ما و گسیختگی فرهنگ کار (کار فرهنگ و تاریخ نامربوط)

نوشته شده در آوریل 21, 2010 توسط

0


حکمت مانا

انسانها به منابعی نیازمند هستند که بتوانند رفتارشان را معنا کنند و در سطحی از سطوح به یک‌پارچگی هویتی دست یابند. این منابع در قالب دین، فرهنگ و کار تجسم می‌یابند. این‌ها (دین، فرهنگ و کار) مجموعه‌ای از معانی را وضع می‌نمایند که انسان‌ها می‌توانند توسط آن اهداف‌شان را مشخص و سرشت تجارب مشترک‌شان را تعیین کنند. به این ترتیب انسان‌ها خود را به جهان پیوند می‌زنند.
فقدان منابع یاد شده و یا فقدان معانی لازم وضعیتی را به وجود می آورد که افراد نمی‌توانند رابطه‌ی خود و پیرامون خود را بفهمند، در نتیجه دچار نهیلیسم یا پوچ‌گرایی اخلاقی می‌شوند.
در نوشته‌ی حاضر سعی می‌کنم باب بحثی را در مورد مساله‌ی فرهنگ کار و بحران‌های روان‌شناختی آن بگشایم.
دانیل بیل، جامعه‌شناس معاصر آمریکایی، در کتاب «دین و فرهنگ در عصر پساصنعتی»1 کار را به عنوان اصلی که خصوصیات و الگوهای اجتماعی افراد را شکل می‌دهد، به سه نوع تقسیم می‌کند؛ کار پیشاصنعتی، صنعتی و پساصنعتی. به باور او این سه نوع کار اساساً جهات الگوها و خصوصیات اجتماعی انسان‌ها را دسته بندی می‌کنند.
می‌توان به سادگی روی این مساله توافق کرد که کارمندان یا آنانی که به طور متناوبی به کار مزدبگیر و بیرون از خانه مصروف اند، معمولا تن به نظم خاصی می دهند که هم محدود کننده‌ی رفتار آنان است و هم متقابلاً به وجود آورنده‌ی نوعی خاصی از رفتار است. بدین حساب چون رفتار انسان‌ها در دو بعد روان و جامعه قابل مطالعه است، ما ایضاً می‌پذیریم که کار با ایجاد اقلیم روحی خاص نوعی خاصی از رفتار اجتماعی و فردی را در پی دارد و به دنبال آن رفتار که در پیوند با حس روانی فرد است همواره بر نگرش و ذهنیت او تاثیر می‌کند. به عبارت خلاصه‌تر؛ روان فرد در مقام خاستگاه رفتار فردی، متقابلاً از رفتاری که می‌آفریند تاثیر می‌پذیرد.
امروزه کار را بدون هیچ قید و شرطی با کار مزدبگیر که معمولاً درون دفاتر صورت می‌گیرد می‌شناسیم، اما یک فرسنگ دورتر پدران ما با کار کاملا متفاوت تامین معیشت می‌کردند -و هنوز هم می‌گیرد. کاری که وسیعا بیرون از چارچوب های بروکراتیک اداری و با مزد شخصی صورت می‌گیرد. این کار با ایجاد وضعیت‌های یکسان با عقلانیت ابزاری که ما امروز درگیرش هستیم بیگانه است و خلاقیت های فردی و شخصی را عقیم می‌گذارد. در عوض، امروز با تنوع اقلیم کاری مواجه هستیم که لزوماً موجد شخصیت‌های متفاوت و خرده‌فرهنگ‌های متنوع است. تنوع و رنگارنگی کار، نظام‌های تولید رنگارنگ پدید می‌آورد و چون انسان مدرن وابسته‌ی تولیدات است، در نتیجه ما بیش‌تر از پیش به نظامی از وابستگی های رنگارنگ کشانده می‌شویم.
در همه‌ی جوامع، فعالیت تولیدی یا کار، بیش از هر نوع فعالیت دیگری بخش عمده‌ی زندگی اکثر مردم را اشغال می‌کند. در جوامع امروزی برای ما عادی است که افراد در انواع مشاغل گوناگون و فراوانی کار کنند، اما این امر فقط با توسعه‌ی صنعتی پدید آمده است. فرایندی که برای ذهن انسان جهان سومی و به خصوص جامعه‌ی افغانستانی ناشناخته مانده است. در فرهنگ‌ سنتی که بخش عمده‌ی جامعه‌ی افغانستان را تشکیل می‌دهد، اکثریت مردم به یک فعالیت اصلی اشتغال دارند؛ تولید یا گردآوری خوراک. پیشه‌های تخصصی گوناگون تنها در جوامع بزرگتر معمول گردید، اما تنها اقلیت کوچکی از جمعیت به طور تمام وقت به این کار ها اشتغال داشتند.[2]
بحث را با بررسی سه نوع استاندارد کار (کار پیشاصنعتی، صنعتی و پساصنعتی) که دانیل بل انجام داده است ادامه می‌دهیم.
1. زندگى در جوامع پيشاصنعتى -وضعيتى كه هنوز بيش‌تر جهان امروزى در آن قرار دارد- در بدو امر بازی با طبيعت است. نيروى كار عمدتاً در صنايع استخراجى مشغول به كار اند: كشاورزى، معدن، ماهي‌گيرى و جنگل‌دارى. آدمى به شيوه‏هاى موروثى با نيروى بازو كار مى‏كند و درك او از جهان به دگرگوني‌هاى عناصرى چون فصل‌ها، توفان‌ها، بارورى خاك، ميزان آب، عمق رگه‏هاى معدنى، خشك‌سالي‌ها و سيلاب‌ها مشروط مى‏شود. ضربان زندگى با اين رخدادهاى احتمالى شكل مى‏گيرد و آهنگ كار بسته به فصل‌ و آب و هوا تغيير مى‏كند.
2. جوامع صنعتى، با توليد كالاها در برابر طبيعت بازی به راه مى‏اندازند.جهان فنى و عقلانى مى‏شود. ماشين برترى مى‏يابد. ضربان زندگى به شيوه‏اى مكانيكى مى‏تپد. زمان تقويمى و مكانيكى مى‏شود و تقسيمات ساعت آن را به گونه‏اى موزون منظم مى‏كند. انرژى جاي‌گزين نيروى عضلانى مى‏شود و پايه‏اى را براى جهش‌هاى بزرگ در بهره‏ورى، يعنى توليد انبوه كالاهاى استاندارد فراهم مى‏آورد كه خود مشخصه‌ی جامعه صنعتى است. مهارت‌ها به بخش‌هاى ساده‏تر تقسيم مى‏شوند و دو چهره‌ی جديد جاي‌گزين صنعت‌گر گذشته مى‏شوند: مهندس كه عهده‏دار طراحى و هدايت جريان كار است، و كارگر نيمه‏ماهر كه مانند چرخ‏دنده‏اى ميان ماشين‏آلات است و اين امر تا زمانى كه آفرينندگى فنى مهندس، ماشين جديدى را جاي‌گزين كارگر كند دوام مى‏آورد. اين جهان، جهان زمان‏بندى و برنامه‏ريزى است كه در آن اجزا گرد هم مى‏آيند تا در زمان مناسب به يكديگر پيوند بخورند. اين جهان، جهان هماهنگى است كه در آن آدميان و مصالح و بازارها، براى توليد و بازتوليد كالاها جفت و جور شده‏اند. اين جهان، جهان سازمان -سلسله‏مراتب و بروكراسى- است كه در آن با آدميان چون اشياء رفتار مى‏شود زيرا اشياء را آسانتر از افراد هماهنگ مى‏كنند. بنابراين تمايزى ضرورى ميان نقش‌ها و افراد به وجود مى‏آيد و اين تمايز با نمودارهاى سازمانى و جدول‌های تجهيز نفراتى رسميت مى‏يابد.
3. از آنجا كه جامعه‌ی پساصنعتى بر محور خدمات -خدمات انسانى، خدمات حرفه‏اى و فنى- استوار است، بازي‌ای ميان افراد است. سازمان يك تيم تحقيقاتى، رابطه ميان طبیب و بيمار، معلم و شاگرد، كارمند دولت و ارباب رجوع -جهانى كه بطور گسترده ويژگي‌هايش دانش علمى، آموزش عالى، سازمان اجتماعى و مانند اين‌ها است – بيش‌تر بر رابطه متقابل و همكارى متكى است تا هماهنگى و سلسله‏مراتب بروکراتیک. بنابراين جامعه‌ی پساصنعتى جامعه‏اى اجتماعى نيز هست كه در آن واحد اجتماعى بيش از آن‏كه فرد باشد سازمان اجتماعى است و تصميمات نه در بازار بل با نوعى مشورت جمعى اتخاذ مى‏شوند، آن هم با توسل به مذاكرات جمعى ميان سازمان‌هاى خصوصى و همچنين دولتى. اما همكارى ميان آدميان دشوارتر از مديريت اشياء است. مشاركت ‏شرط وجود جامعه است و هنگامى كه بسيارى گروه‌هاى مختلف خواهان چيزهاى گوناگون بسيار اند و آماده‌ی چانه‏زنى نيستند، حاصل تضاد و كشمكش فزاينده و بن‏بست‏خواهد بود. پس دو نوع سياست، سياست مبتنى بر اجماع يا سياستهاى مبتنى بر تضاد وجود دارند.[3]
مسیر توسعه به صورت پذیرفته شده و استاندارد همین است. جوامع بشری با پشت‌سر گذاشتن مراحل مختلف توسعه و کار به اکنونیت خود رسیده اند. اما فارغ از رویکرد‌های استاندارد، شکل عینی کار در جوامع سنتی نظیر افغانستان چگونه است؟ ما در چه سطحی از سطوح کاری قرار داریم. آیا می‌شود در جهان کنونی به طور قطع از کار نوع اول یعنی کار پیشاصنعتی در کشور ما حرف زد؟ کار صنعتی چه؟ ایا جامعه‌ی اقتصادی افغانستان صنعتی است؟ و آیا حق داریم از عبور عصر صنعت به عصر پساصنعتی و کار خدماتی حرف بزنیم.
در نگاه اول جواب به همه این سوال ها «نه» است. ما نه کاملاً پیشاصنعتی هستیم، نه صنعتی و نه هم پساصنعتی. ما درون درهم‌تنیدگی اینها گم ایم. و این است بحران ناب.
پیش‌تر از معانی‌ای حرف زدم که منابعی همچون دین، فرهنگ و کار برای بهینه‌سازی و معنابخشی فعالیت‌های انسان‌ها، خلق می‌کنند. این معانی را می‌توان اخلاقیات جمعی و فردی و چارچوب‌های تشخص و توسعه‌ی معیشتی برای افراد یک جامعه تصور کرد.
بحث دین و فرهنگ به معنای خاص کلمه سر جای خود. بحث کار را برمی‌گزینم.
این منبع با ایجاد چارچوب های رفتار فردی و جمعی و با ایجاد انگیزه‌های جمعی و فردی چرخ‌دنده‌ی زندگی اجتماعی را پیش می‌راند. در جامعه‌ی پیشاصنعتی آن‌جا که ضربان زندگى با رخدادهاى احتمالى طبیعت شكل مى‏گيرد و آهنگ كار بسته به فصل‌ و آب و هوا تغيير مى‏كند، نظام فکری اساساً واحدی پشت قضایا است. این نوع جامعه به صورت عموم جوامع غیرعقلانی است، زیرا آن‌چه در این جامعه فعالیت نامیده می شود یا با مُهر سنت و عرف پذیرفته شده و به آن عمل می‌شود و یا واعظان دینی آن‌ها را جهت می‌بخشند و به مشروعیت عموم می‌رسانند. دین در این جوامع تنها منبع اخلاق و معرفت است. اینجا جایی برای پرسش‌گری نیست، زیرا آهنگ زندگی آهنگ پرسش نیست. بدین سبب زندگی غیرعقلانی است و تقریباً همه ملزومات و چارچوب های کاری و اخلاقی از پیش تعین شده و تقدیس شده اند: تقسیم کاری وجود ندارد؛ توقعات همه محدود و نسبتاً یک‌سان است؛ ارزش‌ها و علایق پیش‌پاافتاده و همه شمول اند؛ در نتیجه خلاقیت و جهش‌های فردی همواره عقیم گذاشته می‌شوند و چه بسا که از رشد آن هم جلوگیری می‌شود. خلاصه در این شکل جامعه، نوعی خاصی از اخلاق نهادینه شده است. عموما در این جوامع خبری خاصی نیست. این وضعیتی است که بخش بزرگی از جامعه‌ی افغانستان در آن به سر می‌برد.
اما ما شاهد به اصطلاح پس‌لرزه‌های مدرنیته و دامنه‌های صنعت و تولیدات صنعتی هم هستیم. ماشین‌های آخرین مدل کرولا سوار می‌شویم، با هزینه های جهانی و ملی مخابرات به نقاط دوردست کشور و منقطه وصل می‌شویم و تا ته‌ی کیف صحبت می کنیم، آخرین آهنگ های پاپ مورد علاقه‌ی‌مان را به طور غیرقانونی از انترنیت دانلود می‌کنیم و تا نیمه‌شب ماجراهای «شانتنی کتن» را تماشا می‌کنیم.
این نوع زندگی زاده‌ی نوعی خاصی از فرهنگ کاری است -اگر نگویم کار فرهنگی. فرهنگی که شاخصه‌ی آن عقلانی‌شدن و تقدس‌زدایی از امور زندگی است. مادی‌گرایی، فی نفسه از تقدس گزاره‌های دینی و اخلاقی می کاهد، و جامعه را به سوی علمی‌تر شدن پیش می‌برد و نبض آن را با ضربان علم ثانیه یکی می‌کند. روش مذهبی زندگی به قول فروید، از روش غالب که همان روش علمی و عقلانی است، تفریق می‌شود. فروید در جایی از وجوه افتراق بین روش مذهب و روش علم می‌نویسد:
مذهب در سومین کارکرد خود که عبارت از صدور اوامر و نواهی و وضع حدود و ثغور است، فاصله بسیار زیادی از علم پیدا می‌کند. زیرا علم به تحقیق در امور واقع (Facts) و تثبیت آن‌ها بسنده می‌کند. در عصر مردن کاربرد‌های علمی علم یکی از سرچشمه‌های قواعد و تدابیر اداره‌ی زندگی و سلوک است. [4]
ماهیت برهنه‌ی زندگی مدرن، منجر به اغوای فرد می‌شود. استمرار این روند به شکل‌گیری و رشد غرایز جدیدی در ما، منجر می‌شود. جهان عریان همواره بهانه‌ها و نیازهای کاذبی برای ارضا و بروز غریزه‌های ما خلق می‌کند اما توجه به کنه اخلاقی جامعه ما را وادار به سرکوب این به اصطلاح غرایز می‌کند. این سرکوب در قدم نخست در قالب سرکوب‌های جنسی بروز می‌کند اما به آن خلاصه نمی‌شود و یقیناً مساله‌ی سرکوب غرایز به دو جهت فراتر از سرکوب جنسی می‌رود.
نخست این‌که، غرایز ممکن است غرایز غیرجنسی را نیز شامل شود، مثل میل انسان‌ها به زیر پاکردن حقوق دیگران برای نیل به اهداف شخصی شان و مانند این‌ها. و دوم این‌که علاوه بر سرکوب، اشکال دیگری از انکار غریزه نیز وجود دارد، همانند بدعت در وفاداری به بهای نادیده‌گرفتن حق خودی.
برای توده‌ی مردم سرکوب و انکار غرایز بهایی است که آنان به رشد تمدن و فرهنگ اجتماعی می‌پردازند. زیرا عموماً نادارتر از آن اند که تن به همه‌ی نیازهای‌شان بدهند. این مساله خود‌به‌خود آن‌ها را مورد ستم قرار می‌دهد. در هر جامعه‌ای طبقه‌ی اشراف و سرمایه‌دار و جود دارند که با سهولت بیش‌تر از عامه‌ی مردم قادر به پاسخ‌گویی به غرایز جنسی و غیرجنسی خود اند. قدرت سیاسی و اقتصادی آنان توجیهی برای باز گذاشتن دامنه‌ی غرایز آنان ایجاد می‌کند. این‌جا آغاز بی‌عدالتی است. زیرا طبقات حاکم می توانند از وضعیت تحمیلی به وجود آمده، بهره‌های زیادی ببرند. فقط آنان هستند که از منافع تمدن که همانا بر اثر سرکوب غرایز از سوی توده‌ی مردم ایجاد می‌شود سهم می‌برند.
این‌ها خصلت عام زندگی مدرن است و آن‌چه در وضع ما اتفاق افتاده است ما را از قاعده‌ی کلی کمی دور می‌کند. من نوشته ام را با شرح آنچه وضع ما خوانده می‌شود ادامه می‌دهم و با آسیب‌های روانی کلی که زندگی مدرن برای انسان در کیسه دارد به پایان می‌برم.
جامعه‌ی ما شاهد یک نوع درهم‌تنیدگی فرهنگی است که از ناهمزمانی سه نوع خاصی از فرهنگ اقتصادی آغاز می‌شود. اِشکال این به اصطلاح فرهنگ‌ها در عدم سازش منطقی و هم‌پذیری است. اگر هر یک از سه نوع کاری را که یاد شد، منبعی بدانیم که افراد و کارگران به واسطه‌ی آن رفتار و نیاز‌های‌شان را معنا و مشخص می‌کنند، بنا به تعریفی که از بحران داریم، میتوان گفت به دلیل عدم‌انطباق بین نیازها و منابع، بحرانی عظیمی دارد شکل می‌گیرد –البته اکنون که شکل گرفته است دارد تقویت می شود– زیرا وضعیتی که در آن قرار داریم هیچ هم‌خوانی منطقی با هسته‌ی زندگی و نیازهای بومی ما ندارد.
اگر از منظر کار قضاوت کنیم، جامعه‌ی افغانستان به درجات زیادی پیشاصنعتی است. زندگی در افغانستان به میزان زیادی هنوز بازی در برابر طبیعت است و نیروی کار به‌طور عموم در صنایع استخراجی به‌ویژه کشاورزی مصروف اند. در دهه‌ی اخیر که آهنگ زندگی با طبل جهانی شدن و شاپور موسسات نواخته شد، شهر ها با ادارات زاده شدند؛ جامعه‌ی پیشاصنعتی یک شبه پساصنعتی شد. دست های کلفت دهقان از دیدن دست های نحیف روی کیبورد حیرت کرد و همه جا را بوی دلار گرفت. آنچه تعادل را به‌هم می‌زند فقدان صنعت است. اصلی که در نبود آن جامعه نمی‌تواند زنجیره‌ی منطقی توسعه را تکمیل کند. بنیاد توسعه‌ی امروز، تکامل مرحله‌ای و زنجیره‌ای است. اگر با زبان داروین حرف بزبنیم این طور می‌شود: توسعه و آن شکل تکاملی طبیعی مشروط به بهبودی و رشد ارگانیک است. یعنی ارگانیسم‌ها تنها در صورتی تکامل می‌یابند که به‌صورت منطقی خود را با شرایط جدید وفق دهند و حالت طبیعی تکامل را از دست ندهند؛ کار پیشاصنعتی، به‌دنبال آن صنعت و کار صنعتی و در نهایت کار پساصنعتی یا خدماتی. در دهکده‌ی جهانی تنها در این صورت استاندارد جامعه‌ی خود را با شرایط وفق می‌دهد و منطق درونی خود را حفظ می‌کند. برای حادث شدن بحران کافی است این زنجیره‌ی سلسله‌ای به‌هم بخورد که با تاسف خورده است.
در دهه‌ی اخیر کشور ما شاهد دگرگونی‌های عظیمی بوده است. از آن جمله است رشد سرسام آور «NGO»ها. بیش‌تر این نهاد‌ها آمیخته‌ای از فرهنگ کار بروکراتیک و صنعتی از یک سو و کار بر مبنای روابط متقابل و خدماتی از دیگر سو است. نیروی کار در این نهادها را عمدتاَ جوانان تشکیل می‌دهند که عموماً آماتور اند و از دل فرهنگ سنتی و جامعه‌ی پیشاصنعتی برخاسته اند. سازوکار این طبقه‌ی کارگر را معیارهای نوین و ناشناخته‌ی معرفتی شکل می‌دهد؛ تکنولوژی، حمل‌ونقل شهری، زبان بین‌المللی و قواعد پسامدرن غربی. در پس حیرت و وابستگی‌های این جوانانِ غالباً آماتور، ظرفیت‌هایی است در جهت خلق نیازهای کاذب و بالا بردن توان خرج کردن بیش‌تر. میزان بالای معاشات دالری و شرایط سهل دسترسی به آن، چنان هوس‌آفرین است که جای هیچ پرسشی در چگونگی و ماهیت آن برای توده باقی نمی‌گذارد. این جریان چنان هوشیارانه طرح و به اجرا درمی‌آید که ذهن هر آدمی آن را طبیعی و در نتیجه خیر نهایی می‌پندارد. کل این جریان با خلق نیازهای جدید، موج عظیمی از جوانان را به‌صورت گله‌وار راهی نهادهای آموزشی غیرمسلکی و بی‌نظمی به‌نام «کورس»ها کرده و در حد خود ضربه‌ی سختی به سیستم آموزش رسمی و روند بومی‌سازی آن می‌زند. امروزه حدود یک سوم جوانان، یا مکتب را کلا به مقصد کورس های کوتاه مدت و اُرژانسی آموزش کامپیوتر و زبان انگلیسی ترک می‌کنند و یا به‌نحوی از سروته‌ی وقت مکتب می‌زنند و به حساب کورس‌ها می‌ریزند. بیش‌تر این جوانان خیر بی‌شیایبه را در ترجمانی جنایت مدرن به اسم مبارزه علیه تروریسم جهانی در کشورشان می‌دانند. عموم جوانان، نهایتِ بلندای انسانی را در گوشی‌های آخرین مدل نوکیا و فرمان‌های دلبرانه ماشین‌های کرولا می‌دانند.
همه‌ی اینها اساساً با بحرانی دیگری تقویت می‌شود که به‌ترین اسم برای آن بحران اعتماد است. در سال‌های اخیر به سبب وقایعی از قبیل اوج‌گیری فساد اداری در سطح کشور، عمومیت یافتن افراطی‌گری، به بن‌بست مواجه شدن راه‌کار‌های امنیتی–مدیریتی و از بین رفتن خوشبینی‌ها نسبت به جامعه و آینده‌ی آن، اعتماد مردم به خرد راهبران سلب شده است. در نتیجه در نزد خرد جمعی، تاریخ با وضعیت امروزی ما نامربوط تلقی می شود. در اوایل دهه‌ی هشتاد خورشیدی و با سقوط طالبان کماکان اعتقاد بر این بود که باید از اشتباهات قبلی خود درس عبرت گرفت. اما انگار که ما الفبای این درس را خوب فرانگرفته بودیم و اکنون که آینده‌ی جامعه نامطمین به‌نظر می‌رسد، گذشته نیز نامربوط به‌نظر می‌آید.
مساله‌ی انقطاع رابطه با تاریخ و دنیای ملموس برای فرهنگ ما زیاد ناشناخته نیست. به موازات این قطع ارتباط با تاریخ، در ادبیات و به‌ویژه در شعر، که شیوه‌ی غالب تفکر در جامعه ماست! با دنیای ملموس و عینی قطع ارتباط شده است. هنرمند رومانتیک افغان متن هنر را بازنمایی واقعیت نه، بل‌که بازتابی از دنیای ذهن نشئه‌ی خودش می‌داند.
وضعیت فرهنگ کار به همان میزان کار فرهنگی، تهوع آور است. موسسات در جامعه‌ی ما ضریب‌های جدید اخلاقی به‌وجود آورده اند. فرهنگ کار موسسه با ایجاد قواعد و ملزومات جدید، الگوی خاصی در تربیت و فرایند اجتماعی‌ شدن جوانان به‌وجود آورده است. این ملزومات از درون یک فرهنگ و چارچوب متفاوت آغاز می‌شوند و شخصیت افرادی که در آن به‌سر می‌برند را با هنجار های متفاوت اجتماعی نقش می‌زنند. این نوع شخصیت وقتی به جامعه برمی‌گردد، خود را در تناقضات سهمگین اخلاقی و اجتماعی می‌یابد. درمی‌یابد که الگوی رابطه‌ی او با والدین و جامعه‌ عوض شده و به سبب استقلال کاذبی که در او شکل گرفته است، جای پدر یا هر دو پدر و مادرش را به جامعه‌ی بزرگتر انسانی می‌دهد. اکثراً با جامعه طرف است نه خانواده. اقتدار مستبدانه‌ی پدر کماکان جایش را به جامعه داده و او را وامی‌دارد که به مجموعه‌ی مشترکی از هنجارها تن دردهد. به علاوه‌ی همه‌ی اینها، فرهنگ کار موسسه‌ای سبب عقیم ماندن خلاقیت‌های معنوی جوانان می‌شود، به عبارت دیگر بیش‌تر این جوانان از لحاظ انگیزه‌های معنوی خنثا می‌شوند. اینجا است که میل به شادکامی در آن‌ها شکل می‌گیرد و همه چیز او را وامی‌دارد که شادکام بماند. اما تحقق این هدف ازلی به تعویق می‌افتد، چون همان‌گونه که فروید می گوید؛ آدمی از سه طرف دایماً در معرض محنت قرار دارد: از طرف بدنش، دنیای بیرون و نیز از روابطی که با سایر اعضای جامعه دارد.
تنوع و کثرت ارزش ها و علایق جوان کارمند افغانی –آن‌گونه که منظور این نوشته است–، او را در یک وضعیت ناممکن رها می‌کند. و چون درون چارچوب اخلاقی و معرفتی سنت برایش جایی نیست وادار می‌شود دنبال بدیل های معنایی بگردد. چون در هر حال همین معانی اند که پیوند او را با جهان مقدور می‌سازد و همین معانی اند که سرشت تجارب مشترک او را با هم‌نوعانش مشخص می‌کند. کشف این معانی به‌دلیل از دست دادن منابعی که این معانی را خلق می‌کنند، برای او دشوار و حتا ناممکن است.
همان‌گونه که در ابتدای این نوشته گفته شد، فقدان منابع یاد شده و یا فقدان معانی لازم وضعیتی را به‌وجود می‌آورد که در آن فرد نمی‌تواند رابطه‌ی خود و پیرامونش را به‌خوبی بفهمد و در نتیجه دچار بحران‌های روانی و احتمالا پوچ‌گرایی اخلاقی می شود.

—–
پی نوشت ها:
1 –دین و فرهنگ در عصر پساصنعتی، دانیل بل، فصلنامه فلسفی ارغنون، شماره 18، تهران، وب‌سایت حوزه.
2 – جامعه شناسی، آنتونی گیدنز، ترجمه‌ی منوچهر صبوری، تهران، نشر نی، 1376.
3 – دین و فرهنگ در عصر پساصنعتی، نوشته دانیل بل، ارغنون، شماره 18، وب‌سایت حوزه.
4 – آرای فروید در باره‌ی تمدن و جامعه، ریچارد ولهایم، ترجمه‌ی امیر حسین رنجبر، فصلنامه ارغنون شماره 3، تهران، وب‌سایت حوزه.

نوشته شده در: فرهنگ