثابهی یک «هستندهی دربند» و یا یک «رهایییافتهی خردورز»، ممکن میشود. یعنی، آگاهی نسبت به «اسارت در زندانهای آهنین» باید شکل بگیرد.»
به نظر میآید که تنها دستور اخلاقی «شهامت اندیشیدن» کانت، برای عباس فراسو کافی بوده است که آگاهی انسان بر هستی و موقعیت خود در این جهان را، سرآغاز رهایی از اسارتهای فکری و اجتماعی بداند. این انتزاعیترین و متافیزیکیترین روایت از رهایی ذهنی بشر است که به گونه غیر قابل درکی محدودیتها و امکانات مادی و تاریخی انسان به خاطر رهایی و تغییر را فراموش مینماید.
آیا آگاهی انسان بر فقر و گرسنگیاش، کمکی به رهایی او از این دو رنج و حرمان کرده میتواند؟ آگاهی انسان بر مصایباش به واسطه ایدیولوژی مذهب و نظام اخلاقی موجود تحریف میشود، و به واسطهی جهل گستردهاش، ابعاد و عمق رنجها و مصایباش پوشیده میماند. در این جا آگاهی فلسفی، انسان افغانی را ترغیب به شورش و رهایی از وضعیت موجود میکند ولی بیکفایتی این آگاهی، در فهم محدود از مجبوریتها و محدودیتهای مادی او و نداشتن درک درست از رابطهی وضعیت تراژیکاش با آن، برملا میگردد.
مثلا، آگاهی بر حقوق دموکراتیک به معنای ریشه گرفتن دموکراسی در افغانستان نیست. وقتی در کشوری حزب سیاسی وجود ندارد، حکومت قانون ضعیف است، و دستگاه قضایی و عدلی توانایی حفاظت از حقوق دموکراتیک شهروندان را ندارد، آگاهی دموکراتیک، امر مبتذلی است. در حد تیوری، دارای وجاهت و مشروعیت است، ولی آگاهی دموکراتیک بدون تضمینات قانونی و نهادی موضوعیت ندارد. از این خاطر، حمایت بسیاری از افغانها از احزاب قومی و افراطی که در ذات خود غیردموکراتیکاند، نظم سیاسی قوممحور و غیردموکراتیک را تشدید مینماید، آن هم در وضعیتی که ما به لحاظ تاریخی به خاطر استبداد سیاسی و فقدان راهکارهای صلحآمیز تقسیم قدرت، بیشترین ضربه را از رژیمهای غیردموکراتیک خوردهایم. منظورم این است که آگاهی فلسفی، هستی اجتماعی، سیاسی و اقتصادی بشری را باید در جایگاه تاریخی آن درک نماید، و بعد تغییرات را متناسب با رشد و پیشرفتهای مادی، امکاناتی و تاریخی او بسنجد و یا توقع نماید. توقع رهایی ذهنی انسان افغانی از اسارت سنتهای غیرعقلانی، تنها یک توهم مدرن است که عملی شدنش نه تنها امر بعید که کار خطرناکی نیز است. مثلا، آگاهی یک زن بر ستمی که بر او در خانوادهی مردسالار و پدرسالار موجود میرود، باعث میشود که در یک موقعیت رادیکال شورش علیه این نوعی از نظام خانوادگی و جنسیتی قرار بگیرد. تا زمانی که حمایت حقوقی و قضایی از این زن در جامعه وجود نداشته باشد، هر نافرمانی زنانه به شکل بیرحمانهای سرکوب میشود. از این رو، این نوع از آگاهی الزاما در ذات خود نه عقلانیتی حمل میکند و نه به یک پراتیک اجتماعی و سیاسی ختم میگردد.
نتیجهگیری
برداشت محدود کانتی از اندیشیدن آزاد و یا آگاهی بر وضعیت اسفبار خویشتن، رابطهی منطقی با آزادی ذهنی و عینی از اسارتهای بشری ندارد. آگاهی، پیششرط فلسفی نقد وضعیت موجود بشری است، ولی، به دلیل امکانات محدود مادی و تاریخی، این آگاهی الزاما انسان افغانی را در موقعیت کنش بنیادین و گسست از وضعیت موجود قرار نمیدهد.
بدون پیشرفتها و ضرورتهای مادی و تغییر موقعیتهای تاریخی بشری، آگاهی، تنها پیشگویی ناقص از آینده است. آگاهی به سبک دکارتی، نوعی از «معجزهی کشف» نیست که انسان در یک آن، بر هستی اجتماعی و مادی خویش واقف گردد. آگاهی را باید درک زمانمند و تاریخی انسان از خویش و موقعیت خویش پنداشت و نه یک فعل سادهی ذهنی بشری که چون ماشینی به کار میافتد.
همچنان بار دیگر خاطر نشان میسازم که توسعه دادن فهم متافیزیکی به حیات مادی انسان افغانی، توضیح مناسبی از امتناع تفکر به دست نمیدهد. حیات مادی، حیات فعال این جهانی است که ناکارآمدیاش متاثر از بیکفایتی ساختاری و فکری مداوم آن است تا نتیجهی وصلت انسان زمینی با متافیزیک. اگر فلسفه نمیتواند سرآغاز این جهانی شدن انسان افغانی باشد، ولی، زیستن در جهان افسونزداییشده و وابستگی شدید حیات مادی و سیاسی او به آن، چنین امکان تاریخیای را مساعد میسازد.
فوریه 6th, 2011 → 10:12
[...] سعید غافل مقاله <امتناع از تفکر یا عقل به چه درد ما میخورد…> خالد خسرو در پاسخی به مقالهی «اسارت در زندان [...]
فوریه 6th, 2011 → 10:18
[...] <امتناع از تفکر یا عقل به چه درد ما میخورد…> خالد خسرو در پاسخی به مقالهی «اسارت در زندان [...]