خالد خسرو
1
کلافگی-
گفتگو در باره پرسش های یما سالک در ارتباط به یکی از مقالات ام، دوستم را گران تمام شده است. اما، هنوز فرصت نوشتن و نقد یک دیگر باقی است. ولی، یک سوال در این گفتگو تعیین کننده می باشد: چگونه در فقدان یک ادبیات قابل فهم مشترک برای نویسنده (خالد خسرو) و منتقد (یما سالک) این نوشتن ادامه پیدا خواهد کرد؟ چرا این سوال مهم است؟ چون نوشته آقای سالک چیزی جز یک سو تفاهم نیست که بر اساس یک خوانش غیر دقیق از مقاله من به وجود آمده است. همان گونه که در مقاله قبلی یادآور شدم، زبان فارسی در افغانستان هنوز پایه های فرهنگ واژگانی و اصطلاحی جدید برای اندیشه گری را نریخته و در چنین فقدانی هر متنی سرشار از مفاهیم توضیح نا شده، ادبیات مبهم و گاه غیر قابل فهم، کاربرد نادرست مفاهیم و اصطلاحات رایج علوم انسانی و… است. اما، در این وضعیت لازم است که با احتیاط و فروتنی نسبت به متون برخورد کنیم و احتمالا دشوار خواهد بود که قضاوت صریح ارایه نماییم.
آقای سالک در چنین فقدانی نسبت به نوشته من احساس کلافگی می نماید. اما در عین حال چنین وانمود می کند که متن را در ست فهمیده و در نتیجه چیزی جز بافتن آسمان و ریسمان و بسته بندی اندیشه های دیگران زیر نام خود، نکته دیگري در آن یافته نمی تواند. من از این همه قاطعیت، چنین سو برداشت سهمگین و دریافت جعلی از متن، در نوشته آقای سالک سخت متعجب ام.
زمانی که ژاک دریدا را به فارسی و یا انگلیسی می خوانم، از فرط خشم حاصل از نداستن متن، کتاب را برای ماه ها به زمین می گذارم. در این جا قصد مقایسه میان نویسنده پر نفوذی چون ژاک دریدا و نویسنده تازه کاری چون من نیست. ولی متون متفکرانی مانند دریدا و یا هابرماس، در وهله نخست عقل مخاطب را قاصر می سازند. در این جا مشکل پیش از آن که به ماهیت متن برگردد، به نوع خوانش و اسباب فهم متون، از جمله خوانش میان متنی یا داشتن دانش و فهم از متون کلاسیک و معاصر برای دانستن ارجاعات نویسندگان به مباحث و اصطلاحات، بستگی دارد. هابرماس را بدون متون کلاسیک غربی نمی توان فهمید و یا مارکوزه را بدون متون اصلی هگل، مارکس و مکتب فرانکفورت در کلیت آن.
اما، تنها مشکل ما در افغانستان نسبت به متون معاصر غرب، عدم فهم ما از آثار کلاسیک و معاصر آن نیست، بلکه فقدان «ادبیات اندیشه» نیز است. یعنی تازه باید یک زبان و یا فرهنگی از اصطلاحات و مفاهیم رایج در علوم انسانی را در زبان فارسی بسازیم و یا معادل سازی نماییم. این کاری است که ایرانی ها در صد سال گذشته انجام داده اند، و تا حدی قادر هستند که زبان نویسندگان یک دیگر را بفهمند.
با این حال، بهترین راه، تلاش مداوم و پرسشگرانه برای فهم یک متن است نه احساس انزجار و بستن نویسنده به تیر خشم و کنایه. آیا بهتر نیست به جای ابراز «کلافگی» با یک دیگر در مورد پیچیدگی های متون خویش حرف برنیم؟ یعنی اصطلاحات را بگشاییم و جا بیندازیم، تعبیرات و استعارات را در اثر گفتگوهای ممتد واضح سازیم، مفاهیم تازه را که معمولا از متون دیگر فرا می گیریم، همچون الفبا از آغاز بخوانيم تا در مراحل بعدی در چارچوب متن های کلان قابل فهم باشند؟
پس من نویسنده گرامی را به صبر دعوت می کنم، و می کوشم که منظور خود را بار دیگر بهتر تبیین نمایم. با این حال همیشه فرصتی برای ابهام و بازیگوشی زبان موجود است، و همچنان «ارجاع» که به عنوان عنصر فراخ کردن میدان تعبییرات، شما را با سویه های جدید متن آشنا می نماید.
پس با این تعبییر از «فهم متن» نمی توانم با این جمله آقای سالک در مورد نوشته خویش موافق باشم: «ذات این ادبیات به سرگیجه مبتلاست و جزبازی با کلام و به توهم دچار ساختن مخاطبش، چیزی برای گفتن ندارد. درست به خاطر عدم ارتباط این ادبیات با فضای مادی مناسباتی که مورد قضاوتش قرار می گیرد، پا در هواست.»این نوع انتقاد منصفانه و دقیق نیست. تردیدی نیست که ظاهر متناقض نمای جملات بالا سوال بر می انگیزد، ولی، خوانش دو باره آن به درک بهتر، کمک می نماید.
منظور من در آن مقاله این بود که شناخت یک کلیت یا پایه ریزی گفتمان ها و پارادایم های کلان در اقتصاد، سیاست و جامعه کار فردی به شیوه «دکارتی» نیست. یعنی، ما به شیوه منفرد قادر به این کار نخواهیم بود، آن گونه که دکارت جهان را به ذهن خویش تقلیل داد و شناخت را بر اساس یک روش عقلی محض و با اتکا به فهم فردی، پایه ریزی کرد. این یک روش مسلط تاریخی در شناخت و دانش در افغانستان بوده است که خود ناشی از مدرنیزه نشدن علم در منطقه، و البته در افغانستان، می شود. چرخش و تحول در پارادیم کلاسیک علم و شناخت، مثلا در امر مناسبات و کلیت های اجتماعی، شناخت را از چارچوب امر فردی فراتر برده و آن را در قالب کار دسته جمعی قرار می دهد. به عنوان مثال، شرح تاریخ نهادها و مناسبات اجتماعی افغانستان، نیازمند مطالعات تاریخی، اقتصادی، سیاسی، روان شناسی، انسان شناسی، جامعه شناسی، مطالعات ادبی و هنری، باستان شناسی و… است. این حوزه های مختلف دانشی، به واسطه پژوهشگران، ما را احتمالا به درک آن ها نایل خواهد ساخت.
مشکل ما در این است که در فقدان این پشتوانه دانشی و یا سنت تحلیل بینا رشته ای، باید کار را آغاز کنیم. البته، در هر مقطعی، شناخت و تحلیل پدیده ها امر ممکن بوده، ولی از نظر من گرفتاری در جزییات است، و جزییات چیزی نیست جز شناخت ناکامل و تاریک از جهان، انسان و مناسبات اقتصادی و اجتماعی. مثلا، مطالعات اقتصادی افغانستان، یک جامعه شناس را برای درک ساختار های ظاهرا پابرجای اجتماعی و سنتی کمک خواهد کرد. آیا جامعه شناس افغانی در فقدان مطالعات اقتصادی کشور، قادر به درک فراگیر اجتماعی بوده می تواند؟ به نظر من فقدان درک چند رشته ای که کلیت فهم مناسبت اجتماعی را می سازد، امری ملموس است.
در کنار فقدان فهم بینا رشته ای، غیبت مفهوم «کار علمی دسته جمعی» برای اعمار نظام دانش ها و پارادیم ها امر اساسی است. به نظر من، دانش در یک روند داد و گرفت، انتقاد عمومی، اکتشافات و پژوهش های تازه در جهان امروز شکل می گیرد. هم چنان دانش و ارتباطات جهانی شده، زبان عمومی و یا مشترک، امکانات و سرمایه گذاری و تبدیل دانش به ثروت، تکنولوژی و رفاه بشری، به فرآیند تولید دانش کمک می کند. فیلسوف آرمانی به سبک کانت و دکارت، در گور تنگنای جهان پیش مدرن، مدفون می شود.
با این بینش نسبت به تولید و انکشاف دانش، واضح است که سوژه یگانه قادر به توسعه دانش نیست. فهم ما از دموکراسی بدون شناخت تجربه های سایر جوامع ناممکن و مملو از اشتباهات بزرگ است. اصولا بشر به واسطه میراث و تجربه پیشینیان و همنوعان خود، نظام و ارزش های زیست جهان اش را می سازد. ارزش شناخت فردی چیزی نیست جز جای گرفتن در روند انکشاف و انباشت دانشی که از قبل وجود دارد. دانش مدرن خود را در ارجاع و نقد میراث، تجربه و نهادهای بشری متکامل می سازد. از این رو برای وضاحت علاوه نمایم که قضاوت های من نیز در مورد هستی شناسی سوژه افغانی در نوشته های قبلی، ادعای طرح یک کلیت را ندارد. بلکه قضاوتی است در فقدان کلیت ها و پارادایم های کلان شناخت. نوشته من بیشتر مملو از سوال هاست و درک شهودی و مبتنی بر تجربه فردی. قابل ذکر است كه این نوعی از شناخت الزاما نوع نازل تر و خوارتر از شناختی که به واسطه پژوهش های میدانی و تحقیقاتی به دست می آید، نمی باشد. زیرا، تجربه و درگیری مستقیم متفکر و نویسنده با واقعیات، اساس شناخت در هر دو روش است. به عنوان مثال، کار های نیچه، فیلسوف آلمانی، ارزشی کمتر از پروژه های تحقیقاتی اجتماعی دانشگاه هاروارد ندارد. فوکو به مراتب، نظام مندتر و با مطالعات بیشتر از نیچه کتاب های خود را می نوشت. ولی، ارزش اجتماعی آثار هر دو نویسنده در فلسفه اروپایی محفوظ است. تفاوت در سبک کار بدون شک دقت و اعتبار بیشتری به آثار مختلف می بخشد، اما، زیر سوال بردن مبانی و صدق قضاوت ها و معرفت ها با تحلیل کلیشه ای «درست مطلق» و یا «نادرست مطلق» که در افغانستان امری شایع است و متاسفانه آقای سالک از آن در این نوشته خود متاثر می باشد، در بازار امروز علوم خریداری ندارد.
اما، چگونه درک کلیت مناسبات اجتماعی و اقتصادی افغانستان از سطح هوش اجتماعی ما بالا است؟ دلیل آن فقدان تجربه، کار دسته جمعی و دانش تاریخی است. اروپایی ها طی چند قرن نهادها و ارزش های مدرن را با کمک سایر تمدن های باستانی به وجود آوردند، و از این رو، برای پایه گذاری نظام های سیاسی و اجتماعی و یا تحول و اصلاح شان، از تجربه، تخصص و نیروهای آزموده برخوردار بوده و سال ها برای تحقیق و مطالعه اقتصاد، فرهنگ و جامعه زمان صرف کرده اند.
اما، افغانستان همانند کشوری است که دو باره باید خود را متولد نماید. از زمان مشروطیت به این طرف، همیشه تلاش شده است که با تدوین قوانین و نظامنامه های اروپایی و امریکایی، کشور جدیدی ساخته شود. از این رو، دموکراسی به عنوان یک نظام سیاسی مشروع در افغانستان، به دانش و زمان طولانی برای جا افتادن و ترقی و اصلاح اشتباهات خویش نیاز دارد. کشوری مانند کانادا که من در آن زندگی می کنم، برای کامیابی سیستم سیاسی و دموکراتیک خود، از نظام پارلمانی و سیاسی بریتانیا تقلید کرده است. این کشور هنوز نماینده ملکه بریتانیا را در نظام سیاسی خویش حفظ كرده و سیستم احزاب سیاسی آن نیز متاثر از احزاب بریتانیایی است.
در مرحله فعلی، «دانش» به عنوان یک نهاد شناخت در افغانستان وجود ندارد. ما سال چند کتاب و رساله در مورد اقتصاد، روان شناسی، جامعه شناسی، فیزیک، کیمیا و…..چاپ می کنیم؟ چند نهاد پژوهشی قابل اعتماد در افغانستان وجود دارند؟ چند دانشگاه افغانستان توانسته است که مواد درسی 20 و یا 30 سال پیش خود را به دور اندازد و با صرف هزینه های مالی و تحقیقاتی، کتاب های درسی جدید تدوین نماید؟ در فقدان چنین دانشی، ضریب هوش اجتماعی ما را چند تعیین می کنید؟ دفاع متعصبانه از یک جامعه گزافه گویی تمام عیار است.
2
پارانویا-
چنان که در اول اشاره کردم، آقای سالک با بدخوانی متن خود را گرفتار نقد توهم آمیز کرده است. بدا به حال منتقدی که متنی را وارونه تعبیر کند. البته، چنین چیزی در دنیاي نقد متون امر رایج است و تکرار آن چه در مورد آقای سالک و یا من، هرگز دور از انتظار بوده نمی تواند. خوب است در این جا چند جمله از نقد آقای سالک نقل نمایم:
” اندیشمندی، پژوهشگری در گوشه ای از جهان سال ها عمرش را صرف تحقیق و بررسی در آمارها و داده های علمی پیرامون وضعیت روانی جامعه اش می کند تا به این حکم برسد که شهروندان جامعه در حال گذار و جوامع بی سامان به پارانویا و دیگر امراض روانی ای از این دست مبتلا اند. نویسنده ما چه کار می کند؟ تمام این تیوری بر گرفته از داده های علمی و آماری و حاصل شیوه اندیشه تجربی را مثل قوطی کنسرو وارد کرده و صرفا کاغذ معرفی نامه محصول را برای رد گم کردن از بین برده و نام خود را بر آن حک می کند و باز توقع دارد که کسی عکس العمل نشان دهد و حساسیت به خرج دهد. ادبیات روشنفکرانه ما با این توصیف ادبیات مصادره مفاهیم، مقولات، تیوری ها و نظرات دیگران به نفع تثبیت آن من دکارتی است که نه تنها کمکی به شناخت آن از خودبیگانگی و توهم بومی ما نمی کند، که چند برابر افزایش اش می دهد.
هربرت مارکوزه در کتابش «انسان تک ساحتی»، پارانویا را به جامعه دهه 60 امریکا نسبت می دهد. حالا شما قضاوت کنید جامعه امروز افغانی چه نسبتی با جامعه دهه 60 امریکا دارد؟ بگذریم از این که نظر هربرت مارکوزه هم در همان زمان دقیق نبود و کمی بعد مورد نقد جدی متفکران دیگری قرار گرفت. کاملا هویداست نگارنده ای که با سازوکار اندیشه دیگران و با مصادره و جرح و تحریف مقولات شان به نفع سامانه پریشان فکری خود، می خواهد به جنگ توهم و پارانویا و بی باوری در جامعه خودش برود.»(2)
این جملات بر این فرض نادرست استوار است که من از دید روان شناسی جامعه و روشنفکران را نقد کرده ام. به ویژه پارانویا که در روان شناسی مرادف با اختلال شخصیتی و افکار توهمی است، توجه آقای سالک را به خود جلب کرده است. ولی در این جا حرفی بیش از این ندارم که پارانویا در این نوشته فراتر از یک استعاره چیزی نبوده که یک اصطلاح رایج روان شناسانه در تحلیل تاریخی دانش و فهم انسان افغانی به کار برده شده است. ولی، منظور از استفاده آن، روان شناسی و روان درمانی جامعه نیست. همچنان، تصور بنده از پارانویا هیچ ربطی به مباحث مارکوزه در باب جامعه صنعتی دهه 60 میلادی اروپا ندارد. در حقیقت امر، آشنایی نویسنده با این متفکر برجسته مکتب فرانکفورت در حد بسیار ابتدایی بوده و آشنایی کامل با تمام مباحث او ندارم. از این خاطر، از تاثیرات مارکوزه بالای تحلیل خود از پارانویا بی خبرم.
اما، «پارانویا» مرا در تحلیل از خودبیگانگی دانش و سوبژه، و اختلال در روند فهم مدرن در یک جامعه پیش مدرن کمک می کند. تجدد در افغانستان همیشه بر تصور نادرست تفکیک میان مدرنیته فرهنگی و تکنیکی استوار بوده و گمان اغلب بر این بوده است که به کار گیری تکنولوژی و نهادهای مدرن، ربطی به تحولات و تغییرات بنیادین اجتماعی ندارد. بنیادگرایی مذهبی و تاریخ گرایی مبتنی بر خلق اسطوره ها و شخصیت های افسانوی و ولی ملی و قومی، نشانه های بارز از شخصیت پارانوییک ملی و قومی در افغانستان در طول چند سده اخیر بوده است. معمولا، در مراحلی از تحولات اجتماعی و سیاسی، درک ما از پیشرفت اجتماعی بر اساس یک سلسله توهمات استوار گردیده. از جمله این که یک جامعه سنتی، قادر به پذیرش مدرنیته، با حفظ اصول و نهادهای تاریخی خویش است.
در این توهم، ملی گرایان جریان های پسا استعمار، بنیادگرایان و سیاستمداران پوپولیست افغان شریک بوده اند. این در حالی است که در عصر خیزش بنیادگرایی به عنوان دیالکتیک مبتذل و شر مدرنیته جهانی شده، جامعه سنتی دارد آخرین نشانه های مدرن را در خود محو می کند. جامعه سنتی که به واسطه توتالیتاریسم دولت مسلط بر تکنولوژی و بوروکراسی جدید و مذهب، قادر به حفظ ارزش های بنیادین خویش در برابر تجدد شده است، خود را به صورت سلبی در برابر مدرنیته همچون جامعه آرمانی، دارای سلسله مراتب طبیعی و منطقی، نظم اخلاقی و نزدیک به طبیعت، تعریف می کند. جامعه آرمانی دنیای سنتی، چیزی نیست جز نسخه بدلی تلفیق ارزش های بدوی قبایلی و تصوری از رفاه مدرن.
نوع دیگری از برخورد پارانوییدی با مدرنیته، در جریان های کلاسیک کمونیستی مشاهده شده می تواند. برای من هنوز واضح نشده است که مفاهیم بنیادین مارکسی چون طبقه کارگر، نیروهای مولده صنعتی، تضاد طبقاتی و… که در تحلیل جامعه سرمایه داری اروپایی به کار برده شده بود، چگونه به عنوان ایدیولوژی شناخت و ابزار مبارزه سیاسی در افغانستان و ایران بدل گردید. در این جا به فقدان گفتگوی انتقادی میان این گروه ها و منتقدان شان در افغانستان برای روشن شدن موضوعات بالا اذعان می نماییم. اما، درک من این است که ما تظاهر به آن چیزی کردیم که نبودیم. «کارگر» و «دهقان»، با شعار ها و ادبیات اروپایی و روسی، ورد زبان انقلابیون خشونت گرا با هدف برپایی یک انقلاب سوسیالیستی و جامعه بی طبقه، در افغانستان و ایران شد. در حالی که به لحاظ هستی اجتماعی، هیچ عنصر پیشرو و انقلابی در این کارگر و دهقان مورد نظر انقلابیون کمونیست ایرانی و افغانی معتقد به یک انقلاب سوسیالیستی، وجود نداشت. در نهایت، همین کارگران و دهقانان در اتحاد با خوانین و مذهبیون گور انقلابیون کمونیست را کندند، و به جای انقلاب کمونیستی، طغیان علیه مدرنیه را با خون خود به پیروزی رساندند.
تصور من این است که آیا پارانویا و یا توهم «کارگر» انقلابی اروپایی، کمونیست های افغان را تسخیر کرده بود؟
3
متفرقات-
1. در این جا هیچ مناقشه ای بر سر این موضوع نیست که باید شناخت اجتماعی ما مبتنی بر تجربه و دانش معطوف به زیست محیط و زیست جهان ما باشد. برخلاف تصور آقای سالک، اگر دو باره نوشته های من را که معمولا برای صفحه اندیشه روزنامه 8 صبح می نویسم، مرور نمایند، بر این نگرش و روش رایج تاکید شده است. از این رو جالب است که چگونه مواردی که بارها به آن تذکر داده ام، به عنوان نکات انتقادی در باب مقاله من از سوی آقای سالک به کار برده شده است.
2. با تشبیه روشنفکران به زرافه که در نوشته آقای سالک به نقل از پل هریسون آمده است، موافقم و دلیل آن را در بالا در بحث پارانویا و از خودبیگانگی دانش مورد بحث قرار دادم. این نکته را نیز می افزایم که برخورد ما با مدرنیته از مشروطیت به این سو خطاآمیز بوده و تا هنوز نیز ادامه دارد. یکی آن، تفکیک میان مدرنیته تکنیکی و فرهنگی بوده است. دوم، ایدیولوژی های توتالیتری چون بنیادگرایی اسلامی و کمونیسم، فرهنگ تفکر انتقادی را نابود ساختند. سوم، دانش به عنوان یک نهاد در افغانستان به وجود نیامده است. بخشي از انتقادهاي آقای سالک از وضعیت فکری نسل نوی از نویسندگان افغان، ناشی از ابتدایی بودن علوم اجتماعی و تجربی در افغانستان می باشد و بعضی از مباحث، بر اساس جهل و فاکت های جعلی استوار است.
نوشته شده در آوریل 17, 2010 توسط opentab1
0