نسل بر اساس تفاوت و امکان پرسش از تاریخ

ژانویه 23, 2010 با opentab

عباس فراسو

اشاره: پس از آن که من بحث نسل پسین و نسبت آن با تاریخ را مطرح کردم، این سوال مطرح شد که آیا نسل پسین وجود دارد؟ اساساً منظور از نسل چیست؟ خالد خسرو، حکمت مانا و یعقوب ابراهیمی، به آن پرداختند. فکر کنم بهتر است این مبحث ادامه یابد و به همین دلیل من دوباره در همین مورد پرداختم.  

فکر می‌کنم بحث نسل جالب شده است؛ اما آنچه در این بحث مشکل ایجاد می‌کند، نبود منابع تحقیقی ناظر بر امر واقع است. به این دلیل کلی‌بافی‌ و کلی‌گویی دامن‌گیر همه شده و این سبب می‌شود تا به مشکلات روش‌شناختی دچار شویم یا هم با آن مسامحه کنیم. اما، الزاماً این گونه نیست که باید برای یک سوال جواب فوری –ولو هوایی– داده شود؛ چون هرگاه جواب هوایی باشد، دیگر نمی‌تواند جواب باشد؛ بل‌که خود تبدیل به بخشی از مشکل می‌شود که ممکن راه را به ترکستان بَرَد. اما با وجود همه‌ی محدودیت‌ها باید از زوایه‌های مختلفی به این مساله پرداخته شود تا حد اقل اگر جوابی در کار نبود، پرسش‌ها بر یک مدار دینامیک پخته و رسته شوند.

پرسش اصلی این است که آیا “نسل پسین” وجود دارد؟ سوال دیگر این است که آیا امکان پرسش از تاریخ وجود دارد؟ آیا امکان پرسش از تاریخ همواره وجود دارد یا این که وابسته به فکتورهای دیگر است؟ سوالات فرعی فراوانی ممکن است خلق شوند؛ مانند این‌که نسل پسین به کدام معنا وجود دارد و دارای چه شاخصه‌های نسلی هست؟ امکان ظهور آن بر کدام مبنا قابل تحلیل است؟ معیارهای تشخیص نسل پسین و موجودیت بالفعل آن چه است؟ پرسش از تاریخ به چه معناست و از کدام تاریخ باید پرسش کرد؟ اصلاً پرسمان تاریخی چه دردی را دوا می‌کند؟

فرضیه‌ی اساسی می‌تواند این باشد که “نسل پسین” براساس تفاوت‌های حداقل‌گرایانه و نامشخص وجود دارد؛ این تفاوت‌ها پراکنده و متنوع و سطحی اند، به این دلیل می‌توان از “تفاوت‌های حبابی” و سطحی در نسل پسین سخن گفت. یعنی، در افغانستان شکاف نسلی، گسست نسلی و تعارض نسلی به معنای جامعه‌شناختی آن وجود ندارد و یا حد اقل کدام تحقیق و یا آمار تحقیقی لازم آن را تایید نکرده است. فراموش نکنیم که آمار تحقیقی معتبر در این عرصه‌ها اصلاً وجود ندارد، پس باید بر اساس مشاهده‌ی شخصی به مثابه یک مشاهد اجتماعی به نتایجی دست یافت؛- هرچند نامعتبر باشد.

فرضیه‌ی دیگر این است که پرسش از تاریخ ممکن است و پرسمان تاریخی سودمند، گفتمان‌ساز و دارای قدرت پمپاژ حساسیت نسلی. این گونه پرسمان‌ها، می‌توانند ابژه‌های نسلی را تغییر داده و سبب ذهنیت انتقادی نسلی در جامعه و تاریخ شود؛ یعنی تاریخ را وارد حوزه عمومی و انتقاد پذیر ‌کند. این پرسمان را باید بنیاد گذاشت و شیوه‌ها و روش‌های مختلفی را برای آن دست و پا کرد تا بنیادهای یک پرسمان انتقادیِ معطوف به ذهنیت و پارادایم جدید نسلی سامان یابد. مقاله‌های خالد خسرو، حکمت مانا و ابراهیم یعقوبی در صفحه باز تلاش‌هایی اند در جهت سامان دادن به پرسمان انتقادی و از آن جا که انتقاد از من بوده است، سپاس‌گزارم. در نوشته‌ی قبلی، به توضیح نسل و دشواری‌های آن پرداختم و مسلماً قصد جواب به کسی را نداشتم و اکنون هم ندارم. در یک پرسمان تاریخی خوب است که حاضر جواب نباشیم و توقع جواب‌های فوری برای هر سوال را نیز نداشته باشیم؛ چون طرح سوالات و نقدورزی مهم‌تر از جواب‌های دم دست در یک پرسمان تاریخی است.

گاهی ممکن در یک خصوص، دو فرد عین سخن را بگویند که هر دو درست باشند. اما توضیحاتی که پشت سر این دو سخن وجود دارد، احتمالاً متفاوت اند. بنابراین، همان سخن “شناخت و معرفت” است که توضیح و تبیین درست براساس میکانیسم‌های روش‌شناسانه را در پشت خود به عنوان ادله می‌آورد. بر همین مبنا، پیش از آن که حکم کنیم که “نسل پسین” وجود دارد یا نه، باید در مورد راه‌های رسیدن به جواب نیز بحث و مداقه صورت بگیرد: توضیح در مقام توضیح روشن باشد. یا حد اقل راه‌های مدلل‌سازی فرضیه‌های خود را معرفی کنیم. این راه‌ها زمانی عینی‌تر خواهند شد که ابزارها و میکانیسم‌های روش‌شناختی هم برای جواب روشن باشد و هم برای طرح مساله.

فکر می‌کنم درست این خواهد بود که سخن نسل پسین را بر اساس تفاوت آن با نسل‌ گذشته در نظر بگیریم. برای این که نسل پسین صاحب سخن باشد، نخست باید قبل از همه چیز نسبت به نسل پیشین تفاوت داشته باشد. سنجش این تفاوت کار سختی است به دلیلی که افغانستان، کشوری بدون آمار و نهادهای معتبر و قابل اتکا در موارد پژوهشی است. بنابراین، هر قضاوتی براساس مشاهدات مستقیم و فردی خواهد بود که بر اساس میکانیسم‌های تحقیقی و روش‌شناختی به دست نیامده اند. قضاوت بر اساس “جدال قدیم و جدید” باوجود درست بودن، بسیار کلی است و “توضیح” را با مرزها و زیرلایه‌های مساله که درهم‌تنیده است و ساخت چندپاره و پیچیده را به نمایش می‌گدارد، راه‌بر نمی‌شود. پس باید نخست تفاوت جدیدها و قدیم‌ها را در سطوح مختلف تشخیص بدهیم و سپس دریابیم که کدام تفاوت‌ها و به کدام درجه تبدیل به “جدال”، “تضاد” و “دیالکتیک نسلی” می‌شود؛ ممکن در آن سطحی که تصور می‌کنیم وجود نداشته باشد.

قاعدتاً باید نخست مشخصات نسل پیشین مندرج شود؛ نسل‌های گذشته را باید بشناسیم و با افق‌های دید آن‌ها و عمل‌کردهای سیاسی و اجتماعی آن‌ها آشنا باشیم. اسماعیل اکبر، نسل خود را نسل ویران‌گر نامیده است که فکر کنم اسم با مسمایی است[1]. اما به خاطر جلوگیری از طولانی شدن این یادداشت، درک از نسل پیشین را مفروض قرار می‌دهیم؛ هرچند که برشمردن شاخصه‌های آن خود کاری‌ست که بایست انجام شود.

 پیش از همه باید بگویم که منظور از نسل به مفهوم جامعه شناختی آن است که تحت عنوان جامعه‌شناسی نسلی مورد مطالعه قرار می‌گیرد و شامل گروهای سنی و شاخص‌های جمعیت‌نگاری به صورت مقطعی نیز می‌شود. چون نسل به مفهوم ظهور گفتمان‌های جدید – که الهام غرجی می‌گوید – خیلی کلی و مبهم می‌نماید، پس خوب است که آن را “دوره” بگوییم تا نسل؛ دوره‌های که نسل‌های مختلف در آن آب در هاون کوبیده و تابع یک پارادایم ایدیولوژیک بوده اند. واضح است که گفتمان‌ها در افغانستان فاقد کانونیت معرفتی بوده اند، ما در حاشیه‌ها و پس‌لرزه‌های گفتمان‌های مختلف زیسته ایم و گفتمان های ما، پیرامون-گفتمان ها بوده اند. البته باید نزدیکی‌های مفهومی و هم‌سنخی‌های چندلایه‌ای “گفتمان”، “پارادایم”، “هژمونی” و “ایدیولوژی” را درک کنیم؛- در این‌جا، گفتمان به معنای فوکویی، پارادایم به معنایی کوهنی، هژمونی به معنای گرامشی‌ای و ایدیولوژی هم به معنای مارکسی آن در نظر است.

علاوه بر آن، از یاد نبریم که ما در زمان ظهور پارادایم‌های ایدیولوژیک –به خصوص در نیمه‌ی دوم قرن بیستم–  به نام باغچه پشت دیوارهای استراتژیک ماندیم –تاجایی که عمق استراتژیک نیز نامیده شدیم– و در یک وضعیت اناکرونیستیک اسیر گفتمان‌های مختلف و استراتژی-محور شدیم که دیگر نمی‌توانستیم کانون آفتاب گفتمان‌ها را در افق زندگی خود ببینیم. وضعیتی که تاهنوز سخت و پیوسته دامن‌گیر ماست؛ و ما هم‌چنان نجات خویشن را در افق‌های راستین و دروغین دیگر-کانون‌ها می‌بینیم و برای آن شمشیرها می‌زنیم. یعنی، تاهنوز کانونیت فکری و رفتاری ما بر مبنای عقلِ خطاکار بشر نیست تا بر مدار آن عالم و آدم را سنجش کنیم؛ این همان وضعیتی است که به شدت رسوخ نسلی پیدا کرده است. شبه‌گفتمان‌ها و ایدولوژی‌ها در افغانستان که با اطمینان از آن‌ها نام برده می‌شود، بر مبنای محوریت خواست عقلی و استراتژیک ما نیامدند، بل‌که کانونیت همه آن‌ها در جای دیگر و در زمان دیگر بود ولی تاهنوز به شدت در جغرافیایی ما، دارای رسوخ چند-نسلی اند؛ پس هرگاه از نسل بر مبنای خلق گفتمان‌ها، سخن بگوییم، زیر سوال می‌رویم، به دلیلی که ما چیزی را خلق نکرده ایم و آنچه را به نام گفتمان می‌گوییم، از ما نبوده اند؛ بل‌که ما صرفاً مصرف کننده حاشیه‌ای آن بوده ایم. اما، این همان چیزی است که تداخل نسلی به لحاظ فکری را سبب شده و خط مرزی میان هر دو نسل متوالی و تداخلی را دشوار کرده است. همین گونه، ادعای سلطه ایدیولوژی واحد در یک نسل نیز دشوار است. اما قبل از همه باید دانشواژه‌های کلیدی، از جمله نسل و دیگر پیشوندها و پسوندهای آن را توضیح بدهیم تا آشفته‌بازاری و وضعیت پلورالِ پُرخشونت و نامهربان مصداقی “نسل” در افغانستان روشن شود و ببینیم که نسل در افغانستان چقدر بر پایه‌های آشفته، پلورال و اما نامهربان، نامطمیین و لرزان استوار است؛ سپس به تفاوت نسلی و امکان پرسمان تاریخی خواهم پرداخت.

پدیده‌ی نسل

پدیده‌ای به نام نسل (Generation)، امروزه در جامعه‌شناسی، روانش‌شناسی و جمعیت‌نگاری به شدت بحث برانگیز است. من در نوشته‌ی قبلی خود سه رویکرد نسبت به نسل را ذکر کردم.[2] به هر صورت، در تعریف و توضیح نسل رویکردهای جمعیت نگاری، زیست شناختی و جامعه شناختی را به طور هم‌زمان نمی‌توان نادیده گرفت. اما این بحث زمانی میان دوستان بالا گرفت که من از “نسل پسین” سخن گفتم. دوباره می‌خواهم بر پیچیدگی، چندپهلویی و خاصیت تداخلی در ارزیابی نسل انگشت بگذارم. به خصوص تاکیدات کرستوفر بالس بر تداخل و حرکت موازی و تاحدودی هم‌زمان نسل‌ها و یا گروه‌های نسلی بیشتر بر همین خاصیت تداخلی نسل که سبب به میان آمدن “نسل میانی” می‌شود، اشاره دارد. بالس مثال جالبی را ذکر می‌کند: “زوجى كه در سال 1948 ازدواج كرده و در سال 1950 بچه‏دار شده‏اند، حدوداً در سال 1970 است كه شكل‏گيرىِ نسلِ فرزندانشان را شاهد مى‏شوند، اما بديهى است كه در اين فاصله يك نسل ميانى نيز به وجود خواهد آمد. زوجى كه ده سال زودتر از زوج يادشده فوق، يعنى در سال 1938، ازدواج كرده و در سال 1940 بچه‏دار شده‏اند، در سال 1960 شكل‏گيرىِ نسلِ فرزندانشان را شاهد مى‏شوند. اگر به اين شكل موضوع را در نظر بگيريم، آنگاه هيچ نسلى به لحاظ زيست‏شناختى باعث حيات نسل بعدى نمى‏شود. همواره نسلى ميانى وجود خواهد داشت كه از والدينى متفاوت به دنيا آمده است و فرهنگى متفاوت با نسل قبلىِ خود دارد.”[3] اما تداخل بیشتر شامل تسری ذایقه‌ی نسل قبلی در نسل پسین است که سبب تداخل و رسوخ می‌شود و در جوامعی که تحول اجتماعی آهسته و بطی است بر خلاف نظر بالس ذایقه‌های هنری و اجتماعی در طی ده سال تغییر نمی‌کند، اما ده سال و حتا کمتر از ده سال می‌تواند “گروه نسلی” بر مبنای “خوی مشترک”  و قسماً ذایقه‌ی مشترک اجتماعی را شکل بدهد.

بعضی‌های دیگر مثل هیوز تعریف کلی‌تر از نسل ارایه کرده اند، هیوزمعتقد است: “هرنسل برپایه‌ی تجربیاتی که افرادش در آن شریک بوده اند حد و مرزی از خود به دست می‌دهد و در واقع خوشه‌ای حول محور این گونه تجربه‌ها تشکیل می‌شود.”[4] بر پایه‌ی نظر هیوز، “تجربه‌ی مشترک” در جوامع مختلف ممکن است متفاوت باشد؛ به خصوص در جامعه راکدی چون افغانستان تشخیص و توضیح تجربه‌ی مشترک نسلی دشوار است. از نظر بالس تشخیص و تعریف نسل دشوار و پیچیده است، با وجود آن هم اگر فاصله میان والدین و فرزندانش را یک نسل در نظر بگیریم –بدون در نظر داشت نسل میانی– یک نسل ممکن از بیست سال تا بیست و پنج سال را در برگیرد. به نظر شارون تفاوت دیدگاه‌ها در نسل نه بر اساس پارادایم‌های معرفتی بل‌که بر اساس دیدگاه نسلی –برخواسته از ذایقه‌ی نسلی نه عامل گفتمانی بیرونی– که از دوران کودکی شکل می‌گیرد، قابل تشیخص است و سبب هویت نسلی می‌شود.[5] ابهام و چندپهلویی و تداخل سبب شد که ترول در 1975 پنج مفهوم متفاوت از نسل ارایه بدهد كه كرتز آن را به چهار مقوله تقليل داده است: 1) نسل هم‌چون نسبت خويشاوندي، 2) نسل هم‌چون گروهي از افراد هم‌دوره، 3) نسل هم‌چون مرحله‌ی زندگي و 4) نسل هم‌چون دوره‌ی تاريخي.[6]

برنهارد شفرز نسل را چنین تعریف کرده است: “به کلیه افرادی که در یک مجموعه‌ی اجتماعی برای نمونه در یک کشور زندگی می‌کنند و دارای ارزش یکسان هستند و تصوری نزدیک از زندگی دارند و از نظر سنی در محدوده‌ای مشخص از گروه سنی جوان‌تر و مسن‌تر از خود متمایز هستند، نسل می‌گویند.”[7] شفرز، نسل، گروه‌ همالان و گروه همسالان را از هم تفکیک می‌کند. به نظر شفرز، “نسل به مفهوم جامعه شناختی آن نه باید لزوماً با گروه همسال زیستی معین (گروه‌های سنی که به ترتیب پشت سر هم قرار دارند) یکسان باشد.”[8]

برای بررسی پدیده‌ای بنام “نسل پسین” در افغانستان باید بر نگاه‌های جامعه شناختی تکیه کرد. در این رویکرد، انقطاع نسلی، تفاوت نسلی، تعارض نسلی و شکاف نسلی، بر اساس آروزها، خواست‌ها، مرجع یابی‌ها، مدل‌های زندگی و سازه‌های معرفتی بررسی شده و همین گونه فهمیده می‌شود که آیا در افغانستان در جریان تاریخ پدیده‌ی هویت و پارادایم نسلی وجود داشته است؟ اگر داشته چگونه قابل توضیح است؟ همان طوری که اشاره شد، واژه‌ی “نسل” در جوامع مختلف تحت شرایط تحول و دینامیسم اجتماعی دارای ابهام فی‌نفسه می‌باشد؛ یعنی اثبات آن دشوار است و دارای پهنه‌های سوبژکتیف و ابژکتیف چندپهلو و مبهم است: کاملاً عینی، دارای معنا و مصداق واحد و اثبات پذیر نیست[9].

به نظر می‌رسد، نسل پسین به عنوان یک مفروضه و یا به شکل فرض این‌همان‌گویانه می‌تواند سبب پرسش، تفکر و اندیشه شود و راه به سوی هویت نسلی ببرد. به عنوان مثال نظریه‌ی “قرار داد اجتماعی” هابز، لاک و روسو هرگز قراردادی به معنای امروزی وحقوقی نبوده است. افزون براین، “قرار داد” در نظریه‌ی قرارداد اجتماعی نیز به معنای یک امر عینی نیست که واقعاً عده‌ای جمع شده و توافق کرده باشند و زیر آن هم امضا. ولی قرارداد اجتماعی، یک فرض اثبات‌ناپذیر در باب توافق نخستین اجتماعی میان انسان‌هاست که ناظر بر امر سیاسی می‌باشد. همان گونه وقتی راولز تیوری‌ای در باب عدالت را مطرح می‌کند، عدالت نخستین را بر اساس قرار داد/قرارداد انصافی در پرده‌ی جهل در زندگی اجتماعی-سیاسی نخستین انسان‌ها فرض می‌گیرد؛ یعنی به خاطر معماری این تیوری دنبال آغازه‌ای برای عدالت و تحقق آن به عنوان یک امر واقع در زندگی انسان‌ها می‌گردد. در حالی که ممکن چنین چیزی اصلاً اتفاق نیفتاده باشد و شاید چیزی‌های متفاوت دیگر به عنوان عامل مطرح بوده اند. اکنون نیز، پدیده‌ای به نام “نسل پسین” یک توافقی باید باشد برای طرح پرسش و ایدیولوژی‌زدایی از این مفهوم و خلق یک رویکرد تازه نسبت به گذشته و تاریخ و همین طور خلق یک گفتمان. چون براساس تیوری گفتمان فوکویی، گفتمان واقعیت‌اش را می‌آفریند؛ پس سوال از نسل پسین، می‌تواند واقعیتی به نام ذهنیت نسلی و تفاوت نسلی را بآفریند.

پس نسل پسین در دو سطح مدنظر است: یکی به عنوان یک فرض این‌همان‌گویانه و دوم بر اساس فرض قابل سنجش و غیر این‌همان‌گویانه و اثبات‌پذیر. با توجه به رویکرد دوم، پیشنهادم این است که برای اثبات نسل پسین یا ظهور فاصله‌ی نسلی، می‌باید این تفاوت و فاصله در گسست نسلی، شکاف نسلی و تعارض نسلی به لحاظ پارادایم‌های معرفتی و ارزشی ارزیابی گردد. حتا به لحاظ روان‌شناختی، نسل را باید بر اساس ابژه‌های نسلی، هویت نسلی و ذهنیت نسلی ارزیابی کرد. هرگاه واقعاً گسست نسلی، شکاف نسلی و تعارض نسلی و هم‌چنان هویت نسلی اتفاق افتاده باشد، بدون شک نسل پسین نیز وجود دارد؛ اما باید به این ظرافت نیز توجه کرد که این تفاوت‌ها در کدام سطح وجود دارند. اگر در یک سطح پایین قابل توافق باشند باز هم باید از نسل پسین بر اساس تفاوت نسلی صحبت کرد. اما قبل از همه توضیح چند مفهوم در این بحث:

الف- انقطاع یا گسست نسلی

انقطاع نسلی(Separation of Generation)، “به معنای گسست پارادایم معرفتی و ارزشی بین نسل‌ها و گروه‌های اجتماعی یک جامعه است که در حقیقت باید حیات پیوسته‌ای را تشکیل دهند.”[10] انقطاع نسلی بر تفاوت پُرفاصله‌تر و عمیق‌تر انگشت می‌گذارد که مرز آن از گروه‌های سنی فراتر می‌رود و سبب تحول نسلی بر اساس تفاوت و تحول در معرفت و ارزش‌ها، حتا در سطح یک تحول تاریخی می‌شود. بنابراین، انقطاع نسلی بر مبنای شکاف و انقطاع فرهنگی- اجتماعی قابل تعریف و توضیح است که برساختاننده‌ی هویت جمعی جدید نسلی می‌شود. در واقع گسست نسلی بیشتر نزدیک به جدال قدیم و جدید بین نسل‌هاست. “مفهوم گسست نسلي با مفهوم هويت گروهي و نسلي پيوند دارد: به گونه‌اي كه تغيير حاصل شده بر مبناي هويت جمعي كه فراتر از مقوله‌ی سن مي‌رود، مورد توجه قرار مي‌گيرد. به تعبيري، در عرصه‌ی گسست فرهنگي، فاصله‌هاي سني و سالي از بين مي‌رود.”[11] جامعه شناسان معیارهای گسست نسلی را تحول و تغییر در فضای معنایی-عاطفی-ارزشی، دگردیسی آرمان‌ها، الگویابی‌ها، شبکه‌ی مفاهیم، اصطلاحات روزمره، انتظارات و چگونگی ارتباطات می‌دانند.

 ب- شکاف نسلی

شکاف نسلی(Generation Gap)، “به معنای وجود تفاوت‌های دانشی، گرایشی و رفتاری میان دو نسل با وجود پیوستگی‌های کلان متاثر از ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و تاریخی است و شکاف نسلی هنگامی محقق می‌شود که واحدهای نسلی شکل بگیرد.”[12] شکاف‌های اجتماعی و نسلی شاخص‌های برجسته‌ای برای شناخت تحولات اجتماعی هستند. شکاف‌های اجتماعی-سیاسی گاهی ژرف و گاهی کاذب و مقطعی هستند. “مفهوم شكاف در جامعه‌شناسي به آن دسته از تمايزات وتفاوت‌هاي پايداري اشاره دارد كه در جريان تقابل‌هاي سياسي اجتماعي بروز مي‌كنند كه اصلي‌ترين صورت آن، شكاف زندگي مدرن و سنتي است. يكي از مهم‌ترين ويژگي‌هاي شيوه‌ی زندگي جديد شورش بر ضد هرچيزي است كه از نظر جوانان سنت تلقي شده باشد. گريز از سنت باعث ايجاد پديده‌اي موسوم به شكاف بين نسل‌ها شده است.”[13]

اصطلاح شکاف نسلی در غرب معمول است که بسیاری از تحولات نسلی را بر اساس شکاف نسلی توضیح می‌دهند و بدل به اصطلاح عام شده است. شکاف نسلی، تفاوت میان بچه‌ها و والدین را بر اساس فرهنگ، موسیقی، پوشش و گرایش‌های سیاسی نشان می‌دهد که بعد از سال‌های 1960 عام شد و تفاوت میان بچه‌ها و والدین را نشانه می‌رفت.[14]

ج- تعارض نسلی

تعارض نسلی(Generation Contradiction)، از تعارض‌های شدید سیاسی و فرهنگی بین نسل‌ها پدید می‌آید. یعنی، “وقتی منابع هویتی نسلی، تقویت کننده یک‌دیگر نباشند و پیوستگی نسلی را به دنبال نداشته باشند، زمینه برای ظهور و بروز تعارض نسلی فراهم می‌شود.”[15]  در تعارض نسلی بر عنصر فرهنگ تاکید می‌شود؛ یعنی تعارض نسلی زمانی پدید می‌اید که این تعارض بر اساس همان جدال قدیم و جدید در ابعاد فرهنگی صورت و سامان یافته باشد. بر این اساس، تعارض نسلی می‌تواند به صورت تاریخی میان نسل‌ها ظهور کند و ذهنیت نسلی مبتنی بر جدال قدیم و جدید را شکل دهد. “تعارض ميان نسل‌ها زماني به وجود مي‌ايد كه تحولاتي روبنايي در جامعه ايجاد شود. منظور از تحولات روبنايي، تحولات اجتماعي و سياسي در مقابل تحولات فكري و انديشه‌اي است. تعارض نسل‌ها در مظاهر فرهنگي و سلوك اجتماعي ميان قشرهاي مختلف، جامعه، به ويژه نسل جديد و قديم رخ مي‌دهد.”[16]

د- تفاوت نسلی

جامعه شناسان تفاوت نسلی (Generation Difference) را یک امر مطلوب و طبیعی برای تغییر اجتماعی و توسعه دانسته اند. بنابراین، “وقتی که این تفاوت در همه‌ی امور اعم از تکنولوژی، مهارت، دانش، ارزش‌ها و حتی آیین ایجاد شود با تفاوت نسلی سرو کار داریم.”[17] تعریف‌های متفاوتی می‌تواند در این زمینه وجود داشته باشد. در تحليلي كه ایزنشاد از نسل‌ها و روابط بين نسل‌ها ارایه داده است نشان داده که “درك هر نسل از جامعه، اشياء و زندگي مبتني بر شرايطي است كه در آن رشد يافته، تجاربي به دست آورده و مرارت‌هايي متحمل گرديده است. رفتار نسلي كه در شرايط جنگ و محروميت رشد يافته با نسلي كه جز صلح و رفاه به خود نديده است، متفاوت است. در جوامع پيچيده مبتني بر تحولات سريع، تضاد نسل‌ها غيرقابل اجتناب است.”[18] تفاوت و تمایز نسل‌ها پدیده‌ای اجتناب ناپذیر است که بدون آن تحول بشری و دینامیسم اجتماعی توقف خواهد کرد. بنابراین، معیار حد اقلی و اجتناب ناپذیر برای ارزیابی تغییر در نسل‌ها در افغانستان، می‌تواند “تفاوت نسلی” باشد. چون اگر در افغانستان درک نسل‌ها بر اساس گسست، شکاف و تعارض تاحدودی گمراه کننده باشد، با نگاه حداقل‌گرایانه می‌توان براساس تفاوت نسلی این تغییر را پیمایش کرده و از “نسل پسین” سخن گفت.

با توجه به چهار معیار جامعه‌شناختی ذکر شده می‌توان دریافت که آیا نسل پسین بر اساس همین چهار معیار وجود دارد؟ به نظر می‌رسد که اگر نسل پسین بر مبنای گسست نسلی، تضاد نسلی و شکاف نسلی وجود نداشته باشد، حد اقل براساس تفاوت نسلی وجود دارد، اما الزماً از نسلی دارای پارادایم واحد نمی‌توان سخن گفت. بنابراین، باید پلورالیسم رفتاری و گرایشی را در شرایط کنونی در نسل پسین (= به معنای زیست‌شناختی) به رسمیت شناخت. هرچند نسل پسین به معنای زیست شناختی آن چندپاره و درگیر در پار-گفتمان‌های مختلف یا گفتمان‌های سایه‌ای، و یا رسمی، می‌باشد. به این دلیل، دشوار است که از پارادایم واحد و سیستماتیک نسلی سخن بگوییم، بل‌که باید تفاوت‌ها را در زیست‌جهان نسل پسین در نظر بگیریم. اما پیمایش این “تفاوت‌ها” بر اساس آمار و تحقیقات مشخص نشده است، ولی به عنوان یک مشاهد اجتماعی می‌توان گفت که تفاوت‌های قابل ملاحظه‌ای وجود دارند هرچند که سطحی و پراکنده هستند. جهانی شدن، ارتباطات، مهاجرت، تکنولوژی، سیستم آموزش، گستره‌ی متفاوت اقتصادی، شرایط سیاسی و دیگر شرایط زمانی-مکانی جدید همه و همه سبب شده اند تا بعضی از تفاوت‌ها به وجود بیایند. بخشی از این تفاوت‌ها را می‌توان در روان‌شناسی نسلی جستجو کرد؛ به این معنا که آیا نسل پسین دارای یک ذهنیت نسلی هست؟

ر- ذهنیت نسلی

کسانی مانند کریستوفر بالِس به خاطر شناسایی تفاوت نسل‌ها و یا گذارنسلی به مثابه‌ی یک تحول اجتماعی، به رویکرد روان‌شناختی نسبت به پدیده‌ی نسل رجوع کرده اند. به این معنا که تفاوت نسلی زمانی به وجود می‌آید که ذهنیت نسلی شکل گرفته باشد. این ذهنیت، باید متفاوت از ذهنیت نسل گذشته و یا پاردایم کهنه‌ی نسل پیشین باشد و در آن گرایش‌ها، ذایقه‌های اجتماعی و هنری، مرجع یابی‌ها، ابژه‌ها و آرمان‌ها، از نسل پیشین تفاوت یافته باشد. در این رویکرد همواره تنها تفاوت نسلی برمبنای چارچوب و زمینه‌ی (Context) عقلانی-معرفتی مانند علم و فلسفه و در کل منابع شناخت عقلانی مطرح نیست، بل‌که زمینه‌های دیگری مانند دین و مذهب و حس عام یا معرفت عمومی (common sense) نیز مهم اند که می‌توان تغییر ذایقه‌های اجتماعی را در چاچوب آن‌ها نیز مشاهد کرد.

اما بالس وقتی نظریه ذهنیت نسلی را مطرح می‌کند، هم زمان دیالکتیک نسلی را نیز مطرح می‌کند و تفاوت نسلی را که سبب دیالکتیک نسلی می‌شود بر اساس تفاوت ابژه‌های نسلی می‌سنجد. بالس در مقاله‌ی ذهنیت نسلی می‌نویسد: “در اين‌جا مايلم تعريفى از اُبژه‏هاى نسلى ارایه كنم كه به اعتقاد من زيرگونه‌ی (subspecies) اُبژه‏هاى فرهنگى‏اند: مى‏توان گفت اُبژه‏هاى نسلىْ آن پديده‏هايى هستند كه براى ايجاد حسِ هويتِ نسلى به كار مى‏بريم. اين اُبژه‏ها چه‏بسا توسط نسل‌هاى قبلى نيز استفاده شده باشند، اما براى آنان حكم چارچوب شكل‏دهنده يك نسل را نداشته‏اند؛ حال آن‌كه، براى كودكانى كه بعدها در سنين جوانى با تجربه كردن اين اُبژه‏ها به نحوى ناخودآگاهانه احساس همبستگى [نسلى] مى‏كنند، چنين حكمى را دارند.”[19] بالِس می‌نویسد: “هر نسلى آن اُبژه‏هاى نسلى، اشخاص، رويدادها و چيزهايى را برمى‏گزيند كه براى هويت آن نسل داراى معنايى خاص هستند. اُبژه‏هاى هر نسلى هم‌چنين به طور بالقوه براى نسلى ديگر واجد اهميت‏اند (مثلاً گروه موسيقى بيتل‌ها را در نظر بگيريد)، اما اين اُبژه‏هاى نسلى معمولاً معنايى متفاوت مى‏يابند. ساير اُبژه‏ها، به ويژه اُبژه‏هاى تاريخى، واجد معنايى دقيق‌تر اند. من جنگ جهانى دوم را چندان به ياد نمى‏آورم و نسلِ متولد 1953 هيچ خاطره‏اى از آن ندارد؛ آنان زمانى به دنيا آمدند كه اين جنگ به پايان رسيده بود. با اين همه، جنگ جهانى دوم يگانه اُبژه‌ی بسيار مهم و مشترك جوانانى است كه در زمان رخ دادنِ آن بيست و چند ساله شدند و شخصيتشان شكل گرفت ]…[ پس مى‏توان گفت اُبژه‌ی نسلى عبارت است از شخص، مكان، شى‏ء يا رويدادى كه از نظر فردْ، مبيّنِ نسلِ اوست و به ياد آوردنش احساسى از نسلِ خودِ او را در ذهنش زنده مى‏كند."[20] به نظر بالس ابژه‌های نسلی که متفاوت از ابژه‌های نسل پشین است، سبب هویت نسلی می‌شود؛ یعنی بر مبنایی ابژه‌های متفاوت در یک نسل می‌توان از هویت نسلی سخن گفت. اما در افغانستان آیا ابژه‌های متفاوت نسلی به وجود آمده اند؟ به نظر من مساله این است که تفاوت در معرفت و همین طور تفاوت در ابژه‌ها در نسل‌های مختلف را در کدام سطح مدنظر داریم؟ البته تعیین سطوح تفاوت کار مشکل است. ولی در بسیاری جهات تفاوت ابژه‌ها وجود دارد؛ برنامه‌سازان و مجریان تلویزیون، حادواقعیت‌های سایبر، نشانه‌-بازتاب‌ها یا نمودهای جنسی مختلف، رفتارها و خواست‌های متنوع زندگی… و شکل‌گیری دولت جدید از جمله‌ی ابژه‌های جدید هستند؛ همین طور، میدان‌داران سیاسی، رسانه‌ها، فلم‌ها، مهاجرت و… ابژه‌های جدیدی می‌آفرینند. پس ابژه‌های نسلی تا حدی به صورت طبیعی در هر نسلی تفاوت پیدا می‌کند.

انگارهها و ستیزههای ایدیولوژیک و ناتوانی در درک جهان

خالد خسرو در تحلیل خود از تاریخ و نسل در افغانستان، در وبلاگ صفحه باز، به نکاتی انگشت گذاشته که با اکثر آن‌ها موافقم. خسرو می‌نویسد: “پرسش از تاریخ در عصر پسا ایدیولوژی و خیزش بنیادگرایی  نشانگر بی‌اعتقادی عمیق نسل امروز است. سرمایه‌داری، بنیادگرایی و مصرفی‌گرایی خلای فقدان ایدیولوژی‌های بزرگ را پر کرده اند. البته، منظور من نوستالوژی نسبت ایدیولوژی نیست، ولی اعتقاد به یک سلسله اصول و ارزش‌های پیشرو که آینده بر اساس آن ساخته شود، ضروری است.”[21]  سخن گفتن از انقراض ایدیولوژی برای نسل ما در افغانستان تاحدودی سخت و مبهم است به این دلیل که افغانستان در پایان انقراض ایدیولوژی‌ها قرار ندارد. بر اساس موقعیت ایستمانی ما در یک نقطه‌ی خاص تاریخ که همان عقب‌ماندگی و عقل‌ستیزی قرن بیست و یکمی است و سکونت همیشگی بر محراب پرخون و گنه آلوده‌ی تاریخ، سبب شده که هر درخشش عقلانی تاهنوز در این موقعیت ایستمانی، نمای ایدیولوژیک داشته و ایدیولوژی معنا شود. حداقل، ستیز ما با آن، آن را ایدیولوژیک می‌کند. پس، اگر منظور ایدیولوژی‌های پیشرو است، باز هم ما در پایان انقراض آن قرار نداریم. اما در سطح کلان، دنیا دیگر فاقد ایدیولوژی نجات بخش پیشرو است و این گونه انقراض ایدیولوژی‌ها ممکن معنادار باشد، با وجود این هم دشوار است که قبول کنیم ما در پایان عصر ایدیولوژی قرار داریم.

 از جانب دیگر، بنیادگرایی، طالبانیسم و راسیسم ایدیولوژی‌های حاکم در جهان‌زیست ما هستند که دنیای این نسل را به تسخیر و تحت سلطه گرفته ا‌ند. پس خیزش بنیادگرایی ایدیولوژی‌ای است که بیش‌تر از دو قرن به طور قهرآمیزی سرنوشت تاریخی ما را رقم زده است و اکنون نیز فربه‌تر از هرزمانی شده و به صورت فراگیر سربازگیری می‌کند و نیز بخشی از بازی‌های بین المللی قرن و بیست و یکم را سامان می‌بخشد. خسرو می‌نویسد: “مشکل بحران پسا ایدیولوژی در افغانسان امروز این است که از یک‌سو به خاطر امپریالیسم سرمایه‌داری غربی، با تجدد، به ویژه تجدد فرهنگی، مخالفت می‌ورزد، ولی، از سوی دیگر در عصر خیزش بنیادگرایی به قرون وسطا بازگشت می‌نماید.”[22] این سخن باوجودی که ظاهری صحیح دارد، قابل تامل است. به این معنا که آیا تمام جنگ‌های کنونی تنها به خاطر “امپریالیسم سرمایه‌داری غربی” است؟ آیا بازگشت به قرون وسطا تحت پرچم بنیادگرایی یک حکم کلی نیست؟ فکر کنم جنگ و خشونت تحت پرچم بنیادگرایی را نباید به تنها عامل بیرونی (امپریالیسم غربی) وابسته دانسته به آن تقلیل داد، و از سوی دیگر، نسل امروز دارای هویت جمعی به‌هم‌وابسته و کلی نیست؛ ممکن بنیادگرایی بازار گرم‌تر داشته باشد، اما حکم کلی مانع شناسایی فکتورهای مختلف و چند پارگی هویتی این نسل می‌شود. علاوه براین، پتانشیل ایدیولوژیک و درونیِ نیروهای منازعه‌طلب و پیکارجو نادیده باقی می‌ماند…

یکی از نماهای قدرت ایدیولوژی، ستیزه‌های ایدیولوژیک در مناسبات کلان در سطح بین‌المللی و منطقه‌ای است که افغانستان آن را به مثابه‌ی یک قربانی در دهه‌های هشتاد و نود میلادی تجربه کرد. در حال حاضر با وجودی که جامعه‌ی جهانی نمی‌خواهد، جنگ با تروریسم شناسه‌ای ایدیولوژیک به خود برگیرد، اما جانب مقابل ایدیولوژیک است. این فراگرد به شدت تاثیر نسلی را در پی داشته و دارد. در شرایطی که جنگ‌ها مبنای ایدیولوژیک داشت، نسل پیشین سرباز تمام‌عیار ایدیولوژی‌ها بود؛ پس نسل پسین در ادامه یک نسل سرباز و ویرانگر قرار دارد. بعد از دوران ایدیولوژی‌زدایی در جهان و حاکمیت نظم لیبرال در عرصه‌ی جهانی، باز هم ما با نظم جهانی و ارزش‌های جهان شمول آشتی نکردیم. بخش ایدیولوژیک جامعه بازهم به سربازی گرفته شدند تا با این نظم، ستیز ایدیولوژیکِ خستگی ناپذیر بکنند. طالبانیسم همین اکنون در برابر تمام جهان “جهاد” می‌کند؛ حال، ممکن در اصل ایدیولوژی مطرح نباشد بل‌که “رقابت قدرت” در منطقه از ما سرباز بگیرد و مدیریت آن هم به دست پاکستان باشد. اما مهم این است که ما با جهان مواجهه‌ی ایدیولوژیک داریم و ستیز کنونی نیز توجیه ایدیولوژیک دارد. بخش کوچکی هست که مواجهه‌ی غیرایدیولوژیک، ریالیستی و یا هنجاری با دنیای کنونی دارند.

یکی از موانع ظهور یک جبش نوگرا از درون نسل نوباوه‌ی حاضر، سلطه‌ی انگاره‌های ایدیولوژیک و ستیزه‌جویانه است که درک درست از جهان کنونی را دشوار کرده و سبب تقویت سنگرهای ایدیولوژیک شده است؛ همپوشانی ایدیولوژیک سبب جلوگیری از گسست تمام عیار نسلی شده و چشم‌انداز نسلی را جهت شناخت و درک امروزین جهان، مکدر کرده است. در واقع تاهنوز ما با پایه‌های عقلانی جهان کنونی بیگانه ایم و نگاه غیرصلح‌جویانه با جهان کنونی و ارزش‌های آن داریم و این نادانی، بخشی مهم جهل حاکم در نسل پسین را نیز سامان داده است تا هم‌چنان در سودای ستیز ایدیولوژیک با جهان باشد. پس ما تاهنوز درک درست و واقع بینانه از جهان نداریم؛ در مرز ستیز و آشتی سرگردان و بی‌هویت مانده ایم و این “سرگردانی” در نسل پسین بیشتر می‌تواند مشهود باشد. سرگردانی ما ابعاد مختلفی دارد؛ هم ابعاد هویتی دارد و هم ابعاد ایدولوژیک، هم ابعاد فکری و هم ابعاد زیبایی‌شناختی و سلیقه‌ای. ابعاد و شعاع تاثیرگذاری این سرگردانی قابل مکث است. ممکن در کنار همه‌ی این دلایل، یکی علت حاکمیت “عصر پساایدیولوژی” در جهان باشد. اما، قضاوت بر اساس این رویکرد کلی‌گرایانه دشوار است. بهتر است بر اساس رویکرد جامعه‌شناختی نسلی، تفاوت‌ها را بررسی کرد تا در نهایت به تفاوت در خواست‌ها و نیازهای ایدیولوژیک و فراایدیولوژیک آدمی آگاه شویم.

هویت پاره پارهی نسلی و تفاوتهای حبابی

چندین دهه است که در علوم اجتماعی، پدیده‌های مانند “نسل” و “جوانان” مورد مطالعه بوده اند. این واژه‌ها پسوندها و پیشوندهای خاص خود را نیز پدید آورده اند؛ مثل جامعه‌شناسی نسلی و جامعه‌شناسی جوانان، ذهنیت نسلی و فرهنگ جوانان… اما در افغانستان تا هنوز نه تنها که در این موارد تحقیقی نشده است، بل‌که این مفاهیم ناشناخته مانده اند. امروزه این مفاهیم در چوکات نظریه‌های مختلف جامعه‌شناسی و روان‌شناسی مورد مطالعه قرار می‌گیرند. وقتی میشل فوکو از سلطه‌ی نظم، نظم پذیری، کنترل و مراقبت در جامعه‌ی صنعتی سخن می‌گفت از چگونگی تحمیل این نظم به جوانان و مراقبت آن‌ها توسط جامعه نیز سخن گفت. می‌توان این “مراقبت” را در یک مداومت تاریخی بر نسل‌ها نیز تعمیم داد، که در این صورت باید از تاثیر و تاثر نسلی سخن گفت. اما از سوی دیگر، نسل نو و جوانان تغییراتی را نیز در پی می‌آورند که به معنای مقاومت در برابر کنترل، مراقبت و جامعه‌پذیری مطلق است. این تغییرات شامل ابژه‌های جدید نسلی، رفتارهای جنسی متفاوت، گسترش دامنه‌ی خواست‌های سیاسی مختلف، پیدایش نظام‌های گوناگون در آموزش و آرمان‌های جدید می‌شود که ناگزیر فرایند تولد نسلی یا پیدایش جوانان را به عنوان پدیده‌ای اجتماعی اجتناب ناپذیر می‌کند. این گونه “تفاوت” زاده می‌شوند و “کنترل اجتماعی” که همان نظم پایدار مراقبت هست، سُست و مضمحل می‌شود. در غرب بعد از خیزش جنبش‌های جوانان، مفهومِ “فرهنگ جوانان” که حکایت نسلی را حمل می‌کند، معمول شد که گاهی به آن شبه‌فرهنگ جوانان هم می‌گفتند. در واقع، فرهنگ جوانان که در شکل عادی خود تفاوت نسلی را به میان می‌آورد، یک امر اجتناب ناپذیر است که کیفت آن بستگی به دینامیسم اجتماعی جوامع مختلف دارد. در درون فرهنگ جوانان، شبه‌فرهنگ پنهانی وجود دارد که مربوط گروه‌های همسالان در محیط‌های اجتماعی است و به آسانی قابل دید نمی‌باشند. اما در کل، فرهنگ جوانان و شبه‌فرهنگ همسالان، حکایت از تفاوت نسلی می‌کند؛ این معمول به نظر من در هر جامعه‌ به درجاتی و جود دارند. در افغانستان اگر “فرهنگ جوانان” به صورت عام و شبه‌فرهنگ همسالان به صورت خاص، کم رنگ باشند، باز هم وجود دارند؛ اما ممکن فراگیر و همه‌گستر نباشند بل‌که سطحی و حتا پراکنده و کم‌رنگ باشند که من آن را “تفاوت‌های حبابی” نام گذاشته ام. اما این تفاوت‌های حبابی نمی‌توانند حکایت از هویت نسلی یا ذهنیت نسلی بکند که خاستگاهی برای تغییرات بزرگ و دگرگون کننده‌ی اجتماعی شده، تحولات تاریخی معجزه‌آسایی را در پی بیاورند.

بنابراین، دشوار است در افغانستان از هویت نسلی سخن گفت؛ علاوه برآن، به دلیل تحت استیلا بودن نسل کنونی، می‌توان از خطوط مختلف و گاهاً متقاطع گسست‌های درون نسلی سخن گفت. برمبنای قضاوت پارادایمی و گفتمانی، می‌توان وابستگی‌های فراوانی را در این نسل نسبت به “امرگذشته” سراغ گرفت، ولی تِرم‌های خاصی وجود دارند که جریان‌های مختلف رسوخی و درون نسلی را با هم وصل می‌کنند. به عنوان مثال قشر بنیادگرایی مذهی و چپ‌ انقلابی کلاسیک را ترم‌های مثل “امپریالیسم”، “غرب ستیزی” و “انقلاب” با هم وصل می‌کند. در کلیت امر، جوانان کنونی که “نسل پسین” را می‌سازند، تابع چند جریان مشخص هستند؛ جریان بنیادگرایی خشونت‌طلب، مذهبی‌های معتدل، سیکولار انقلابی غرب ستیز و سیکولار دموکرات اصلاح طلب. اما جریان غالب در میان جوانان دهاتی محروم که تحت سلطه مستقیم تبلغات جنگ‌جویانه مذهبی قرار دارند، همان بنیادگرایی خشونت‌طلب است که دارای لایه‌های پیچیده و قابل تامل است. اما، بنیادگرایی خشونت طلب، ابداع نسل پسین نیست؛ همان گونه که جریان‌های دیگر ابداع نسل پسین نیستند. اما بحث این است که این جریان‌ها بر اساس تفاوت نسلی دارای چه تحولی در میان نسل پسین شده است؟ متاسفانه هیچ آمار تحقیقی را در دست نداریم که بر اساس آن تفاوت نسلی را ارزیابی کنیم. ولی مسلم این است که شکاف نسلی، گسست نسلی، تضاد نسلی و دیالکتیک نسلی مفاهیمی اند که در افغانستان صورت عینی ندارند. آنچه هست، تفاوت‌های اندکی اند که در سطوح ذایقه‌های ابتدایی اجتماعی به چشم می‌خورد و تاحدودی تغییر ابژه‌هایی را شاهد هستیم که حکمت مانا به آن ها اشاره کرده بود.[23] اما این بدان معنا نیست که نسل به مفهوم دموگرافیک آن را انکار کنیم. در این‌جا است که نسبت نسل پسین با تاریخ نیز زیر سوال نمی‌رود؛ نسل پسین تابع هر جریان فکری و سیاسی‌ای که باشد، ناگزیر پرسشی از تاریخ باید بکند؛ چون نمی‌تواند بدون آگاهی از خویشتن وجود داشته باشد.

شکل‌گیر ذهنیتی تازه‌ی نسلی در افغانستان به لحاظ گفتمانی دارای دشواری‌هایی می‌باشد؛ در افغانسان هژمونی پارادایم سنت و نهادهای اجتماعیِ ماننده خانواده، دین، هویت‌های دودمانی، قیمومیت پدرشاهانه، ایدیولوژی راسیستی و مشخصه‌ی جمع‌گرایانه و گله‌محورانه سبب شده است که همواره صاجب نسل “میراث دار” و “بارشده از قبل” و “پدردار” باشیم تا نسل عصیان‌گر و انتقادی. جوان افغان، قبل از آن که موجود خود مختار سیاسی (به قول ارستو) و یا موجود خودمختار اقتصادی (به قول آدم اسمیت) ویا موجود عقل‌ورز شجاع و پرسش‌گر نقاد (به گفته‌ی کانت) باشد، موجود پدردار، هویت‌بار،هویتی شده، ایدیولوژیک و ماهیتاً دودمان‌پرست و قبیله‌خوی است. پس در چنین یک وضعیتی، گسست و تضاد نسلی و شکل‌گیری یک ذهنیت تازه و انتقادی نسلی سخت و دشوار به نظر می‌رسد و این بیانگر یک جامعه‌ی محافظه‌کار و کم تحول است. پس باید پایه تحلیل را بر اساس “تفاوت نسلی” و “ابژه‌های نسلی حبابی”، و نه بنیادی، گذاشت و بر اساس موضع حد اقل گرایانه از نسل پسین براساس تفاوت سخن گفت، نه بر مبنای گسست، شکاف و تضاد.

پس علاوه بر گسست‌های فکری و گفتمانی در نسل پسین، گسست‌های مثل پشتون بودن، تاجیک بودن، هزاره بودن، ازبک بودن و… به مثابه هویت‌های ایدیولوژیک و رادیکال و بازدارنده‌ی یک ذهنیت نسلی انتقادی، مهم‌ترین فکتوری‌هایی اند که شکاف نسلی فراگیر را مانع می‌شود. در حالی‌که در غرب شکاف‌های نسلی سبب تحولات عمیق اجتماعی و سیاسی شده اند؛ هویت تمدنی و ملی در غرب تاحدودی زیاد هویت‌های بازدارنده بر سر راه ذهنیت نسلیِ انتقادی را به حاشیه رانده بود. به عنوان مثال، جنبش 1968 فرانسه مربوط نسل X در کل اروپا و حتا ایالت متحده امریکا بود و به همین اندازه تاثیرات سیاسی و کلان بر جای گذاشت[24]. هربرت مارکوزه مشاور سیاسی و ایدیولوژیکی نسل X بود که از آلمان فرار کرده مقیم ایالت متحده شده بود؛ اما برای جنبش 68 در فرانسه مشورت می‌داد. همین گونه تحولات چشم‌گیری در نسل‌های Y و C را می‌توان در غرب مشاهده کرد.

ولی در افغانستان، بر اساس آنچه اشاره شد، نسل پسین دموگرافیک دارای تک هویت گفتمانی نیست تا پارادایم نسلی را عرضه کند. بل‌که دارای هویت پاره پاره بر مدار هویت‌های گفتمانی پیشینی هست و خود فاقد گفتمان مشخص. به این اساس پارادایم نسلی نیز تاکنون وجود ندارد. اما تفاوت‌های نسلی –که براساس نگاه جامعه‌شناختی اجتناب ناپذیر پنداشته می‌شوند– وجود دارند، چون ناگزیر نسل پسین در دنیای متفاوت و احتمالاً دارای تجربه هستی شناسیک متفاوت نسبت به والدین‌شان هستند. این تفاوت در سطحی نیست که سخن از گسست نسلی، دیالگتیک نسلی و پارادایم نسلی را معنادار بکند، بل‌که در حد یک تفاوت طبیعی و متاثر از عنصر زمان و از مواجهه با مظاهر پیوسته به آن است. به عنوان مثال، جوانان قندهاری و بامیانی و بدخشانی در ولایات‌شان و در محیط‌های شهری و دانشگاهی با مظاهر زمان حاضر مواجه می‌شوند. حال، مهم نیست که این مظاهر برای شان خوشایند است یا نه ولی مهم این است که نمی‌توانند از انترنت، تصویر، مجله و رسانه تا ابد فرار کنند و بی‌تفاوت باقی بمانند. همین پدیده‌ها اند که ابژه‌ها را تغییر می‌دهند و ابژه‌های جدید خلق می‌کنند و “تفاوت” می‌آفرینند که ممکن است این تفاوت وارد حوزه‌ی سوبژکتیف شده تغییرات سوبژکتیویستیک را نیز به ارمغان بیاورد. کریستوفر بالس زمانی از دیالکتیک نسلی سخن می‌گوید که نسل جدید صاحب ابژه‌های نوین شود و ابژه‌های نسل گذشته را رد کرده حتا به تمسخر بگیرد، در حالی که در افغانستان چنین نیست. به نظر می‌رسد که دیالکتیک نسلی زمانی پدید میاید که سوبژه‌ی نسلی متفاوت به وجود آید.

بنابراین، این تفاوت در نسل پسین در هر سطحی که باشد، افراد این نسل می‌توانند رویکردهای ویژه‌ی خودشان را نسبت به تاریخ، معرفت و شناخت، نیک و بدها و تاریخیت مفاهیم و پدیده‌ها داشته باشند؛ اما مساله این است که این رویکردها چگونه مواجهه‌ای را در پی دارند و معطوف به چه نتیجه‌ای خواهند بود؟ تقارب‌ها و تضارب‌ها با کدام نحله‌های فکری در تاریخ، و چگونه صورت خواهند گرفت؟

به سوی پرسمان تاریخی و گریز از بلاهت مرارتانگیز

فریدریش ویلهلم نیچه فیلسوف معروف آلمانی می‌نویسد: “ما تاریخ را برای زندگی و فعالیت مشحون از نشاط می‌خواهیم نه به خاطر فرار نخوت‌بار از زندگی و فعالیت مشحون از نشاط و رفع و رجوع یک زندگی متکبرانه و اعمال زشت بزدلانه. فقط تا آنجایی ما در خدمت تاریخ هستیم که تاریخ به زندگی خدمت نماید: ولیکن حدی از تاریخ نویسی، و ارزیابی‌ای از آن وجود دارد که پژمردگی و فساد زندگی را به همراه دارد: پدیده‌ای که آگاه شدن از آن از طریق نشانه‌های بیماریِ قابل توجه عصر ما اکنون به یک اندازه ضروری و دردناک است”.[25]

بر اساس فلسفه‌ی تاریخ نیچه، باید رابطه‌ی زندگی با نشاط و تاریخ را به سنجش گرفت؛ در نزد نیچه، مراد از تاریخ، معرفت تاریخی است که بیانگر انسان تاریخی می‌باشد. به این اساس، نیک و بد(ها)، در زیست‌جهان فرهنگی و تاریخی ما، مسایل پدیداری هستند و نه قطعیت‌های طبیعی و مبتنی بر یک ذات تغییرناپذیر قایم بر طبیعت؛ به همین دلیل تغییر پذیرند. پس باید تاریخ، معرفت تاریخی و تمام نیک و بد(ها) را به پرسش گرفت و برای نشاط در زندگی همه‌ی آن‌ها را درچارچوب پرسمانی تاریخی جای داد.

پرسش از تاریخ دارای شاخصه‌های فرانسلی است، یعنی مختص به وجود یک نسلِ دارای هویت نسلی یک دست نمی‌شود. بل‌که نفس پرسش خود جدی‌ترین مساله‌ای است که برای ما محمل در پرده ابهام می‌باشد. اما، نسل پسینِ دموگرافیک چه به صوت یک “نسل” و چه اعضای آن به عنوان افراد درگیر با این “تاریخ شفاهی” و اما واقعیت تاثیرگذارِ انکار ناپذیر بر زندگی، می‌تواند نسبت شان را با تاریخ تعریف کنند. این نسبت می‌تواند توافق با تاریخ باشد که در واقع نفی پرسش است و یا می‌تواند نقد روشمند تاریخ باشد که با پرسش آغاز می‌شود. برای کاهش بلاهت و مرارت تاریخی، باید از تاریخ پرسش کرد و نیک و بدهای مبتنی بر معرفت تاریخی را به پرسش گرفت. در این صورت است که درک ما از تاریخ، شناخت ما از تاریخ و برساختگی تاریخی ما که برای ما روان جمعی مبعث از خود (تاریخ) ساخته است، زیر سوال می‌روند و راه ما را به سوی یک پرسمان تاریخی باز می‌کند.

بر همین مبنا، تاریخ سیاسی افغانستان را باید به پرسش گرفت و مرارت‌ها و بلاهت‌های تاریخی را در قالب مفاهیم صورت بندی کرد. در تاریخ ما، عناصری که نقش تعیین کننده داشته اند جهل، توحش و شکست پیاپی خردگرایی است که هم در درازنای تاریخ و هم در بافتار اجتماعی و فرهنگی کنونی ما حضور دارند. امکان دارد جهل عامل یا علت مستقیم توحش تاریخی و خشونت‌های فزاینده‌ی اجتماعی نباشد و اما عامل کمکی غیرقابل انکار خشونت به حساب می‌رود. وقتی از جهل سخن می‌گویم، مرادم غیابت خرد در گفتمان‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی است که به عنوان یک پارادایم جهالت بلاهت و مرارت آفریده است. سوختاندن مکتب و لذت بردن از تنش و آشوب علاوه بر آسیب‌دیدگی روان جمعی، بیانگر اصلی پارادیم جهل است.

گفتمان خشونت در تاریخ و ادبیات و فرهنگ پارادایم‌های سیاسی و اجتماعی خود را آفریده است. شمشیر و دار و خون سمبول‌های این گفتمان اند که در مداومت تاریخی ابعاد زیبایی‌شناختی و دراماتیک به خود گرفته اند. بنابراین، فرق نمی‌کند توحش دارای ابعاد زیبایی‌شناختی و دراماتیک است و یا هم در تمام منظره‌گاها سیاه و نفرت برانگیز، مهم این است که توحش، انسان‌ستیز و خشونت‌پرور است. این همان چیزی است که بند ناف تاریخ ما  را حفاظ شده است. ممکن بسیاری از نمودگارها و فانتزها چنان به‌هم‌بسته و وابسته و تاریخمند شده باشند که به عنوان بدیهیات شک‌ناپذیر پنداشته شوند و اما این پرسش است که چالش عقلانی خلق می‌کند و خرد را جان تازه می‌بخشد.

بنابراین، آنچه را ما تاریخ نامکتوب می‌گوییم، فرض درست است و پرسش از این تاریخ، تالیف آن را به صوت عینی و بین‌الاذهانی ایجاب می‌کند. از طرفی، درست است که خشونت، توحش و نیکویی و نیکنامی در تاریخ ما به آن صورت که باید، مکتوب نشده اند، اما واضح و روشن است که زیرپایه‌های آن را توحش و خشونت‌های ظالمانه و بلاهت‌های مرارت‌انگیز به کمک عوامل خارجی دیگر، رقم زده اند. آیا این که زن با سگ معامله می‌شود[26] و یا در قفس گذاشته می‌شود و این که انسان را به نام خدا گردن می‌زنند، توحش نیستند؟ داستان فلم اپوکالیپتو(Apocalypto) را که بر اساس روایت تاریخی ساخته شده به یاد بیاوریم که تمدن مایا چگونه از فرط توحش رو به زوال می‌نهد.[27] تاریخ نشان می‌دهد که توحش در تاریخ ما کمتر از توحش در مایا نیست. نسل پسین اگر تمایل به بهزیستی دارد ناگزیر باید تاریخ را از پرده به در آورده و عریان به دروازه‌ی شهر بآوزیرد. این گونه می‌توان عیب خویش دید و آن را صورت‌بندی علمی کرد و طرح نو در انداخت، نه آن که شهره‌ی دروغین بر آفاق بافکنیم.

دیگر نباید در تاریخ از خدایگان روایت کنیم و قصه هزار و یک شب شهریاران بسراییم، ما باید در تاریخ از انگاره‌ها و مفاهیم روایت کنیم و فراگردهای مفهومی تاریخ را که وارد زبان نشده اند، مسلما تاهنوز “بی‌صورت” و غیر قابل دید هستند و بایستی صورت‌بندی مفهومی شوند، بشناسیم. و این، با عقل انتقادی و تالیف دوباره و اسطوره‌زدایی و افسانه‌گریزی ممکن است، نه با غره شدن بر خویشتن دروغین. تا بر جهل و توحش در تاریخ ما اعتراف نشود و این جهل و توحش صورت‌بندی علمی و در کانون اردوگاه‌های مفهومی و زبانی جای نگیرند، سخن گفتن از عذاب وجدان تاریخی به خاطر ستم و توحش و انسانیت‌ستیزی، ناممکن و بدون کارکرد عملی به نظر می‌رسد. پس نخست باید با خویشتن خود صادق باشیم و شجاعت عریان دیدن خویشتن را جهت عریانی نقایض و عیب‌های پنهان ناپذیر خود داشته باشیم تا قامت عینی و واقعی ما نمودار شده تاریخ ما ورق بخورد.

فرهنگ ما، فرهنگ پرده‌گرا و محجوبه پسند است و بنابراین تاریخ ما و اتفاقات تاریخ ما همه در پرده و حجاب پذیرفتنی و حتا زیبا و دل‌انگیز می‌نماید؛ هرگاه پرده بِدَرَد و عریان شود، بی‌پرده می‌شویم، بی پدر می‌شویم و این است رسوایی بزرگ و مرگبار: یتیمی را که پدر مرده و مادر رسوا شده باشد دردیست بزرگ، خشن، عجول و بیگانه‌ستیز و فرورفته در یتیمی مطلق که هستی آن را خشم و انتقام‌گیری پایان ناپذیر معنا می‌کند. با وجودی که باید به این درد آگاه بود ولی چنین است که از پرده دریدن، عریان شدن و بی‌پدر شدن می‌ترسیم و برایش خشونت روا می‌داریم. این گونه است که بزنگاه‌های آسیب‌پذیر تاریخ را حفاظِ محکم می‌گیرند و بر آن جادوی جهالت ‌می‌زنند تا برای همیشه بدون عیب و شکست‌ناپذیر جلوه کند… واقعیت این است که این گونه، تاریخ ما به شدت امنیتی شده است، تبدیل به ناموس شده است و نباید کسی از آن حجاب بِدَرَد. بل‌که باید از آن هم‌چون عروس پشت پرده، با خون حفاظت کرد و آن را از چشم اغیار به دور داشت. چنین است که مالکیت بر تاریخ شکل می‌گیرد و “خود” و “دیگری” پدید می‌آید و خودی‌ها حافظان تاریخ و ناموس دیگران اغیار متجاوز بر آن‌ها تلقی می‌شوند. در این جاست که برخلاف آروزی نیچه، تاریخ دیگر برای زندگی نیست، بل‌که این زندگی است که باید در پای تاریخ –آن هم تاریخ قاتل، انسان ستیز و بنا شده برپایه‌ی جهل و تحریف–  قربانی شود.

نسل پسین، هر گرایشی را که با خود داشته باشد، باید از تاریخ سوال کند و این است مواجهه باتاریخ و برقراری نسبت با آن. ممکن این نسبت انتقادی باشد، انکاری باشد و یا توافقی باشد و اما زمانی که پرسش از تاریخ مطرح است مسلما نسبت انتقادی را مراد می‌شود. رویکرد انتقادی تاریخ را با تمام جریان‌های آن باید نقد کند تا به گشایشی دست یابد. برای هم‌سن-و-سالان من و یا در یک کلیت بنام “نسل پسین”، ولو با افق‌های ذهنی مرتبط با گذشته و کهنه، تاریخ پدیده‌ای غیرقابل چشم‌پوشی است. در سطح ایده‌آل، برای توضیح تاریخ و نقد آن، نسل پسین باید تفاوت‌های حبابی را گسترش داده و تحولات وسیع‌تر نسلی و اجتماعی را سبب شود. در یک پرسمان تاریخی است که تاریخ برای زندگی و انسانیت آغوش باز می‌کند و سبعیت‌هایش را یادآوری کرده به عنوان خاطراتِ توحش در قلب اش گنج می‌کند؛ و این گنج، به بزرگ‌ترین پشتوانه اخلاقی عبرت‌انگیزی برای نسل‌های آینده بدل شده جزء خاطرات فراموش ناشدنی جمعی می‌شود.

اما چون در یک زمینه‌ای بدون تحقیق و آمار قرار داریم، خوب است که دستگاه‌های ترمنولوژیک را با مسامحه بکار ببریم. نسل به عنوان یک مفهوم صرفاً فراترازنده و استعلایی نمی‌تواند کارساز باشد، بل‌که باید در دنیای واقعیت مشخص شود. اگر دقت شود، می‌توان از نسل‌های مختلف تحت یک دوره گفتمانی و ریز-پارادایم‌ها سخن گفت. به عبارت دیگر، نه باید بر اساس فقر مفهومی، کلی‌گویی کنیم؛ بل‌که باید نسل‌های متعدد را که تحت لوای یک جریان فکری قرار دارند به صورت درست و دقیق نام گذاری کنیم تا به صورت‌بندی درست از تاریخ و جامعه‌ی خود دست یابیم و همین گونه پیروان نسلی جریان‌های مختلف دیگر را نیز ارزیابی و نام‌گزاری کنیم. اما، فقر مفهومی و نبود دیدگاه‌های پژوهشی معتبر، سبب کلی گویی‌هایی می‌شود که ماه را در افق‌های معناییِ تیره‌گون و ناشناخته، دعا خواندن است.

 مفهوم “نسل پسین” نیز نمی‌تواند خارج از این دایره دارای نمای روشن باشد، اما مواجهه با تاریخ، کم و بیش، همیشه وجود داشته است. مهم این است برچگونگی این مواجهه باید تامل کرد و این که در شرایط کنونی چگونه نسبتی می‌توان با تاریخ برقرار کرد. یعنی مساله امکان مواجهه نیست، بل‌که چگونگی مواجهه است؛ هرگاه این مواجهه انتقادی و بر اساس پرسش از تاریخ باشد، مسلماً نشانه‌ای از تفکر و نقد است، در غیر آن جز تاکید مجدد بر بلاهت و مرارت نخواهد بود.

وقتی زدایش مالکیت از تاریخ بر اساس پرسش و نقد مطرح می‌شود، در شرایط کنونی باید برای “امروزی‌ها” و “نسل پسین” به خاطر یک پرسمان تاریخی، فراخوان داد. این فراخوان، سوال به همراه می‌آورد و سوال‌های ممتد در یک گستره‌ای هویتی بزرگ‌تر به نام “نسل” که بار معنایی سیاه و سپید ایدیولوژیک را به همراه ندارد و امنیتی بودن تاریخ را مضمحل می‌کند، پاسخ‌های جدید را در پی خواهند داشت. پس باید شجاعت پرسش و شهامت عریان دیدن پدیده‌ها را خلق کرد و اسطوره‌زدایی و افسانه‌گریزی را رواج داد و برای همه‌ی این اهداف باید یک ذهنیت فراگستر و فراگسست‌های موجود به وجود آورد تا دیگر تاریخ و افتخارات آن ناموسی و در قاموس دروغ، ریا، تحریف و فرار از حقیقت‌ تعریف و توضیح نشود؛ بل‌که به گفته‌ی نیچه “زندگی مشحون از نشاط” در تاریخ ممکن شود.  


منابع و پی‌نوشت‌ها:

[1]  - مقاله‌ی اسماعیل اکبر تحت عنوان “نسل ویرانگر”، این روزها به گونه‌ی مسلسل در روزنامه‌ی نخست در یک ستون مشخص نشر می‌شود که هنوز به صورت کامل به نشر نرسیده است.

[2]  -  عباس فراسو، گذر از بیگانگی و تطهیر از گناه، نگاه کنید به: www.opentab.wordpress.com

[3]  -  نگاه کنید به : http://www.hawzah.net/Per/Magazine/ar/019/AR01902.ASP

[4]  - نگاه کنید به: http://www.fasleno.com/archives/applied_research/000011.php

[5]  -  نگاه کنید به: http://www.fasleno.com/archives/applied_research/000011.php

[6]  - نگاه کنید به: http://khodabakhsh11.blogfa.com/post-5.aspx

[7]  - برنهارد شفرز، مبانی جامعه شناسی جوانان، ترجمه کرامت الله راسخ، تهران: نشر نی، چاپ پنجم 1388، ص 27.

[8]  - برنهارد شفرز، همان، ص 27.

[9]  - حمید عبداللهیان، نسل‌ها و نگرش‌های جنسیتی؛ سنجش آگاهی  از تعارض در نگرش‌های جنسیتی، پژوهش زنان، نشر—— ایران، دوره 2، شماره 3، پاییز 1383، ص 60.

[10]  - علی باقی نصرآبادی، سپاه و مساله گسست بین نسلی، مربیان، سال ششم، نشر —- ایران، شماره 21، ص 129.

[11]  - نگاه کنید به: http://khodabakhsh11.blogfa.com/post-5.aspx

[12]  - علی باقی نصرآبادی، سپاه و مساله گسست بین نسلی، مربیان، سال ششم، نشر —- ایران، شماره 21،  ص 131.

[13]  - نگاه کنید به: http://khodabakhsh11.blogfa.com/post-5.aspx

[14]  - نگاه کنید به: http://en.wikipedia.org/wiki/Generation_gap

[15]  - علی باقی نصرآبادی، سپاه و مساله گسست بین نسلی، مربیان، سال ششم، نشر —- ایران، شماره 21،  ص 131.

[16]  -  نگاه کنید به: http://khodabakhsh11.blogfa.com/post-5.aspx

[17]  - علی باقی نصرآبادی، سپاه و مساله گسست بین نسلی، مربیان، سال ششم، نشر —- ایران، شماره 21،  ص 131.

[18]  - نگاه کنید به: http://khodabakhsh11.blogfa.com/post-5.aspx

[19]  - نگاه کنید به: http://www.hawzah.net/Per/Magazine/ar/019/AR01902.ASP

[20]  - نگاه کند به: http://www.hawzah.net/Per/Magazine/ar/019/AR01902.ASP

[21]  - خالد خسرو، فراموشی و فقدان تاریخ مکتوب در عصر پسا ایدیولوژی، نگاه کنید به: www.opentab.wordpress.com

[22]  - خالد خسرو، فراموشی و فقدان تاریخ مکتوب در عصر پسا ایدیولوژی، نگاه کنید به: www.opentab.wordpress.com

[23]  - حکمت مانا، دیالکتیک میان نسلی، نگاه کنید به: www.opentab.wordpress.com

[24]  - در ادبیات علوم انسانی در غرب از 1964 تا 1970 را نسل X، ا ز 1976 تا 2000 را نسل Y می‌گویند. همین گونه، 1982 تا 1996  را نسل C  یا نسل (Digital natives) می‌گویند که نسل میانی در برابر نسل Y است. پس از جنگ جهانی دوم (1946) تا سال های 1964  را نسل (Baby boomer) نام‌گذاری کرده اند که از نظر اجتماعی و سیاسی و هنری دارای مشخصات منحصر به خود بوده، نسبت به نسل قبلی تفاوت داشته و تنها پدیده‌ای دموگرافیک و زیست‌شناختی نبوده است.

[25]  - فریدریش نیچه، سودمندی و ناسودمندی تاریخ برای زندگی، ترجمه‌ی عباس کاشف و ابوتراب سهراب، تهران: نشر فروزان، چاپ سوم 1377، ص 12.

[26]  - در کنار تجاوز به زنان و دختران، دوسال پیش صنوبر دختر یازده ساله در ولایت قندوز از منزل‌اش ربوده شد و با یک سگ جنگی معاوضه شد. نگاه کنید به: http://www.afghanasamai.com/afghanasamai%20ausgabe%207/unterschidlich/Tabadulae%20Zan%20ba%20sag%20jangi.htm

[27]  - اپوکالیپتو دلهره از تبرئه و تعمیم، نوشته‌ای از من در باره این فلم، نگاه کنید به: http://neshana.blogfa.com/8702.aspx 

“روشنفکر دینی” و طرح پرسش جدید

ژانویه 16, 2010 با opentab1

یعقوب ابراهیمی
سخنان کوتاهی که در فیس بوک میان من و خالد خسرو در زمینه “روشنفکر دینی” رد و بدل گردید، زمینه ساز اصلی این نوشتار کوتاه است. آنجا برای من ترکیب متناقض این مقوله جای بحث خودش را داشت و آقای خسرو به وجود چنین تناقضی باورمند نیست. در نوشته حاضر با تمرکز روی آنچه من پارادوکس در ذات این مسئله عنوان نموده ام، میخواهم خاطرنشان سازم که من بصورت (مشخص) روی آنچه “روشنفکری دینی” خوانده میشود، بعنوان یک “نهاد اندیشه” بویژه متدولوژی آن حرف دارم، نه بصورت عام روی دیانت داری در جامعه مدرن.
بحث روشنفکر دینی، در خلائی ناشی از بحران “ایدیولوژی چپ” و “ایدیولوژی دینی” در ممالک اسلامی در نیمه دوم قرن بیستم بالا گرفت. با آنکه امروز این طرز فکر در اکثر جوامع اسلامی بگونه ی پراکنده ترویج یافته است، اما در کشور ما اکثرا با این مسئله از طریق آثار روشنفکران دینی ایران بویژه آثار عبدالکریم سروش به عنوان مصداق برجسته روشنفکری دینی، آشنایی و انس حاصل شد. تا جاییکه امروز در افغانستان نیز این گفتمان میان برخی حلقات از جذابیت خاصی برخوردار است.
روشنفکری دینی در ایران از بدو پیدایش تا امروز بطور گسترده از سوی سایر “روشنفکران” مورد نقد قرار گرفته و همچنان او نیز حرفهایی فراوانی پیرامون (روش) اندیشه اش ابراز نموده است، اما این بحث هنوز و همچنان نا تمام است.
اگرچه در منظومه ی بینش روشنفکران دینی مسایل فراوانی بیان شده است، اما بحث برانگیز ترین مسئله در این اندیشه همانا دلمشغولی های “سنت محور” این فرقه میباشد، که به باور خودشان با توسل عارفانه به “روح دین” و بازخوانی “سنت اندیشه ی دینی” در پی جمع کردن سنت و تجدد در قالب یک گفتمان واحد هستند. یا به عبارت دیگر، یافتن نسبت میان تجدد و سنت (در پوشش و از موضع سنت دینی) پارادایم اصلی این دسته از روشنفکران تا اکنون بحساب رفته است.
به همین دلیل تقابلی را که این پارادایم با مبانی نظری مدرنیته بمیان آورده، همواره منازعه ساز بوده است.
از نظر من نخستین ایرادی که  بر “پارادوکس” روشنفکر دینی وارد است، تناقص میان مبانی نظری “روشنفکری” و “سنت دینی” است. در تاریخ اندیشه مقوله ها دارای “مبنای نظری” مشخصی اند، که بوسیله آن میشود به شناخت و تفکیک آنها از همدیگر پرداخت. مبنای نظری روشنفکری، به مثابه نمود و فرزند جهان جدید، تجدد یا مدرنیته است. روشنفکری اصولا محصول عصری است که خرد خودبنیاد و استقلالی با وارد شدن به میدان اندیشه، اسباب تعطیل تفکر سنتی را مهیا ساخت. این درحالیست که در “جهان سنت” قاعدتا مقوله ای بنام روشنفکر وجود ندارد، چون نمیتواند وجود داشته باشد، زیرا سنت قادر به پرورش مبانی نظری “روشنگری” و عقل استقلالی نیست. عقل “سنتی- دینی” عمدتا عقل متکی به خویش نیست، بلکه عقل متکی به یک پارادایم قبلا ارایه شده ی “ماورا” خرد خود بنیاد است.
اما آقای خسرو با این استدلال موافق نیست و منظومه ی اندیشه ای روشنفکر دینی را عین اندیشه ی تجدد عنوان کرده و می گوید. “ یک نکته بار دیگر نیازمند توضح است که قوانین مذاهب وحیانی چیزی نیست جز متون مقدس مانند قرآن و انجیل و شریعت که بزرگان و متفکرین و متشرعین و عرفا در طول تاریخ آن را ساخته اند. یعنی، این قوانین در طول تاریخ و در پاسخ به مشکلات و احتیاجات آفریده شده اند. نظام ادیان وحیانی که عمدتا به واسطه شریعت یا تفسیر علما از زندگی روزمره بر اساس متون مقدس،به وجود آمده امری کاملا تاریخی و قابل تغییر است. این مساله در روشنفکری دینی کاملا به رسمیت شناخته شده است.”
من به یک اصل باورمند ام، که اگر مبانی نظری روشنفکر دینی،عین پاردایم مدرنیته باشد، دیگر او روشنفکر دینی نمیتواند باشد.
من متوجه این مسئله، بویژه تغییر در دیدگاه های روشنفکر دینی و بخصوص در آثار و مقالات اخیر عبدالکریم سروش، هستم. بخصوص تغییر در بینش این روشنفکران از موضع تلاش برای”استخراج” مفاهیم مدرن از درون امکانات سنت، به موضع نظریه ی “سازگاری” میان مفاهیم مدرن با آموزه های دینی از طریق بازخوانی سنت، برایم جالب اند. به همین دلیل برخی نویسنده گان، تغییر موضع یاد شده را، نقطه ی کمال سروش به عنوان روشنفکر دینی عنوان میکنند.
اما رویهمرفته، وقتی به مبانی نظری روشنفکران دینی توجه کنیم، تفاوت ریشه ای در بنیاد اندیشه ی این گروه با معرفت مدرن به چشم میخورد. زیرا در مقام نتیجه یا در آخرین تحلیل مشاهده میکنیم که با پیچ و خم های فراوان نقطه ی عزیمت روشنفکر دینی برای شناخت و کنار آمدن با تجدد، تکیه بر”نظام اندیشه دینی” یا سنت بحساب می آید.- این دقیقا همان اصلی است که از وی روشنفکر دینی بار آورده است- نکته ی یاد شده را عمدتا میتوان در هنگام برخورد این ”روشنفکران” با بسا ارزشهای مدرن، بویژه سکولاریسم بطورعریان مشاهده کرد.
مثلا در بحث سکولاریسم مشاهده میشود، که این روشنفکر تنها علاقمند و یا شاید تنها قادر به پذیرش سکولاریسم سیاسی است، نه سکولاریسم فلسفی، که بگفته ماکس وبر طرح کننده ی مسئله ی “افسون زدایی” در جهان مدرن میباشد. چون دستگاه فکری اینچنین روشنفکر توانایی گنجانیدن این مسئله را در منظومه خویش ندارد،  بنا به وی این اجازه را نمیدهد تا به تولید و پرورش ضد خویش بپردازد.
در همچو مواردیست، که میتوان تفاوت موجود میان بینش روشنفکری دینی را به نسبت عدم استقلال بنیاد نظری اش با روشنفکر متجدد خیلی بساده گی باز شناخت. دقیقا این اتکا به “نظام اندیشه سنتی” است که روشنفکر دینی را معنی میبخشد، الا چنین روشنفکری قادر به افاده معنای مشخص از خویش نخواهد بود. چون در صورتیکه وی بخواهد بیرون از پوشش و موضع سنت خودش را تعریف کند دیگر نیازی ندارد تا الزاما روشنفکر دینی باشد.
به همین دلیل است، که بسا از منتقدین بر تفاوت خرد استقلالی که زمینه ی تفکر روشنفکری است و خرد متکی بر سنت برای تشخیص تناقض در مبنای نظری روشنفکر دینی، تاکید میکنند.
یعنی شخص زمانی “روشنفکر دینی” است، که در پوشش سنت به سراغ تجدد گام برمیدارد و هرگاه ازین پوشش خارج گردد دیگر روشنفکر دینی نیست، چه این پوشش خود محدود است و تفکر مدرن نهایت ناپذیر.
اینجاست که چنین “روشنفکر” در ذات خویش به یک ترکیب متضاد مبدل میگردد.
روشنفکر دینی با پرداختن بر پاره ای از مسایل سنت دینی همچون عرفان، فلسفۀ اسلامي، تفسير، تاريخ دين و فقه بگفته ی خودش در پی بازخوانی “سنت” و کنار آمدن با تجدد است. این روش وی در مقام نتیجه نشان میدهد که او با امکانات سنتی که در دست دارد، در تلاش تعریف و نقد مدرنیته در چارچوب منظومه ی فکری خویش میباشد، نه طور دیگری. این روش، بزرگترین نقیصه اش، اغراق در معرفی امکانات موجود در متن سنت دینی است. در بهترین حالت این نحله ی فکری به عرفان اسلامی که چندین قرن است ارتباط آن با انکشافات اجتماعی و تاریخی قطع شده است، اتکا و رجوع میکند. به زبان ساده مولانا و سهروردی و غزالی و… هنوز برایش حرفهای ناگفته ی فراوانی دارند، که با “کشف” آن میشود مثلا بحران سیکولاریزاسیون و سنت را در کشورهای اسلامی مهار کرد. اما اغراقی که در بیان امکانات دست داشته اش دارد، وی را دچار نوعی توهم در پرداختن به مسایل میسازد.
یافتهای معرفت شناختی اندیشه در بسا موارد بیانگر بیگانگی مسایل جدید در نظام اندیشه ی سنتی است، که این گروه روشنفکران همواره بدنبال آن بوده اند.
به همین دلیل با امکاناتی که در اختیار این گروه است، نمیشود گفتمان و سوال جدیدی طرح کرد. روشنفکر دینی خود به این امر واقف است و به همین دلیل از بدو پیدایش، دایم در حال تغییر در مواضع و مبانی اندیشه ی خویش بوده، که این امریست میمون. چون در وضعیت موجود و آنطوریکه “روشنفکر دینی” میخواهد؛ از موضع سنت یا در پوشش آن برقراری نسبت میان تجدد و سنت امر ناممکن به نظر میرسد. زیرا در گام نخست مبانی نظری و ابعاد مدرنیته در ترمینولوژی سنت قابل درک نیستند، و در قدم بعدی با چنین امکاناتی نمیتوان برای نقد مدرنیته “بدون تعصب” پرسش طرح کرد.

حالا سوال اینجاست، که در صورت عدم کارایی پارادایم روشنفکر دینی آیا امکاناتی برای یافتن نسبت میان تجدد و سنت در جوامع سنتی وجود دارد؟

آنطوریکه بسا از منتقدین روشنفکری دینی یاد آور شده اند، یک راه دومی، سوا از روش گروه یاد شده وجود دارد.
و آن یافتن نقاط مشترک میان سنت و تجدد و ایجاد تعامل میان این هردو، نه در پوشش سنت بلکه درپوشش تجدد، با بیرون شدن از لاک سنت و از موضع مدرنیته میتواند امکان پذیر باشد. چون مبانی نظری و ارزشهای سنت به نسبت تاریخیت آن در ادبیات مدرنیته بسادگی قابل درک و شناخت میباشند، ازین چشم انداز میشود به نکات مشترک و قابل درک میان این دو مقوله دست یافت.  درینجا تذکر این نکته ضروری است، که خلاف تلقی بسیاری ها “روشنفکر دینی” نبودن، الزاما به معنی “روشنفکر لائیک” بودن نیست.
اما مشکل جائیست که بحث تحلیل و شناخت نسبت سنت با مدرنیته در چارچوب نظری مدرنیته، نه تنها برای روشنفکر دینی مقبولیت ندارد، بلکه برایش مشکل آفرین نیز میباشد، زیرا قبول این روش، پارادایم نظری وی را از اساس فرومیریزد و در یک چنین حالتی دیگر وی نمیتواند روشن فکر دینی باقی بماند. به این اساس پارادایمی که روشنفکر دینی ارایه میکند، از اساس دچار آشفتگی و ابهام است و به همین دلیل است که ماهیتا این گروه را دچار عدم ثبات و تغییر در مواضع بطور مکرر نموده و در گفتمانی که برای جمع کردن سنت و لوازم دنیای مدرن تا حال داشته اند، سنت هر روز گامی به عقب می گذارد.

فراموشی تاریخ و تاریخ فراموش ناشدنی

ژانویه 15, 2010 با opentab1

خالد خسرو

آرش سیاوش در نقد هوشمندانه ی فلم «کتابخوان»، در سایت سینمایی «برش های بلند» نوشته است: « استیفن دالدری، کارگردان فلم، در «کتاب‌خوان» با بررسی گوشه‌ای از جنایات ارتش آلمان در خصوص موضوع بحث‌برانگیز همه‌سوزی یهودیان یا همان «هولوکاست» قصد دارد تا علاوه بر محکوم نمودن این کشتار عظیم تاریخی، به تصویر و ترسیم لکه‌ی ننگی بپردازد که از آن پس بر پیشانی جامعه‌ی آلمان نشست و خاکسترش حتا تا به امروز نیز گرم و روشن باقی مانده است.

شرمی که آلمان ها همواره کوشیده‌اند تا حد امکان خود و کشورشان را از زیر فشار آن بیرون آورند و برای این کار چه ابزاری بهتر از قربانی کردن عده‌ای که به ظاهر یا در واقع موجب ظهور این نماد شرمساری گشته‌اند! تصمیم تعیین‌کننده در «کتاب‌خوان» از سوی جوانی گرفته می‌شود که قادر است تا با افشای رازی سر به مهر از محکومیت زنی به حبس ابد جلوگیری کند، اما او از این کار امتناع می‌ورزد و در دادگاه تنها سکوت بر لبان اش جاری می‌شود. او در واقع از این شرم می‌کند که در صورت فاش شدن رازش، از ماجرای عاشقانه‌ای پرده برداشته شود که او در گذشته با آن زن داشته و بدین ترتیب آبرو و حیثیت خودش نیز زیر سوال می‌رود.
«کتاب‌خوان» بر خلاف زعم بسیاری مبنی بر این که فلمی در نکوهش گذشته‌ی ننگین آلمان در قبال جنایات مرتکب شده در جنگ جهانی بوده، اثری است که سعی می‌کند تا به ظرایفی بپردازد که به نوعی گریبان تک‌تک آلمانی‌ تبارها را پس از جنگ گرفت و آن همانا شرمی به جا مانده از گذشته‌ی این کشور است که آنها همواره تلاش کرده‌اند تا به بهانه‌های مختلفی عرق آن‌را از پیشانی خود پاک کنند. دالدری در این فلم، دلیل امتناع مایکل از افشای راز بی‌سوادی هانا را محور بحث قرار می‌دهد و این سوال را در ذهن مخاطب به وجود می‌آورد که چرا با وجود علاقه‌ی مفرط مایکل به هانا، او نیز رای به محکومیت هانا می‌دهد؟ پاسخ این سوال را می‌توان در بطن این نکته دریافت که مایکل نیز به مانند سایر هم وطنان اش بهای ننگ به جا مانده بر پیشانی کشورش را با قربانی کردن نخستین و راستین‌ترین عشق زندگی‌اش پرداخت، همان‌گونه که هانا شرم خویش از بی‌سوادی را به قیمت از دست رفتن زندگی‌اش در پشت میله‌های زندان پنهان کرد».
البته، این فلم یک برش عاشقانه نیز دارد، و آن انتظار بلند هانا اشمیتس برای دیدار دوباره با مایکل برگ است. نمی دانم چرا این قسمت برای من جالب بود، زیرا، دیدم با وجود این که هانا هم قربانی سکوت خود و هم قربانی شرم مایکل برگ بود، ولی، برگ به گونه ای در صحنه پایانی با هانا برخورد کرد، که او راهی به جز خودکشی نیافت. چرا مایکل برگ، با وجود عذاب وجدانی که در طی سال ها به خاطر فاش نکردن راز بی سوادی معشوقه اش در دادگاه در خود داشت، به صورت تحقیرآمیز با او برخورد کرد؟
به نظر می رسد که پایان فلم، چیزی که در طول نوشته به درد ما می خورد، درون مایه کلی فلم را در خود دارد. مایکل برگ، یادگاری های یکی از بازماندگان اردوگاه های آلمان نازی را به دخترآن بازمانده می برد، ولی، آن دختر یهودی فکر می کند که مایکل برگ با این کار خود در صدد خواهش عفو هانا از سوی او است. ولی، محال است که کسی بتواند عاملان چنین فاجعه ی هولناک را ببخشد. تاریخ کشتار یهودیان در آلمان، همیشه سنگینی خود را بر وجدان آلمانی ها حفظ خواهد کرد، و هرگز گذشته ی خود را نخواهند بخشید، چه این فرد مایکل برگ عاشق باشد و چه آن دختر یهودی بازمانده ی جنگ.
امتناع از تفکر و پرسش
بایستی این جمله رضا داوری اردکانی را جدی گرفت: جامعه بی پرسش جامعه بی فلسفه است. باید از این فراتر رفت، جامعه ی بی پرسش جامعه شفاهی، خردگریز و عاشق خرافات است. هر دانش و فهمی که بر اساس تحقیق و دلیل استوار نباشد، یک خرافه است. چون دموکراسی را نمی شناسیم و در باره ی آن نمی خوانیم، فکر می کنیم که دموکراسی یعنی روسپی گری. چون دولت به معنای مدرن آن را نمی دانیم، فکر می کنیم که دولت یعنی پدر اتباع که حتا وظیفه ی تعیین و تکلیف آداب نان خوردن، شعرنوشتن، فکر کردن، پاکسازی دم خانه، تقسیم کوپون و…. را در برابر شهروندان-فرزندان- خود به عهده دارد. حتا یک استاد دانشگاه نیز می تواند چنین فکر کند.
جامعه ای که سوال نمی کند، چطور می تواند اقتصاد و سیاست خود را بسازد؟ فرهنگ خود را نقد کند و تاریخ اش را از نو بنویسد؟ چطور می تواند از مباحث سطحی و پراگنده به عمق عبور کند و به جای ساده انگاری تحقیق نماید؟ وقتی انسان از ساختن دست می کشد، خلاقیت را کنار می گذارد، روند پرسشگری را نیز متوقف می سازد. حتا این امر ارادی نیست، جامعه ظرفیت سوال کردن را ندارد. وقتی جامعه ای از نقد می ترسد و آن را توطیه می انگارد، تغییر در مناسبات گذشته را توهین به اجداد و فرهنگ پوسیده ی خود تعبیر می کند، آیا می تواند حتا هر از گاهی از خود چیزی بپرسد؟
وقتی فلم «کتابخوان» را می دیدم به فکر نقد تاریخ افتادم. آلمان چنان از فاشیسم تکان خورد و شرمسار گردید که به نوعی مجبور است همیشه به نقد گذشته ی خود بپردازد، به بهانه های مختلف فلم بسازد، نمایشگاه عکس و نقاشی در باره ی هولوکاست تدویر کند، و هرگاه نونازی ها به خیابان ها آمدند، آلمانی های مخالف نیز به میزان وسیع تر به مخالفت با آنها بپردازند. انگار، تاریخ گریبان شان را رها نمی کند.
بخشی از تاریخ جنبش 68 آلمان با نسل پیشین، با سوال های فرزندان از پدران و مادران شان، برخورد تند داشت. شما در آن زمان چه کار می کردید؟ در کدام اردوگاه مسوولیت داشتید، آیا با گشتاپو و اس اس همکاری داشتید یا خیر؟ این سوال ها نشان می داد که به صورت دسته جمعی، باید آلمانی ها مسوولیت فاشیسم و عواقب آن را به دوش می گرفتند. زیرا، هیتلر با رای اکثریت آلمانی ها به میدان آمد و با فرزندان آلمان به جنگ دنیا رفت. آنها از این لحاظ مجبور شدند که خود را محاکمه کنند، سریع، قاطع و شاید هم بی دقت.
از قضاوت آلمانی ها در باره ی تاریخ شان یاد گرفتم که مردم باید گذشته را نقد کنند، از منظر انصاف و عدالت امروزی با آن برخورد نمایند و بگویند که این اشتباه تاریخی نباید تکرار شود. هرچند دالداری می گوید که بهترین راه برای آلمانی ها فراموشی بود و گذار به سوی سوسیال دموکراسی و جریان های چپ، ولی، بی انصافی است اگر بگوییم که آلمانی ها بدون برخورد با گذشته، تاریخ خود را فراموش کردند.
به نظر می رسد که ناسیونالیسم نیاز به اسطوره دارد و تاریخ محل پرورش و تحریف رویداد ها و شخصیت ها به منظور به وجود آوردن اسطوره ها است. شاید ناسیونالیسم در بستر عقلانیت مدرن از ساختن چنین چیزهای غیرعقلانی پرهیز کند، ولی،  مهمترین ساز و کار آن فراموشی گذشته و نگاه به آینده است. ناسیونالیسم جوامع مدرن چنین می نمایاند که گذشته یک امر تمام شده است و نیازی به برگشت به آن نیست و اگر کسی خواهان بازگشایی پرونده های دیروزی است، این کار او در حد کار بالای یک پروژه تاریخی است. برای همین، فراموشی تاریخ آنها را از وقوف به بازگشت گذشته باز می دارد. استعمار، نژادپرستی، فاشیسم، نقض حقوق و آزادی های افراد و… در تاریخ مدرن وجود دارند. آیا این ها رویداد های فراموش شده و مربوط به گذشته اند؟ چرا جوامع مدرن، دو باره این پروندهای تاریخی را بازگشایی نمی نمایند؟ سلطه و استعمار، در قالب و لباس دیگر بازگشته است، ولی، جوامع مدرن فکر می کنند که آن چیز ها متعلق به گذشته هستند. اما، هرگز چنین بوده نمی تواند.
ناسیونالیسم جوامع در فرآیند مدرنیزاسیون، نیازمند اسطوره های جعلی، پرشکوه اما توخالی است. چون عقلانیت مدرن در روند مدرن شدن ما در سایه  عقلانیت تکنیکی رنگ باخته است و حاکمیت اسطوره ها و خرافات امر غیر قابل مقاومت است. غرب گذشته را فراموش می کند، ما به جز پیوستن به گذشته چیزی برای امروز نداریم. بزرگترین شاعر ما حافظ-متعلق به چند قرن پیش- و بزرگترین نقاش ما بهزاد- میراث چند صد سال پیش- بزرگترین مکتب رنگ آمیزی ما میناتوری دوران بهزاد است. پیکره تراشی نداریم، رقص، تیاتر، موسیقی، فلسفه، الهیات، معماری و… نداریم. ناسیونالیسم ما متبلور چه چیزی بوده می تواند؟ ما برای فرار از سترونی امروز به گذشته پناه می بریم. آیا در این شرایط نقد تاریخ میسر است؟
آلمان به خاطر فاشیسم باید مدام گذشته ی خود را نقد کند و ما برای محو سترونی  مجبور به نقد تاریخ هستیم. زیرا، تاریخ یک اتوریته است، فرمان ابدی برای چرخیدن دور خود و پیمودن دایره های ابدی تقلید و تکرار با هراس و گاه احساس گناه است. تاریخ، تنها هویت نیست، سرکوب مداوم شخصیت توده های بی هویتی است که نمی توانند بیافرینند و نه این بتخانه را ویران کرده می توانند.
استمرار حافظه، ناهزمانی و عدم امکان داوری تاریخی
برخورد ما با تاریخ چگونه باشد؟ واضح است که تاریخ را هم از منظر کنونی می بینیم و هم این کار غیر علمی است. ما هیچ راهی برای شناخت گذشته بدون به کار گیری دانایی و دانش معاصر نداریم. چطور می توانیم که با معیارهای اخلاقی، اجتماعی و اقتصادی امروز به گذشته نگاه کنیم. مثل این است که بگوییم اجداد ما به جای شتر با موتر و هواپیما می رفتند. ولی، راهی نیست جز این که تاریخ را از منظر دانایی معاصر ببینیم. زیرا، هیچ چشم انداز دیگری در اختیار ما نیست.
راه میانه این است که تاریخ را از منظر قضاوت با معیارهای امروز نبینیم، یعنی نگوییم که چرا در گذشته بر اساس اصول و ارزش های که در دوران معاصر خلق شده اند، عمل نشده است. این موضوع نیاز به شرح بیشتر دارد.
پرسش از تاریخ مهم است چون به وسیله ی آن می توانیم میزان پیشرفت جوامع را بررسی کنیم، موضع گیری ها را بشناسیم و بدانیم که چه کرده ایم و چرا هنوز می کنیم. تاریخ، یک مساله ی گذشته نیست، یک موضوع حاضر است. امیرعبدالرحمان خان هنوز زنده است، در مقالات، نوشته ها، عکس ها، احساسات قومی ما و…. نفس می کشد، ما را به هیجان می آورد و از یک دیگر متفرق می سازد.
نقد تاریخ، آن گونه که در میان نویسندگان و سیاستمداران رایج است، تسویه حساب با گذشته نیست، بلکه، نمایش قدرت اخلاقی و هوش کنجکاو عمومی است. وقتی در باره ی قهرمانان خود صحبت می کنیم، همه به ما نگاه می کنند که در باره ی انسان، عدالت و اخلاق چه فکر می کنیم. نوع قضاوت ما در باره ی گذشته و ارزش های که در این قضاوت نهفته است، مهمتر از تاریخ است. زیرا، تاریخ به صورت میکانیکی حوادث با ربط و یا بی ربط، قابل فهم و یا پیچیده است. ارزش هیتلر، استالین، عبدالرحمان خان و جنگ سالاران افغان در این نیست که چه کردند، مهم این است که ما به آنها از چه زوایه ای نگاه می کنیم؟
این نوع نگاه در گفتمان تاریخ مهم است. من این بحث را قبول دارم که نمی شود دو زمان را با معیارهای همسان مورد قضاوت قرار داد. من نمی خواهم خشونت بدوی جوامع هزار سال پیش را با ارزش های تمدنی اصلاح شده مدرن مورد داوری قرار دهم، چه این مدرنیته در دل خود بدویت ها و خشونت های دارد که اکنون قابل درک نیست، مانند، نژادپرستی، استعمار جدید و کهن جوامع مدرن.
ولی، مدرنیته به ما کمک می کند که با نقد دیروز و اکنون ارزش های جدیدی که به سعادت بشری در شرایط امروز کمک می کند، خلق کنیم. زیرا، نباید شگفت زده باشیم که بازگشت تاریخ و تسخیر زمان حاضر، رویدادی قابل پیش بینی است. همان گونه که انسان هنوز با برده داری، مهم نیست که در کجای این کره خاکی برده داری مدرن هنوز وجود داد، قطع رابطه نکرده است. همچنان، با استعمار، بنیادگرایی یا بازگشت به بدویت جامعه عربی، نسل کشی به سبک هلاکو خان و مسایل نظیر آن نیز خدا حافظی ننموده است. نه فاشیسم وجدان دولت مدرن را رها کرده و نه دولت مدرن شهروندان خود را در برابر فاشیسم محافظت کرده می تواند.
دولت های پدرسالار، تاریخ های موهوم اما پر افتخار، فرهنگ های پوسیده و سترون و مردمی که دولت، تاریخ و فرهنگ را ستایش می کنند، هیچ کدام تقلای برای جدایی از گذشته ندارند. قضاوت شان در باره ی تاریخ مملو از ارزش های است که به صورت تاریخی آن را به میراث برده اند. هر فرمان روا و سلطانی که به افغانستان وابسته باشد، شاه و حاکم فرهنگ پرور است. هجوم محمود غزنوی به هند و غارت آن منطقه، به گونه ی قابل اعتنا، در زمره ی افتخارات تاریخی امپراتوری سرزمین ما به حساب می آید. نام نیکوی سلطان محمود، مدیون لشکرکشی های او به هند است، چنان که برای مغول ها چنگیز خان اسطوره ی قابل ستایش است.
در این جا، ارزش های که در قضاوت ما در باره ی تاریخ نهفته است، را افشا می سازیم. هر وقتی با افتخار از سلطان محمود یاد می کنیم، منظور رشد ادبیات و صنایع در این دوره نیست- این بحث مربوط به نخبگان و تاریخ پژوهان است نه مردم عادی که نام فرخی و منوچهری را نشنیده و دیوان های این شاعران را به کمک استادان دانشگاه باید بخوانند- بلکه سلحشوری و جنگاوری این سلطان ترک است که در ما جذبه ایجاد می کند. آیا کسی به تاریخ خونبار این سلحشوری ها و شمشیرزنی ها توجه می کند؟
یک قضاوت در باره این دوره تاریخی این است که پیامدهای فاجعه بار لشکر کشی سلطان محمود را نادیده گرفته و تنها به رشد ادبیات و صنایع در این دوران و وسعت امپراتوری غزنویان بسنده کنیم. نگاه دوم این است که مسایل انسانی را در تحلیل تاریخی دخیل ساخته و وسعت خرابی ها، کشتار انسان های بیگناه و اقتصاد فیودالی و نقش آن در این جنگ ها را مورد ارزیابی قرار دهیم. قضاوت از منظر امروز در باره ی امپراتوری غزنویان این نیست که بگوییم چرا سلطان محمود اعلامیه حقوق بشر و کنوانسیون های مربوط به حقوق و مصوونیت های غیرنظامیان و اسیران جنگی را در جریان لشکر کشی های خود به هند مد نظر نگرفت. زیرا، چنین مقایسه و قضاوتی نا به جا است. اما، این درست است که آیا در قضاوت ما در باره ی تاریخ این دوره جنبه های انسانی مد نظر گرفته شده است یا نه؟ آن کسی که با غرور در مغولستان از چنگیز خان به عنوان اسطوره ی ملی، یاد می کند آیا توجهی به تخریب یک تمدن در قرن ششم هجری در منطقه ی ما می نماید یا خیر؟
به رسمیت شناخته شدن خشونت های تاریخی، ویرانی ها و نسل کشی ها به واسطه ی جوامع، ما را وادار می سازد که برای جلوگیری از تکرار آن دست به یک سلسله تمهیدات و قوانین پیشگیرانه بزنیم. از سوی دیگر، این کار نشان می دهد که وجدان جوامع در برابر مصیبت های گذشته بی تفاوت نیست و به درد و رنج انسان های دیگر اذعان و اعتراف می نماید. اگر ما با تاریخ چنین نکنیم، وقوع رویداد های تاریخی امری سهل است، معنویت بشری و ارزش های انسانی و اخلاقی و فرهنگی او زیر سوال می رود. یک هزاره چگونه از بی عدالتی تاریخی صحبت می کند، وقتی جنگ سالاران قوم خود را نقد ننماید؟ یک مغولی چگونه از تمدن باشکوه و پیشرفت تاریخی حرف می زند، وقتی مردمی در خطه های دیگر از زیر تیغ این امپراتور گذشت؟
من به سادگی از مردم نمی توانم توقع داشته باشم که دست به این کار بزنند. زیرا، می دانم که هنوز وابستگی خونی به تاریخ و عوامل آن موضوعی پنهان نیست. چنگیز یک خونخوار است، اما، مغول ها به خاطر هم خونی و نژادی او را از خود می دانند، و نقد چنگیز نقد آنها است. نقد تاریخ ساده نیست. در جامعه ای که نقد تاریخ به معنای نقد یک قوم است، فروپاشی و اتحاد اقوام امری قابل پیش بینی است. فراتر از آن، تاریخ و فرهنگ با تمام پوسیدگی و شقاوت های آن-به ویژه اگر شقاوت را در تاریخ خود به رسمیت بشناسیم- تابو های مدرن در کشور ما هستند. این تابوها چنان با خشم عمومی گره خورده است، که باز ایستادن در برابر آن حماقت است، مگر این که نام دیگر روشنفکر و پژوهشگر را شهید بگذاریم.
البته، مساله این نیست که با نقد تاریخ، روشنفکر و تاریخنگار منتقد در معرض خشم و نفرین توده-توده ی که به تعبییر زیبا به مناسک و تاریخ بی معنا چسیده است- قرار می گیرد. مساله این است که با نقد تاریخ و فرهنگ، بنیادگرایی در برابر خرد گرایی، هیجان و عاطفه در برابر واقع نگری قرار می گیرد. این بنیادگرایی و هیجان چنان ترسناک است که حتا رادیکال ترین نیروهای کمونیست در منطقه، با پناه گرفتن در پس سپر مردم- توده های شریف، انقلابی، ستمکش و القاب بی معنای از این دست- از نقد تاریخ و توده دست کشیدند. انگار این گروه ها تاریخ را نخوانده بودند که این مردم شریف، این توده های انقلابی و ظلم ستیز، می توانند با کمال بی رحمی، انقلاب را در پای استعمار و بنیادگرایی قربانی کنند. پارانوایای انقلاب در این بود که روشنفکر و انقلابی در عالم خیال، خود را از جنس مردم می دیدند و یا از روی مصلحت این سنگر را اخیتار کرده بودند. اما در عمل، روشنفکر و انقلابی به دلیل ناهم جنس بودن با «توده های شریف و زحمتکش» راه تضاد و جنگ با مردم را در پیش گرفتند و بسوی گودال نابودی پیش رفتند.
اگر ما به نقد تاریخ بپردازیم، باید طبقه ی دیگر اجتماعی خلق کنیم تا به حرف ما گوش بدهد.

“اواتار” محافظه کاران را ناراحت کرده است!

ژانویه 7, 2010 با opentab1

منبع- گاردین

برگردان- خالد خسرو

فیلم “اواتار”، جدید ترین ساخته جیمز کامرون، را منتقدان محافظه کار، یک پروپاگند چپ گرایانه می دانند. تنها خبرهای خوب در مورد “اواتار” به نشر نمی رسد. این فیلم علمی- تخیلی باب بررسی های سینمایی قوی و زیادی را گشوده است. این رزمنامه علمی- تخیلی با شکستن رکورد فروش که به یکی از چهار فیلم پر موفقیت تاریخ سینمای جهان تبدیل شده، برای خود جایگاه مطلوب و قابل قبول، {به رغم تمام انتقادات}، دست و پا کرده است.اما اکنون، دشمنان{محافظه کار} این فیلم، با این ادعا که چیزی جز پروپاگند چپگرایان در قالب یک فیلم سه بعدی نمی باشد، به{ نقد} این ساخته کارگردان بریتانیایی هجوم آورده اند.

بر اساس روزنامه امریکایی لوس آنجلس تایمز،  مفسرین جناح راست برای درهم کوفتن فیلم جیمز کامرون پشت هم صف کشیده اند تا بگویند که “اواتار” یک تولید کثیف و مشکوک امریکای اوباما است. آنها در این فیلم، پیام های مشکوک طرفداری از محیط زیست و سخن کم مایه علیه امپریالیسم امریکا در مورد یک سیاره دور افتاده بنام “پاندورا” که وقایع فیلم در آنجا می گذرد، در یافته اند. این منتقدان، آن چیزی که در “اواتار” دیدند، به طبع شان راست نیامده است. آرموند وایت، در “نیویارک پرس”، نگاشت که اواتار “نمایندگی و بازتاب غلط واقعیت ها در مورد نظامی گری، سرمایه داری و امپریالیسم” است، و آن را “تمنای مرگ و نابودی توام با عذاب وجدان، به مقیاس یازده سپتامبر” توصیف کرد. این برداشت، به واسطه جان نولت، در وبلاگ “بیگ هالیوود” منعکس گردید. او آن را چنین بازگفت: ” آرزوی مرگ برای چپگرایان؛ فانتزی ساده انگارانه و انتقام جویانه.”

“اواتار”، داستانی در مورد تفنگداران دریایی ایالات متحده است که بصورت بومی در بین موجودات بیگانه آبی رنگ یک سیاره “عدنی” یا بهشتی می روند. بر اساس نوشته ی جان پورد هورتز، منتقد هفته نامه “ویکلی استندرد”، این فیلم “از مخاطبان دلیل شکست سربازان امریکایی به دست شورشیان” را می پرسد که این خود سبب خلق یک “بیان عمیقا ضد امریکایی” می شود.

به هر حال، گویندینی مورتی، نویسنده سایت محافظه کار “لیبراتس”، یک مقدار تسلی و آرامش می دهد. به عقیده او، “با این که اواتار تصور جهانی ضد انسانی، ضد نظامی گری و ضد غربی را تحریک می کند، اما این فیلم در خود نمایش و تکنولوژی باور نکردنی دارد، و با ساخت خوبی که صورت پذیرفته، توجه مردم را بسوی خود جلب می نماید.”

موضع ضد امپریالیستی اواتار، همچنان در روزنامه نیویارک تایمز نیز مورد توجه قرار گرفته است. از نظر نویسنده این روزنامه، این موضعگیری ضرورتا ضد امریکایی نیست. روزنامه نامبرده افزوده است که این فیلم جیمز کامرون “22 مین نسخه استعمارگران امریکایی در مقابل بریتانیایی ها، هند در برابر راج ها و امریکای لاتین در برابر کمپنی “یونایتد فروت”، را عرضه می دارد.

شواهد نشان می دهد که اواتار جاذبه جهانی پیدا کرده است. چنانچه تنها پس از سه هفته نخست نمایش بین المللی، فروش این فیلم از مرز یک میلیارد دالر گذشته است.

شناسنامه فیلم:

نام- اواتار

کارگردان ونویسنده – جیمز کامرون

تولید- ایالات متحده

زمان- 161 دقیقه

ژانر- علمی تخیلی

کمپنی: فوکس قرن بیست و لایت ستورم

فیلم “اواتار”، جدید ترین ساخته جیمز کامرون، را منتقدان محافظه کار، یک پروپاگند چپ گرایانه می دانند. تنها خبرهای خوب در مورد “اواتار” به نشر نمی رسد. این فیلم علمی- تخیلی باب بررسی های سینمایی قوی و زیادی را گشوده است. این رزمنامه علمی- تخیلی با شکستن رکورد فروش که به یکی از چهار فیلم پر موفقیت تاریخ سینمای جهان تبدیل شده، برای خود جایگاه مطلوب و قابل قبول، {به رغم تمام انتقادات}، دست و پا کرده است.اما اکنون، دشمنان{محافظه کار} این فیلم، با این ادعا که چیزی جز پروپاگند چپگرایان در قالب یک فیلم سه بعدی نمی باشد، به{ نقد} این ساخته کارگردان بریتانیایی هجوم آورده اند.

بر اساس روزنامه امریکایی لوس آنجلس تایمز،  مفسرین جناح راست برای درهم کوفتن فیلم جیمز کامرون پشت هم صف کشیده اند تا بگویند که “اواتار” یک تولید کثیف و مشکوک امریکای اوباما است. آنها در این فیلم، پیام های مشکوک طرفداری از محیط زیست و سخن کم مایه علیه امپریالیسم امریکا در مورد یک سیاره دور افتاده بنام “پاندورا” که وقایع فیلم در آنجا می گذرد، در یافته اند. این منتقدان، آن چیزی که در “اواتار” دیدند، به طبع شان راست نیامده است. آرموند وایت، در “نیویارک پرس”، نگاشت که اواتار “نمایندگی و بازتاب غلط واقعیت ها در مورد نظامی گری، سرمایه داری و امپریالیسم” است، و آن را “تمنای مرگ و نابودی توام با عذاب وجدان، به مقیاس یازده سپتامبر” توصیف کرد. این برداشت، به واسطه جان نولت، در وبلاگ “بیگ هالیوود” منعکس گردید. او آن را چنین بازگفت: ” آرزوی مرگ برای چپگرایان؛ فانتزی ساده انگارانه و انتقام جویانه.”

“اواتار”، داستانی در مورد تفنگداران دریایی ایالات متحده است که بصورت بومی در بین موجودات بیگانه آبی رنگ یک سیاره “عدنی” یا بهشتی می روند. بر اساس نوشته ی جان پورد هورتز، منتقد هفته نامه “ویکلی استندرد”، این فیلم “از مخاطبان دلیل شکست سربازان امریکایی به دست شورشیان” را می پرسد که این خود سبب خلق یک “بیان عمیقا ضد امریکایی” می شود.

به هر حال، گویندینی مورتی، نویسنده سایت محافظه کار “لیبراتس”، یک مقدار تسلی و آرامش می دهد. به عقیده او، “با این که اواتار تصور جهانی ضد انسانی، ضد نظامی گری و ضد غربی را تحریک می کند، اما این فیلم در خود نمایش و تکنولوژی باور نکردنی دارد، و با ساخت خوبی که صورت پذیرفته، توجه مردم را بسوی خود جلب می نماید.”

موضع ضد امپریالیستی اواتار، همچنان در روزنامه نیویارک تایمز نیز مورد توجه قرار گرفته است. از نظر نویسنده این روزنامه، این موضعگیری ضرورتا ضد امریکایی نیست. روزنامه نامبرده افزوده است که این فیلم جیمز کامرون “22 مین نسخه استعمارگران امریکایی در مقابل بریتانیایی ها، هند در برابر راج ها و امریکای لاتین در برابر کمپنی “یونایتد فروت”، را عرضه می دارد.

شواهد نشان می دهد که اواتار جاذبه جهانی پیدا کرده است. چنانچه تنها پس از سه هفته نخست نمایش بین المللی، فروش این فیلم از مرز یک میلیارد دالر گذشته است.

شناسنامه فیلم:

نام- اواتار

کارگردان ونویسنده – جیمز کامرون

تولید- ایالات متحده

زمان- 161 دقیقه

ژانر- علمی تخیلی

کمپنی: فوکس قرن بیست و لایت ستورم

پدیده ای به نام “نسل ها”

ژانویه 2, 2010 با opentab1

خالد خسرو

حد اقل رد و بدل شدن چند مقاله در مورد مفهوم نسل جدید و نسل گذشته، شکلی از گفتمان ابتدایی و گاه ناپخته را در مورد تحول نسل ها، ارزش ها و شناخت های آن میان نویسندگان وبلاگ “صفحه باز” شکل داده است. در این جا می خواهم به مقاله حکمت مانا، به ویژه به بخش نتیجه گیری آن نگاهی بیندازم که محک خوبی برای شناخت نسل ما از خود است. اسم آن را خودشناسی نمی گذاریم، ولی، می خواهیم که خود و فرهنگ ما را تعریف کنیم. چنانچه در غرب جوانان پس از جنگ جهانی دوم و در سال های پر رونق اقتصادی 50 و 60 میلادی دست به این کار زده و انقلابی در فرهنگ، سیاست، جامعه و ….. برپا کردند. می دانم که ما در مقابل آن نسل پرهیاهو و رادیکال چیزی را از جای تکان داده نمی توانیم، ولی، مبحث شناخت فرهنگ و نسل امروز کمکی به آن تحول بنیادین می نماید. هرچند قرار نیست در قلب پغمان، فیستوال “وود استاک” به راه اندازیم، اما، روح نوجویی، هویت هر نسل جدید را تعریف می کند که اگر با فقدان روان تجدد خواه مواجه هستیم، برای تغییرات اساسی جامعه عملا امیدی و تلاشی دیده نخواهد شد.

1

با این سخن حکمت مانا موافقم که “نسل گذشته” به “نسل جدید” فرهنگ را همچون میراث قابل احترام منتقل می کند که محصول تجربه آن نسل است و ما آن را تداوم تمدنی و حتا خرد تاریخی- جمعی می دانیم. فرهنگ، حافظه جمعی است که بر شالوده آن یک جامعه هویت پیدا کرده و می داند که کی است، از کجا آغاز کرده و به کجا می رود. واضح است که تداوم تمدنی، شاید نوعی از محافظه کاری قلمداد شود و معمولا بنیادگرایان و سنت گرایان از آن به عنوان منبع معنوی و ایدیولوژیک خود استفاده می برند. اما، حتا یک انسان مدرن نیز در درون دیالکتیک و دینامیسم تمدنی خویش نطفه بسته و پرورده می شود. در این جا نظر ما به تمدن و جامعه به عنوان پدیده های ارگانیک اند و نه میکانیکی. یعنی، هر جامعه ای رشد و تکاملی دارد که انسانهای خود را در این فرآیند خلق می کند. اما نسل ها اعصار متفاوت را تجربه کرده و با مقتضیات و الزامات جدید مواجه می شوند که با مقتضیات و نیازمندی های نسل قبل متفاوت است. اگر چه، سنت گرایان با این عصر موافق نبوده و ارزش های یک فرهنگ و تمدن را ارزش های متعالی جاویدان اجدادی تلقی کرده که از یک نسل به نسل دیگر به میراث رسیده و وظیفه ما انطباق خود با آن است. در حالی که واقعیت زمانه ها از همدیگر متفاوت اند. اگر جامعه سنتی در گذشته میان زن/مرد، برده/آزاد، سیاه/سفید، بزرگ/کوچک و….. تفاوت می گذاشت و یکی را بر دیگری ترجیح می داد، امروز ما آن را نه امتیاز و برتری مشروع بلکه تبعیض می شناسیم. تابعیت زن از مرد، بخشی از ارزش های ناموسی یک جامعه سنتی است که بر اساس آن کنترول و اعمال خشونت جزء از ارزش های مردانه و موجب سلطه وسیادت این جنس که از آن دفاع از ناموس نیز یاد می شود و در مواردی بخاطر پاسداری از آن مرد به قتل وابستگان مادینه خود دست می زند، شمرده می شود. فعلا، چنین تفاوتی میان مرد و زن یک تبعیض و نقض آشکار حقوق زن است. جامعه سنتی برای دفاع از خود، حقوق جدید زنان را زیر انحراف “جامعه غربی”  دسته بندی کرده و بر فساد و جهالت خود پرده می پوشاند.

منظور این است که جامعه سنتی وقتی الزامات و مقتضیات زمانه جدید را رد می کند، دچار   افراطیت، بنیادگرایی واعمال خشونت برای پاسداری و جلوگیری از نابودی خود می شود. این خصوصیت دوران مدرن بوده و جامعه سنتی برای بقای خود به مدد ایدیولوژی و خرافات، به گونه خشونت بار رادیکال می گردد.

2

اما در یک مورد با حکمت مانا نمی توانم موافق باشم و آن الزاما تضاد دو نسل است. آنچه که او در جامعه کنونی افغانی از تضاد دو نسل بر اساس برداشت های آنتونی گیدنز، تحلیل می کند، یک روایت غربی از جامعه شناختی اروپایی است. یعنی، صحبت در باره پدیده های اتفاق افتاده در یک مکان و تاریخ دیگر.

در مواجهه تجدد و سنت در جوامع سنتی اسلامی، تضاد نسل جدید و قدیم در اوایل قرن بیست   یک پدیده کاملا مشهود بود. عقب ماندگی و استعمار موجب گردید که نسل تجدد خواه این جوامع که در غرب درس خوانده بودند، برای ایجاد تحول تلاش ورزند. واضح بود که در آن زمان تمام تلاش های این نسل معطوف به مدرنیزه کردن جامعه سنتی-اسلامی گردید و در مقاطع مختلف، گروه ها و حزاب گوناگون عقاید متفاوتی نیز در مورد این مدرنیزه شدن داشتند. البته، تمام آنها از پارادایم ها و ایدیولوژی های مدرن متاثر بوده، و اما، در برهه ای زیر تاثیر جنگ های ضد استعماری، ناسیونالیسم هویت تازه به این مدرنیسم بخشید که عمدتا معطوف به احیای تاریخ و فرهنگ گذشته جوامع سنتی بود.

در این بستر تضاد نسل ها و طبقات امری ملموس بود؛ تضاد شهری و روستایی، تضاد زنان سنتی روستایی و زنان مینی ژوپ پوش شهری، جوانان تحصیل کرده دانشگاه های اروپایی و امریکایی و جوانان مذهبی دهاتی که در اثر خشکسالی و فقر به شهرها و بزرگ شهر ها ریخته بودند. یکی از موضوعات اصلی ادبیات نمایشی و ادبی همین تضاد ها بود که هرچند به صورت سطحی و در حد کمیک، نه متفکرانه و عمیق، به آن پرداخت می شد. ولی، حالا من چنین تضادهایی را نمی بینم. از این خاطر تضاد نسل ها که حکمت مانا از آن یاد می کند، امر ملموسی نیست. شاید برای روشن شدن این موضوع نیاز به تحقیقات میدانی و جامعه شناسانه گسترده تر و روشمند باشد. اما، در حد تحلیلی نیز با شکست ایدیولوژی های مدرن، بنیادگرایی مذهبی و سنت گرایی در افغانستان بسیار قوی شده، ضدیت با ارزش های مدرن در زیر پوشش “امریکا ستیزی” و “غرب ستیزی” مورد ستایش قرار می گیرد. مثلا، دفاع از دموکراسی و حقوق بشر در جامعه ای که سال ها از ستم و استبداد رنج برده است، یک وظیفه انجویی و غربی که تحقیرآمیز است، در انظارعامه تلقی می گردد. از سوی دیگر، در این وضعیت توجیه و تقدس ارزش های سنتی کاملا شکل افراطی و غیر انتقادی را به خود گرفته که عدم توسعه اقتصادی و روابط کاری و تولیدی این ساختار ها و ارزش ها را سخت تر و محکم تر کرده است. من بصورت روشن خشونت، تعصب، نفاق قومی، بنیادگرایی مذهبی-سنتی، ستایش از اسطوره های انقلابی، تجلیل از روابط و ساختارهای مردسالار و پدرسالار و…. را در نسل خود مشاهده می کنم. به نظر من دلیل آن، فقدان تحولات اقتصادی و تکنولوژیک افغانستان است و البته بصورت کلی توسعه نیافتگی. در این جا، سوال من از حکمت مانا این است که تضاد های بنیادین “نسل جدید” افغانی با “نسل قدیم” چیست؟ بی شک که تفاوت سلیقه ای مانند فرق بین آهنگ های “اول میر” و آهنگ های رپ بیژن جان قندوزی مطرح نیست. در این جا منظور تحلیل فرهنگ جدید، ارزش های اجتماعی، سیاسی، اقتصادی و معرفتی متفاوت دو نسل است. در اروپای دهه شصت و ظهور نسل جدید، اگر پدرها نماینده یک خانواده پدرسالار، مقید، تابع سلسله مراتب  و وفادار به ارزش های سنتی عصرویکتوریا بودند، فرزندها، ساختار شکن، انقلابی، طرفدار انقلاب جنسی، راک اند رول، ضد جنگ ویتنام، فیمینست، کوئیر، متکثر، هیپی، خوش باش و…. بودند. تضاد دو نسل در اروپا انقلاب سیاسی و اجتماعی برپا کرد و در سال  1968 میلادی تا سرحد سقوط دولت های اروپایی، مانند حکومت جنرال دوگل در فرانسه، پیشرفت. من هنوز چنین جهش و تحول بنیادین را برای نسل خود زود می دانم، و تضاد های موجود را نیز بسیار سطحی و حاشیه ای تلقی می نمایم.

3

در همین جا خوب است که در مورد تضاد قدیم و جدید که از نمود های تقابل نسلی است، بگویم. برخورد ما با گذشته بایستی یک برخورد پراگماتیستی باشد. یعنی، آن مدرنیته ای که به رد و نفی مطلق گذشته می پردازد، بیش از این وجود خارجی ندارد. تعامل با سنت بر مبنای نیازهای نسل جدید در عصر مدرنیته و سرمایه داری جهانی شده است. آیا این سنت در برابر غول سرمایه داری جهانی شده و روند مدرنیزاسیون، تاب مقاومت و محافظت از خود، به جز از انتحار و افراطیت را دارد یا خیر؟ برای نسل ما، گذشته هویت و تداوم فرهنگ جمعی است. آن دسته از ارزش ها و ساختارها که در دنیای جدید ما را کمک کرده بتواند، باید در منظومه متکثر مدرنیته قرار بگیرد. مثلا، من عمیقا به نهاد خانواده که بر مبنای رضایت و عواطف فارغ از تبعیض و سرکوب شکل گرفته باشد، در دنیای مدرن که عملا روابط اجتماعی و بشری به واسطه تکنولوژی های ارتباطی مجازی شده، فردیت گرایی انسان را بیشتر از گذشته تنها ساخته و موجب فروپاشی ساختارها و مسوولیت های اجتماعی شده است، باور دارم. اما با شکل کنونی خانواده پدرسالار و مرد سالار مخالف هستم.

روایتی از هویت جمعی

دسامبر 22, 2009 با حکمت مانا

حکمت مانا

قسمت دوم

دیالکتیک میان نسلی

دیالکتیک میان نسلی، بهترین شاخص ظهور یک نسل جدید است. یعنی فقط زمانی که سلیقههای یک نسل توسط جمعیتی از اخلاف آن نسل به وضوح نقد و نقض میشود، یا به عکس وقتی نسلی با سرسختی در برابر دگرگون شدن پدیدههای هویت دهنده‌ای نسل اش مقاومت میکند، میتوان فهمید نسل جدیدی ظهور کرده است.

بگذارید با مثال حرف بزنیم:

هفته پیش، اشتیاق شرکت در یک شام، بدون اینکه متوجه باشم خاستگاه دعوای معمول بین من و پدرم شد. راستش خاستگاه آن‌را باید در گذشته کمی دورتر بجویم. یعنی عید قربان امسال.  بنا به سنت مرسوم – که برای بیشتر شما آشناست – اهالی یک منطقه حالا یک کوچه به بهانههای مختلف (در این مقام عید) مهمان و میزبانهم میشوند، تا مبادا روزمرگی خودهای شان را از یادشان ببرد. در یک همچون بهانه ای به اینجانب حکم شد که باید هرطور شده به مهمانی بروم. با ساختار و فضای این نوع مهمانی‌ها که آشنایید انشاالله: اولا مال مردهاست. بعد بزرگترین یعنی کهنترین تنها ترین است و بالای هرم، چه بسا که این هرم‌زاده آخوند هم باشد، آنگاه بچههای مثل من و در کل هر آنکه قاعده هرم خوانده میشود بایستی لب‌های‌شان را بدوزند و زانو به زانو با تمام وجود به خود آغا زل بزنند. وقتی به قول معروف غذا می‌آورند، کوچکترینهای منفور شده، بایستی هر یک به طریقی مهمان نوازی کنند. در خوردن نیز بایستی کمتر از بقیه، آرام‌تر از بقیه، منظم تر از بقیه کفت کنند و به این ترتیب سناریوی صرف غذا به پایان میرسد. القصه، در یک چنین شبی نوبت به روایات اصحاب کهف میرسد. و باز هم القصه‌ای دیگر که در طول فرمودههای جناب معظم شیخ، چنان پند و نصیحت روی دوشم ریخته میشود که پای بازگذشتن به منزل را ندارم. وقتی به اتاقم بازمی‌گردم، ساعت 11 شب است و تولسی خانم کار انچ گجرال را یکسره کرده. خلاصه میروم زیر لحاف و تمام شب خواب پل صراط میبینم.

من که خوب می‌دانستم آن شب چه در انتظارم است، پشت به رحمت الاهی کردم و گفتم حاضرم صورتم ده سانتی بالا بیاید اما مهمانی بی‌مهمانی. چون خلاصه، “از سلام‌های حک شده بر آداب لاجرم خسته ام”. نهایت‌اش آنچه را خواسته بودم همین هفته و چند روز پیش وقتی به ضیافت یک شام دیگر در یک‌جای دیگر با کسانی دیگر فکر می‌کردم، بر سرم آوردند.

قصه از این قرار است که تعدادی از همدورههای مدرسه ام که به توفیق روزگار زودتر از من به دانشگاه راه یافته اند به بهانه تعطیلات عید به خانه‌های‌شان بازگشته بودند. بنا بر قرار قبلی میبایستی در منزل یکی از بچهها  گرد هم میآمدیم. آن عصر در حالی که داشتم سر و وضعم را مرتب میکردم، نا خودآگاه افکارم را به زبان میآوردم و با خودم حرف میزدم. پدرم که آن‌جا بود پرسید: قرار است جایی برویم؟ گفتم، آری منزل یکی از بچهها مهمانم. پرسید، چه کسانی قرار است به این مهمانی بیایند؟ چند نفری را نام بردم. گفت: بازهم تو و این کوچه گردها؟ دریافتم با چه شدتی با آن‌ها ضدیت می‌ورزد، پرسیدم، کوچه گردها یعنی چه؟ جلو آمد و گفت یعنی شما ها…( معلوم است که ترسیده بودم) سر ام را بلند کردم و گفتم من ممکن است کوچه گرد باشم اما آنها دانشجو اند، پس درست نیست تا آخرعمرت این‌طور فکر کنی… زد زیر گوشم!

همه چیز در آن اصرار به ماندن و این شوقِ در رفتن نهفته است.

وقتی ماجراهای از این سنخ را نزد خودم بازبینی میکنم، به جاهای گاه دردناک اما در واقع لذت بخش می‌رسم. آسیب‌شناسی این مورد نیز مرا به خیلی چیزها رساند. از جمله به عبارت “کوچه گرد ها”. لاجرم میتوان قناعت کرد که عبارت مذکور در ذات خود نهنفرین است نه موعظه و نه مدح.

در ساده‌ترین بیان، پدرم  شهر نشینی را وقتی تجربه کرد که از لحاظ طبیعی به کمال سنی رسیده بود و فرهنگیده و اجتماعیدهی نظام روستایی بود که در آن مفهوم کوچه و در نهایت صفت کوچه گرد کاملا منتفی است. بنا براین، در ذهنیت نسلی او ابژههای نظیر کوچه و عبارت کوچه گردی در بهترین حالت یک برابر نهاده محسوب میشود. رویارویی ذهنیت نسلی منجر به چیزی میشود که من دیالکتیک میان نسلی میخوانم.

این دیالکتیک همه ما را در خشونت پذیرش و زایش فرهنگی درگیر میکند. این روند معمولا ما را وا میدارد تا با بزرگتر از خودمان تخالف ورزیم و در عوض آنها با ما مقابله کنند. آنها ممکن است راهی برای پذیرفتن ما یا به عبارتی مجال دادن به تولد نسل ما بیابیند یا نیابند، اما ابطال سلیقههای نسل قبلی است که ظهور نسل جدید را مقدور میکند. نسلی که خاصیت اش را از نقادی و ابطال ابژههای نسل پیشین می‌گیرد، در ابتدا ممکن است دچار افراط گراییهای شناخت‌شناختی و از آن طریق دچار ناهنجاریهای هستی‌شناختی شود که بر کلیت یک نسل تاثیر بگذارد. به عبارت دیگر داروینیسم اجتماعی ممکن است به زایش یک نسل آشوبگر منجر شود. اما تخالف و ضدیت آحاد نسل پیشین – به ویژه اگر آگاهانه و روشنگرانه صورت گیرد – مساله یاد شده را به درجات زیادی تعدیل کرده و آن را به طبیعت و کنه دیالکتیکی اش باز می‌گرداند.

اما منظور از نسل چیست؟

پاسخ دادن به این پرسش – به ویژه در جامعه ما – کار آسانی نیست. از یک لحاظ میتوان گفت، یک نسل عبارت از فاصله میان والدین و فرزندانشان است. بدین ترتیب اگر سن بچه‌دار شدن را بین بیست الی بیست و پنج سالگی فرض کنیم آنگاه، هر بیست تا بیست و پنج سال، نسل جدید حیات مییابد. از جهاتی این همان رویکرد زیست شناختی آقای فراسو است. بدین لحاظ بسیاری از مردم در طول عمرشان شاهد حضور سه نسل هستند: پدربزرگ‌ها و مادر بزرگ‌ها، خود و فرزندان شان. با مثال حرف بزنیم:

اگر زوجی در سال 1348 هجری شمسی ازدواج کرده و در 1350 هجری، بچه‌دار شده اند؛ حدوداً در سال 1370 است که شکل‌گیری نسل فرزندان‌شان را شاهد میشوند. اما بدیهی است که در این فاصله دست کم یک نسل میانی نیز به وجود خواهد آمد. زوجی که ده سال زودتر از زوج یاد شده، یعنی در سال 1338 ازدواج کرده و در سال 1340 بچه‌دار شده اند و در سال 1360 شکل‌گیری نسل فرزندان شان را شاهد بوده اند.

اگر موضوع را به گونهی در نظر بگیریم که بالیس در کتابش زیر عنوان “ذهنیت نسلی” مینویسد؛ هیچ نسلی به لحاظ زیست شناختی باعث حیات نسل بعدی نمیشود. یعنی، همواره نسل میانی وجود خواهد داشت. نسلی که متفاوت از والدین به دنیا آمده است و فرهنگ متفاوت با نسل قبلی خود دارد.

نظریه پردازان فرهنگ عامه و تاریخ نگاران، برای مشخص کردن تفاوتهای معنا دار در برهههای تاریخی، پژوهش‌های‌شان را به دههها (1350، 1360، 1370، 1380) محدود میکنند. زیرا اعتقاد دارند که ظاهراً در حدود هر ده سال شکل جدید از ذهنیت نسلی ظهور می‌کند. هر چند این طریق را نمیتوان به صورت مطلق طرح کرد. زیرا درست همان گونه که ویژگیهای بنیادگرایانه دهه‌های 60 و 70 برای جوانان و به‌طور عموم نزد آحاد دهه‌ی حاضر میتوان یافت، ایضا در هر نسلی میتوان عناصری را تشخیص داد که آن نسل از نسل دیگر به میراث برده است.

من اکنون 22 سال ام است. به عبارت دقیقتر متولد 1366 هستم و در سال 1376 ده ساله بودم. ابژههای هنری که به من و همسن و سالانم ارایه شد عبارت بودند از حافظ، ….داود سرخوش، نغمه و منگل، احمد ظاهر، استاد ناشناس و غیره. ابژه‌های سیاسی که به ما ارایه شد عبارت بودند از “بابه” مزاری، حکمت یار، ملاعمر و کمی بعد، بوش و اسامه بن لادن.

حافظ، بابه مزاری، داود سروخوش و … ابژه‌های خوب محسوب می‌شدند و بن لادن و ملا عمر و از آن طریق کل پشتون‌ها ابژه‌های بد. این‌ها و نظیر این‌ها را والدین ما، گاهی به عنوان مطلوب و گاه نامطلوب به ما ارایه کردند و ما، هر یک آنها را به شکل متفاوت مورد استفاده قرار دادیم. هر یک از ما بسته به طبقه و ملت مان میتوانیم لیست بلند بالایی از ابژههای ارایه شده به نسل خود را تهیه کنیم.

هر یک از این ابژه‌ها ما را به مجموعه کثیری از ابژههای نسلی ربط میدهد، ابژههای که حامل ذهنیتهای متفاوت از نسلهای متفاوت است. به همین ترتیب مایلیم هر دهه را در درون خودمان، به مفهوم ابژه درونی و جمعی درک کنیم. هر یک از ما برداشتی از ملاکهای دهههای 70 -80 داریم که تداعیها و خاطرات پیچیده را در ذهن مان زده میکند و درک جمعی از هویت جمعی ما به ما میدهد. بنا بر این، میتوان گفت، هر ده سال، نسل جدید با ذهنیت نسبتاً منسجم و قابل تعریف ظهور میکند؛ و این زمانی است که آحاد آن نسل به سن 20 تا سی سالگی میرسند. حدوداً ما هر ده سال از فرهنگ، ارزشها، پسندها، علایق و دیدگاههای سیاسی و قهرمانهای اجتماعی خود تعریف جدید ارایه میکنیم. این مجموعه در هر دهه، به‌طوری باز دگرگون میشود. لذا میشود عناصر آن را به طور معنا دار مشخص کرد.

بنا بر این میشود ابژههای نسلی را اینگونه تعریف کرد: ابژههای نسلی پدیدهها هستند که برای ایجاد هویت نسلی به کار میبریم. این ابژهها چه بسا که توسط نسلهای قبلی نیز استفاده شده باشند؛ اما برای آن‌ها حکم شکل دهنده یک نسل را نداشته اند. حال آنکه برای کودکانی که بعدا در سنین جوانی با تجربه کردن این ابژهها به نحوی خود آگاهانه احساس همبستگی نسلی میکنند چنین حکمی را دارند.

اگر از عبارتهای کریستوفر بالیس استفاده کنیم، کسانی را که همسفر اند رفیق فرض میکنیم. بدین ترتیب نسل عبارت خواهد بود از مجموعه انسانهای که در ابژههای نسلی با یکدیگر سهیم شده اند. یعنی کسانی که از ابژههای معین برخوردار شده و آن ابژهها را درک کرده و در نتیجه، اکنون به آهستگی، بینشی در باره واقعیت اجتماعی برای خود به وجود آورده اند.

درک ابژههای نسلی توسط آحاد نسل نو ظهور، همواره ویرانگریهای را در ابعاد متفاوت و نسبی در پی دارد. نسل نوظهور ابژههای والدین خود را دگر گون کرده و گاه دور میریزند؛ تا بتوانند بینشی در باره دوره خود به وجود آورند. از آن طریق بر حسب تجربیات مشترک شان تعریفی از خود به دست میدهند و حول این تجربیات است که افرداد گرد هم میآیند و جمع شکل میگیرد. این موضوع را به طور  ویژه میتوان در مورد جوانان و فرهنگ جوانان بسط داد. مفهوم فرهنگ جوانان بر این فرض میتواند تحلیل شود که تمامی جوانان در علایق و مشغولیات یکسانی – به ویژه در اوقات فراغت – شریک اند. از طرفی، جملگی با شکلی از طغیان علیه بزرگترانشان در گیرند. در عصر ما به خصوص در این دهه، ظهور نوعی  فرهنگ متمایز جوانان را میتوان جداگانه و به شکل یک جریان نسلی و موضوع جامعه شناسی در نظر آورد.

این فرهنگ متمایز رابطهی تنگاتنگی به ظهور جوانان کارگر یا شاغل و افزایش در آمد آنان دارد. قدرت خرج کردن بیشتر، ابزاری را در اختیار جوانان نهاده است تا ارزشهای متمایز و آرمانهای جداگانه خود را بیان کنند. بازارهای بزرگی برای علایق نوجوانان – مشخصا در حیطههای فن آوری، پوشش و موسیقی – توسعه یافته است. به طور عموم میتوان گفت توان مصرفی جوانان امروز از هر بخش دیگر جمعیتی پیشی گرفته است. توضیح دیگر برای برتری این فرهنگ جوانان این است که آموزش دانشگاهی و پیش دانشگاهی و تخصصی به شدت افزایش یافته است. میتوان چنین استدلال کرد که امروز تعدادی بیشتری از جوانان، دورههای طولانیتری را در نهادهای آموزشی میگذرانند و این امر به انفکاک و شکل گیری هویت نسلی جوانان امروز دامن میزند.

از برخی جهات این نسل به زور به درون گروه سنی خودش رانده شده است تا جامعه کوچکی را بنا نهند، جامعه ای که مهمترین تعاملاتش را با خودش دارد و تنها معدود حلقه های ارتباطی را با جامعه بزرگسالان خارج از خود حفظ میکنند. این مساله خود به خود منجر به فروپاشی نسل پیشین میشود. زیرا هرچه تعامل بین نسلی کمتر میشود، رابطه نسل پشین و ابژههای آنان با نسل جدید کمتر و نحیف تر میشود. چون به لحاظ تاریخی و زیست شناختی نسل پیشرو حامل حیات نسلی است و در نبود هیچ نوع رابطه با نسل پیشین، آن نسل را به زوال میکشد. به ویژه زمانی که نسل پیشین در دیالکتیک میاننسلی خنثی شده باشد و پتنانشیل‌هایش برای ادامه حیات را از دست داده باشد.

این مساله از یک لحاظ به جوانان نسل  جدید (پسین) استقلال میبخشد، و اصولا آنها وقتی به استقلال شان پی میبرند که از سالهای دگرگونی جوانی خارج شوند و به بیست و چند سالگی برسند. ناگفته پیداست که این احساس تا حدی ناشی از این است که در آن سن و سال، آنان دیگر از خانه و والدین شان میروند و زندگی جداگانه‌ای خود را آغاز میکنند. ممکن است در این سن هنوز با والدین مان باشیم اما به لحاظ روان‌شناختی دیگر به آنان وابسته نیستیم و هر یک به درون طرح‌های مفهومی و در نهایت در جهان ویژه خودش بسر میبرد. در واقع هر نوجوانی در مییابد که جایگاه او بینابین خانواده اش و گروهای کوچکی از قبیل همسر، رفقا و همکاران است که آینده او را به وجود می آورد.

گیدنز مینویسد: فرهنگ توده ای نوجوانان بر اثر شکاف نسلها و در زمانی شکل میگیرد که نوجوان فرایند ناخود آگاهانه تبدیل خود از کودک به فرد بالغ را از سر میگذراند. به قول بالیس: پیدایش سلیقههای توده ای موسیقی را میتوان، به جار زدن شروع نسل یا عصر جدید تعبیر کرد. زیرا توانایی موسیقایی نخستین استعدادی است که کودکان از آن برخوردار میگردند. همچنین کودکان به مدد موسیقی میتوانند حضور خود را ماهرانه‌تر بیان کنند تا به مدد سایر شکلهای بازنمایی. به علاوه این، بالیس به قول از روی شوکر می نویسد:موسیقی مجموعه ای پیچیده از عناصر در هم تنیده ای است، که سبکهای خرده فرهنگها را میسازد. به قول او، موسیقی به لحاظ کسب لذت و تشکیل سرمایه فرهنگی، به همان نقشیست که در جریان غالب و اصلی‌تر فرهنگ جوانان تحقق مییابد، هرچند که نقش موسیقی به مراتب بارزتر و شدیدتر صورت میپذیرد.

برای بیشتر مردم ما امروزه رادیو، منبع اصلی موسیقی است. بررسی سطحی نیز نشان میدهد که خصوصا افراد جوان مرتبا به رادیوهای “تفریحی” گوش میدهند. گرچه عموما این گوش سپردن بدون تمرکز است و رادیو به عنوان همنشین و پیش‌زمینه برای سایر فعالیتها عمل میکند. لیکن در برخی مواقع از جمله هنگامی که رادیوها برترین و جدیدترین آهنگها را نشر میکنند، گوش سپردن عملا به منظور شنیدن موسیقی و آهنگ جدید صورت میگیرد. تا آنجا که رادیو به عنوان سرگرمی و رسانه مطرح است ترجیح ایستگاه‌ها یا برنامههای رادیویی به عواملی چون سن و طبقه وابسته است. مثلا نوجوانان مدرسه ای بیشتر از همه، شبکههای تفریحی مانند “آرمان اف ام”، “رادیوشهر” و نظیر اینها را انتخاب میکنند. این امر خود موجب انفکاک طبقه‌ای جوانان از سایر  گروههای سنی میشود. در کنار موسیقی ابژههای بلوتوثی به دلیل خصلت فراگیر اش همپوشانی زیادی بین علایق و ابژههای نسلی جوانان پدید میآورند.

بنابراین، هر نسل، ابژههای نسلی، رویدادها، اشخاص و چیزهای را بر می گزیند که برای هویت آن نسل دارای معنای خاص هستند. نسل ها معمولا دست به تفسیر و معنا کردن ابژههای میبرند که برای نسلهای قبلی هم حکم شکل دهنده هویت را داشته است. بدین لحاظ ابژههای هر نسل، برای نسل دیگر واجد اهمیت است. به طور مثال “گروه موسیقی باران” یا ستاره های موسیقی دهه های 60 را در نظر آورید. این ابژههای نسلی، معمولا معنای متفاوت مییابند. اما این مساله همواره یک سویه نیست، گاهی ممکن است که خود ابژهها چنان تغییر ماهیوی بیابند که خود به طور مستقل، ابژه‌ای برای نسل جدید قلمداد شود. این مساله وقتی اتفاق میافتد که ابژهها از مرزهای میان نسلی عبور میکنند و خود معنای نوین از خود بدست میدهند. این ابژهها ممکن است افرادی باشد که برای نسل پیشین حکم ابژه نسلی را داشته و اکنون بر اثر گذار نسلی، هویت جدیدی یافته و خود را در جهان مفهومیی متفاوت معنا میکنند. مانند ستارههای موسیقی،  فرهاد دریا و امیرجان صبوری به طور نمونه شاخص اند. اینها به وضوح هویتی جدیدی را با کیفیت و میزان متفاوت از آنچه قبلا بوده به هستی آورده اند.

نمونه دیگر در چهرههای فکری جامعه متصور است. آنانکه از جهان مفهومی رادیکال و انقلابی گذار کرده اند و به شکل نوینی در مقام ابژهای نسلی یا شکل دهنده و راهبر گفتمانهای نسلی برای نسل جدید متصور اند. در این مورد هرچند که گذار گفتمانی را در مورد این افراد بپذیریم، لیکن شخصیت آنان فینفسه قادر به قالب‌گیری نوین نیستند. زیرا چنانچه در ابتدای این قسمت گفتم آنها از لحاظ طبیعی در زمان –مکان متفاوت به کمال هویت و تشخص رسیده اند. به وضوح ابژههای جدید و در واقع کل هویت جدید، برای آنان حکم برابر نهاده، یا آنتی تز را دارد.  به همین لحاظ دیالکتیک میان نسلی را در سطحی از سطوح باید مدیون آنان بود.

سایر ابژههای به ویژه ابژههای تاریخی، واجد معنای دقیق‌ترند. من جنگهای مجاهدین را چندان به یاد نمی‌آورم و نسل متولد 1380 هیچ خاطره‌ای از آن ندارد. آنان زمانی به دنیا آمدند که این جنگها از برخی لحاظ کاملاً به پایان رسیده بود. با این همه، جنگ روس و پس لرزههای آن ابژه‌ی بسیار مهم و مشترک جوانان است که در زمان رخ دادن آن بیست و چند ساله بودند و شخصیت‌های‌شان شکل گرفته بود. آنان این ابژهها را به نحوی به ما سپرده اند. چون این انتقال به شکل اسطوره‌ای-ملی صورت گرفته نه به شیوههای ارتباطی ( ارطبات به معنای که هابرماس از آن مراد دارد) این ابژه‌ها تا حوالی زیست-جهان ما و نسل ما به صورت یک ابژه تام مورد استفاده قرار گرفته است. صرفا  در این اواخر آن را به عنوان یک بابر نهاده به دیالکتیک میان نسلی کشیده اند.

به یک بیان دیگر من وقتی ترانههای محلی دهه 60 از جمله آهنگ‌های صفدر توکلی را میشنوم آن‌ها را به شکلی از اشکال به یاد میآورم، زیرا آن ترانهها از جمله‌ای ابژههای عزیز والدینم بوده اند. لیکن برادرم ( متولد دهه 80) چنین احساسی نسبت به ترانههای دهه 60 نمی‌تواند داشته باشد. بنا بر این، میتوان این چنین جمع‌بندی کرد که هنگامی که نسلهای کهنتر زوال مییابند، نسل ماقبل آخر ممکن است روح عصر پیشین را به جوانان نتقل بکنند یا نکنند. اگر چنین انتقالی صورت بگیرد، گذشته با زمان حال و نیز با آینده‌ای که ناگزیر آن نسل را شامل میشود پیوند می‌خورد.

اگر به گذشتهی نزدیک مان نظری بکنیم، میتوانیم در سطح قابل ملاحظه به این حقیقت پی‌ببریم که مردم آن دوره به خصوص جوانان به دلیل نبود عناصر چون مکان، زمان یا اقتدار لازم نتوانستند با ابژههای نسلی شان بازی کنند. به این دلیل سردرگم ماندند. این سردرگمی را به درجاتی به دوره ما هم منتقل کردند. دلیل آن یا یکی از دلایل آن را میتوان وقایع ناگزیر و نابخردانه‌ای آن عصر دانست، اما بنا بر دلایلی که من نمی‌دانم چه اند، این نسل نتوانست به ذهنیت خاصی برسد، هرچند پرخاشگری و انقلابگری را بار آنان میکنند. اما  این توصیفات بیشتر یک توصیف بالای هرمی است و در سطوح کلان منظور شده است. به هر رو بحرانها تاریخی نتوانستند مسبب کار نسلی بشوند. من معتقدم که باید چنین میشد. زیرا که نسل‌ها با استفاده از تعابیر ناخودآگاهانه‌شان از رویدادها ابژههای نسلی آگاهانه را پدید میآورند و بدین صورت است که بحران ذهنیت میآفریند.

جامعه‌شناسی امروزین بر این باور پا میفشارد که فرایندهای که ناگزیر نابخردانه اند ما را وا میدارند که به سرنوشت احتمالی خود باندشیم و بههمین سبب به ایفای نقشی تاریخی فراخوانده میشویم. در موقع بحران اصولا هر نسلی بیش از پیش بر ابژههای خود (به ویژه بر ترانههای ملی و آثار ادبی) تاکید میورزد. این مساله باعث میشود که ابژههای نسلی به طرز واضحتری ماهیت آن نسل را معلوم کنند و آن را از نسلهای قبلی و بعدی متمایز سازند. مسعود بهنود در مصاحبه‌ای به همین موضوع اشاره میکند و میگوید، “بیشترین و پختهترین نویسندگان معاصر ایران زاده بحرانهای معاصر این سرزمین اند و اصولا در نهبود بحران شعر و ایده خلق نهمی شود”

مبحث تکامل نسلی را به شیوه گذار مرحله ای جمعبندی میکنیم:

  1. نسل نو ظهور در کودکی با ابژه‌های بازی میکند که نسل والدین در اختیارش میگذارد، برخی از این ابژهها نشان دهنده دلمشغولیهای نسل والدین در دوره و زمانه خود آنهاست. والدین با فراهم کردن این ابژهها هویت جمعی خود را ناخودآگانه به فرزندان منتقل میکنند.
  2. در همان حال تاریخ و بحرانهای تاریخی یا شخصیتهای مهم نیز به کودکان عرضه میشوند. کودکان با فرهنگ همسالانه خود این رویدادها و شخصیت‌ها را به وقایع که همگی در آن سهیم هستند تبدیل میکنند. و این گونه است که نخستین ابژههای نسلی به وجود میآیند.
  3. نسل جدید در نوجوانی آهسته آهسته و تا حدودی در مخالفت با فرهنگ والدین به هویت جمعی خود پی میبرد.
  4. چنانچه گیدنز ملهم از نظریه خودشیفتگی فروید میگوید، هر فردی در اوایل دهه دوم عمرش دچار خودشیفتگی نسلی میشود و در همان حال، که این خودشیفتگی نسلی فرهنگ را به تصویری باز آن نسل تبدیل میکند. فرد یاد شده، هم‌چون سایر آحاد نسل خود خیال می‌کند که بینشی جدیدی را شکل می‌دهد. به عبارت دقیق گیدنز، این زمانی است که نفس مفرد نسلی در فرایند مفهوم‌سازی غوطه ور است.
  5. بین بیست تا سی سالگی هرچه بیشتر به حد و مرز نسل خویش واقف میشویم، حد و مرزی که نسل جدید با اشغال فزاینده فضای نسل ایجاد کرده است.
  6. هرچه از این سن و سال فراتر برویم تشخیص خواهیم داد که ابژههای نسل ما دورهی زمانی خاص خود را دارند. در این مرحله ممکن است شاهد تبدیل نسل خود به شی تاریخی شویم و نیز رفته رفته خود به شی تبدیل خواهیم شد که جایگزین خود ما خواهد شد. بدین ترتیب از تجربه عملی نسلمان گذار میکنیم و به تاریخ میپیوندیم.

به این ترتیب آحاد هر نسلی همچون واحدی در زمان با یکدیگر سفر میکنند، هم‌چون واحدی از زمان که در بحبوحه‌ای اوضاعی که یکپارچگی هرمونتیکی را بر نمیتابد، اجزا خود را گرد هم میآورد تا معنا دار شود. همچنانکه رخدادهای جهانی با نوعی آشفتگی یکی پس از دیگر حادث میشوند و سردرگم مان میکند، ابژههای را بر میگزینیم تا برای گریز از گیجی نشئه‌آور بصورت جمعی هویت دار گرد هم بیاییم. هرچند ممکن است خود مان هم از دلالت این انتخاب‌ها آگاه نباشیم. چه باک اگر این ابژهها محصول امپریالیسم پسا استعماری باشد، چه بخواهیم چه نخواهیم، سرنوشت هر نسلی این است که بر خود دلالت داشته باشد که دالهایش را برگزیند و به ذهنیتی برسد که او را به هویت جمعی اش رهنمود شود.

من بخشی از نسل خود هستم و ابژههای نسلی زمان من، مرا به نحوی به گروه همسالانم در ارتباط قرار میدهند، و به گروه‌مان – هرچند در حد یک خرده فرهنگ – انسجام میبخشند، اصولا خرده فرهنگها انسجام دارند و الا هیچ بودند. من شباهت زیادی با ابژههای نسل خویش ندارم؛ لیکن انتخاب ابژهها نه از ضمیر فردی بل که از تفسیر ناخود آگاهانهی تجربیات عمل جمعی سرچشمه میگیرد.

قسمت سوم (و پایانی)

فرهنگ؛ گفتگوست نه فتوا

مفهوم  نسل از برخی لحاظ یک مفهوم کل گرایانه است. بدین معنا که فردیت و خصوصیت فردی را در خصوصیات جمعی می‌بیند یا به بیان دقیق‌تر صفات و مشخصات افراد را صرفاً کارکردی از جایگاه آنان در جامعه می‌داند. کل گرایی مدعی است که هویت اشخاص را عضویت شان در گروه خاص معین می‌کند چون هویت چنانچه دیدیم محصول نیروهای اجتماعی و فرهنگی است.

بهتر است کا را از اینجا شروع کنیم که کل گرایی در برابر اتمیسم یا فردگرایی، تحت لوای شکل خاصی از توضیح در علوم اجتماعی قرار دارد و آن “کل گرایی متدولوژیک” است.

چنانچه برایان فی در کتاب فلسفه امروزین علوم اجتماعی می آورد؛ کل گرایان متدولوژیک بر این نکته پا می‌فشارند که پدیده‌های اجتماعی را باید در سطحی تحلیلی خودشان مورود مطالعه قرار داد. علاوه بر این آن‌ها – برخلاف ادعای فردگرایان – مدعی هستند که نظریه‌های توضیح دهنده‌ای پدیده‌های اجتماعی قابل تقلیل به کنشگران آن‌ها نیستند.

یکی از چهره‌های شاخص و اصلی در بسط و گسترش نظریه کل گرایی امیل دورکیم بود. او مدعی بود که جامعه واقعیت غیر قابل تقلیل به روانشناسی و رفتار فردی است و توضیح رفتارهای حتا به ظاهر کاملاً فردی به کارکرد قوانین و نیرو‌های غیر شخصی یعنی به کل‌های اجتماعی برمی‌گردد.

او در کتاب پژوهشی اش (خود کشی 1951)  با توضیحی در باب خودکشی قدرت توضیحی کل گرایی را نشان داد. دور کیم در این کتاب مدعی شد که این فردی ترین عمل در واقع واقعیتی اجتماعی است و این جامعه است که شرایطی را پیش می‌آورد که بر اساس آن، خودکشی رخ می‌دهد.

روایت مدرن‌تری از کل‌گرایی، ساختارگرایی است، ساختار گرایی در آغاز رویکردی به زبان بود و ادعا داشت زبان سیستمی از علایم است که معنا و نظم آن از زندگی اجتماعی  و از روابط علایم با دیگر عناصر در داخل سیستم است که نشات می گیرد نه نیات سخنگویان مفرد.

هر سیستمی مشخصه اش منطق درونی است که عناصر داخل سیستم را به یکدیگر مرتبط می‌کند و کار زبانشناسی ساختاری‌ست که از این منطق پرده بردارد. این رویکرد بعداً گسترش یافت و تبدیل به نظریه‌ای در مورد جامعه شد.

یکی از چهره های شاخص که زبانشناسی ساختاری را با قوت و قدرت به تاریخ بشر  سرایت داد میشل فوکو بود. او در کتاب باستانشناسی مدعی شد که تاریخ توالی مقاطعی است که در هر مقطع سیستم یا نظام گفتمانی متفاوتی مسلط است و هر یک از این سیستم‌ها یا نظام گفتمانی مسلط منطق درونی خاص خود را دارد.

نظام‌های گفتمانی مسلط طبق نظر فوکو با کنار زدن بقیه نظام‌ها هویت‌های جمعی را می‌آفرینند. به علاوه این، فوکو مدعی است که تغییر تاریخ را عاملان به وجود نمی‌آورند در واقع عاملان صرفا حاملان یک سیستم یا نظام گفتمانی اند که خود آنها را همین سیستم یا نظام گفتمانی می‌آفریند. فوکو در آثار بعدی‌اش به بازاندیشی در مورد تحقیق اجتماعی‌اش پرداخت اما هرگز از ریشه‌های ساختارگرایانه نظریه اش دست بر نداشت: “ما باید بکوشیم کشف کنیم که چگونه سوژهها بتدریج به نحو پیشرونده، واقعی و به شکل مادی از طریق کثیری از ارگانیسمها، نیروها، انرژیها، مواد و تمناها، اندیشهها و غیره ساخته می شوند” (فوکو 1981). توجه کنید که فوکو چگونه هم‌چنان با پافشاری از ساخته شدن سوژه در کتاب تاریخ  جنسیت، حرف می‌زند. او سوژه‌گرایی‌ای را می‌آفریند که به قول هابرماس محکوم به تناقضات تبارشناختی ناشی ازقدرت به عنوان موضوع معرفت است. زیرا سوژه‌گرایی فوکویی معطوف به عدم اشراف (بر علم خود و بر واقعیت) و فراموشی نسبت به دانش خود و واقعیت است (لارنس کهون – از مدرنیسم تا پست مدرنیسم ).

اما در هر حال بی‌انصافی خواهد بود اگر که از جذابیت آراء و عقاید فوکو در علوم اجتماعی چشم بپوشیم. بدون شک کل‌گرایی جذابیت‌اش در علوم اجتماعی و فلسفه امروزین علوم اجتماعی را به درجات قابل ملاحظه‌ی مدیون فوکو است. خلاصه، کل‌گرایی در معنای که من به کار می برم مدعی است که یکپارچگی گروهی است که هویت فردی را شکل می‌دهد و نیز پیشنهاد می‌کند که برای توضیح باید نگاه‌مان به کل‌های اجتماعی باشد. به این ترتیب کل‌گرایی به افراط می‌رود و در نهایت فرد را فدای جمع می‌کند، جمعِ که به باور اتمیست‌ها (فردگرایان) یک اسم بیش نیست.

از لحاظ سیاسی مطالعه و توضیح کل گرایانه جامعه ممکن است به هژمونی و استیلای گروهی بانجامد و به استبداد و توتالیتری ختم شود. به همین دلیل یکی از چهره‌های شاخص و، در واقع پرنفوذ ترین چهره فلسفه امروز کارل پوپر پیشنهاد می کند که: “همهی پدیدههای اجتماعی و خصوصا کارکرد همه نهادهای اجتماعی را باید همیشه ناشی از تصمیمات، اعمال و نگرشهای افراد بشری دانست… ما هر گز نباید به توضیحی بر حسب به اصطلاح “اجتماعات” بسنده کنیم و خرسند شویم.” (پوپر 1948، II، ص 98)

در نظر اتمیست‌ها (فردگرایان) جامعه نهایتاً شکله‌ای از افراد تشکیل دهنده آن است. به همین دلیل آن‌ها معتقد اند که کل‌های اجتماعی قابل تقلیل به فعالیت افراد تشکیل دهنده آن‌ها هستند. نهایتا گرچه من و شما ممکن است باهم تعامل یا ارتباط داشته باشیم، اما چنانچه برایان فی می‌نویسد: “من من هستم و شما شما.” فردگرایی هم در توضیح اش در خصوص فردیت افراد، به افراط می‌رود و در یک کلام فرد را در زندان خویشتن خودش محصور می‌کند، در حدی که حتا شناخت خویشتن فرد برایش ناممکن می‌شود.

به هر حال بحث من روی کل‌گرایی است و مساله هژمونیک استیلای گروهی. کل‌گرایی از برخی لحاظ دو چیز را به افراط می‌برد و مساله آفرین می‌شود. نخست نمی‌تواند ماهیت فرایندی فرهنگ و جامعه را به‌جا بیاورد و دوم، نمی‌تواند اهمیت عاملیت را در زندگی گروهی درک کند. برای اینکه بدانیم چرا چنین است لازم است اندیشه‌های را در باب فرهنگ و جامعه تحلیل کنیم.

نخست باید خاطر نشان کنم که این اندیشه که گروه‌ها، کل های یکپارچه است، از استنباط ناصواب ما از واژه “گروه” نشات می‌گیرد، ما همواره سعی داریم این مفهوم را شی کنیم و خاصیت سیال و متغییر آن‌را با به کارگیری مادی و شی آن در گفتمان‌ها نادیده بگیریم. از یک منظر پذیرفته شده، هر فرهنگی مجموعه‌ای پیچیده از باورها ارزش‌ها و مفاهیم و ابژه‌های مشترک است که گروهی را قادر می‌سازد درکی از زندگی اش داشته باشد و صحبت‌های برای چگونه زیستن برای آن گروه فراهم می‌آورد.

در این روایت فرهنگ به متنِ تعبیر می‌شود که اعضای آن گنجینه لغات و قواعد یا دستور آن را فرا می‌گیرند. بنا براین، فرهنگیده شدن هم‌چون فراگیری خواندن متن پایه‌ای فرهنگ و سپس آن متن را از آن خود کردن است. طبق این نظر؛ افراد زمانی به هویت‌شان می‌رسند که سیستم اعتقادی خاصی را درونی کرده باشند و در واقع بایستی حامل یک سنت فرهنگی خاصی شوند تا همانی بشوند که هستند.

بنا بر این هر فرهنگی در ذهن اعضای منفرد اش نفوذ می‌کند تا آن‌ها صاحب یک ذهنیت معین شوند. بر جسم آنان اثر می‌گذارد به نحوی که آنان شکل و شمایل خاصی می‌یابند. از نظر اجتماعی بر آنان تاثیر می‌گذارد طوری که رابطه خاصی با ویژگی های خاص با همدیگر پیدا می‌کنند. در نتیجه فرایند فرهنگیده شدن، هویت جمعی خلق می‌کند به نحوی که همه آنان را با آبژه‌های درگیر می‌کنند که مستلزم تاویل جمعی و سیستماتیک و بر اساس منطق درونی، یا به عبارتی، مبتنی بر قواعد خاص همان سیستم است. بنا بر این هویت یکی از کارکردهای فرهنگیده شدن است.

برای پی بردن به درستی –و نادرستی- این نگاه بهتر است کار را با برسی این نکته آغاز کنیم که یادگیری یک زبان چگونه است، زیرا زبان الگوی مناسبی برای فرهنگ است. لاجرم میتوان روی این نکته توافق کرد که زبان ما برای ما منابعی را فراهم می‌آورد که بر پایه آن ما تصدیق می‌کنیم، پرسش می‌کنیم، خواهش می‌کنیم و داوری می‌کنیم. بدین ترتیب زبان ما در ما نفوذ می‌کند و ما متعلق به آن زبان می‌شویم. یعنی نحوه معناشناسی آن است که به ما اجازه می‌دهد بگویم چه می‌کنیم. در واقع زبان ما را قالب میزند (عبارت ویتگنشتاین) اما این خیابانی یک طرفه نیست.

در فرایند یادگیری زبان ما بخشهای از آن را می‌پذیریم و بخش‌های را رد می‌کنیم، به این ترتیب ما عناصر معینی را که برای ما واجد معنای معین است بر می‌گزینیم و عناصر دیگر را به نحو تازه‌ای با هم ترکیب می‌کنیم و اشکال تازه خلق می‌کنیم تا نیازهای‌مان را برآورد. بنا براین می‌توان ادعا کرد که ما صرفاً زبان را جذب نمی‌کنیم، بل که آن‌را دگرگونه می‌کنم، بسط می‌دهیم و از نو تفسیر می‌کنیم. برایان فی، در بحثی پیرامون فرهنگ به تحول زبان انگلیسی در گذشته نزدیک اشاره می‌کند و آن‌را نتیجه پیشرفت‌های سیاسی، علمی، پیشرفت‌های تکنولوژیک و استفاده خلاقانه شاعران و مردم عادی از زبان انگلیسی می‌داند که زبان انگلیسی را به نحوه آشکاری متحول و دگرگون کرده است.

به همین سان می‌توان حتا با یک نگاه “سرسری” نحوه‌ای تحول زبان فارسی را در کشورمان، در این اواخر آشکار ساخت. واژه‌های تازه، اشکال تازه دستوری، لهجه‌ها و سبک‌های گفتاری بی‌سابقه – هرچند این‌جا بحث درستی و نادرسی مطرح نیست – و استعارات تازه‌ای که بیانگر اندیشه‌های تازه هستند که همه به یمن تحولات و پیشرفت‌های تازه به‌وجود آمده اند. تحولاتی که در مقام عامل ِ دگرگونی بسیار پیچیده اند اما اس و اساس کلی آن روشن است: مردم در جریان فراگیری زبان و استفاده از آن نقش فعالی در شکل دادن به زبان ومنطبق کردن آن با موقعیت‌های تازه دارند، و منابع آن را گسترش می‌دهند. الگوی استفاده از زبان به ما می‌گوید که فرهنگ هم هرگز فقط جذب نمی‌شود، بلکه اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم تصرف می‌شود. دلیل این امر ناشی از ماهیت پیروی از قاعده است.

هنجارهای فرهنگی شامل قواعدی هستند که به ما می‌گویند راه‌های درست حرف زدن، درست فکر کردن، درست احساس کردن و درست رفتار کردن کدام اند. اما پیروی از یک قاعده متضمن چه چیزی است؟ می‌دانیم که قواعدی جهت حرکت را برای فرد معین می‌کند اما هیچ قاعده‌ای نمی‌تواند همه شرایطی را که تحت آن قاعده باید به کار بسته شود، پیش بینی کند. بنا بر این هم معنای یک قاعده و هم چگونگی به کار بستن آن در یک مورد خاص نیازمند “تفسیر” است. تفسیری که پیروان آن قاعده از آن بدست می‌دهند. اساساً یکی از نشانه‌های توانایی برای پیروی از یک قاعده دقیقا همین توانایی تفسیر آن به هنگام اقتضا است. پیروان یک قاعده بنا بر این نمی‌توانند صرفاً از قاعده تبعیت کنند، بلکه آنها لازم است، در فرایند پیروی از قاعده آن را ساخته تر و پرداخته‌تر کنند و دگرگون سازند.

واقعیت مهم دیگر در مورد فرهنگ‌ها این است که فرهنگ‌ها اساساً باز هستند، یعنی بسته و تمام شده و ختم یافته نیستند و نه هم صرفاً در دست یک خالق مفرد. فرهنگ‌ها موجودیت‌های اندیشه‌ای هستند و چون چنین اند، نفوذ پذیر و تاثیر پذیر از سایر فرهنگ‌ها اند. هر نوع مبادله‌ای که میان انسان‌ها رخ دهد، فرهنگی از فرهنگ دیگر تاثیر می‌پذیرد. حتا زمانی که چنین تاثیر و تاثری رخ نمی‌دهد دلیلش این است که اعضای یک فرهنگ آگاهانه فرهنگ بیگانه یا خارجی را طرد می‌کنند: اما این طرد خودش راه دیگر برای فرهنگ بیگانه است که خود را در لابه‌لای فرهنگ وطنی جا کند. این موضوع به شکل دیگر در دیالکتیک میان نسلی، بین فرهنگ‌های که از لحاظ جغرافیایی باهم سنخیت دارند نیز تصور شده می‌تواند. آن‌جا که آحاد نسلی ابژه‌ها و به این ترتیب فرهنگ نسل قبل از خو را ابطال می‌کند و در مقابل نسل قبلی در مقابل این دگرگونی‌ها، ناگزیر ضدیت می‌ورزد. در واقع در جریان این تخالف و درگیری‌ها، هر دو فرهنگ و در نتیجه هر دو نسل از همدیگر تاثیر می‌پذیرند.

تاثیر و تاثر فرهنگی، دگرگونی‌های بزرگی در زندگی و گفتمان‌های فرهنگی انسان‌ها در طول تاریخ پدید آورده است:

در سال 1907 میلادی، نمایشگاهی از مجسمههای افریقایی در پاریس بر پا شد. نفس این امر که چنین مجسمههای در گالری قرار گرفته بودند مجسمههای که معنای اصلی شان در ارتباط با ورزشهای قبیله ای و مذهبی بود، خود یک دگرگونی در ماهیت این مجسمه ها پدید آورد. کسانی که به تماشای این مجسمه ها رفتند به  آنها به چشم چیزهای مذهبی نگاه نکردند، بلکه از منظر زیبایی شناسی به تماشای شان پرداختند. اما تردید دارم که هیچ یک از این تماشاچیان از خاطر شان گذشته باشد که این مجسمهها برای همیشه کار مجسمه سازی و هنر تجسمی در غرب را تغییر خواهند داد. یکی از تماشاچیان این نمایشگاه پیکاسوی (پابلو پیکاسو) جوان بود که این مجسمه های افریقایی نظر او را در مورد معنای هنر و زیبایی و بیان هنری از بیخ و بن دگرگون کردند. او پس از آن شروع به تراشیدن و قالب ریختن آثاری هنریی کرد که هیچ شباهتی به آثار مجسمه های موجود در موزه ها و گالری های غرب نداشتند و از طریق او و چند تن دیگر، کل زیباییشناسی در هنر غرب در قرن بیستم دگرگون شد. (برایان فی 1996)

ما همیشه میل داریم مقولات و گفتمان‌ها را ساده کنیم: “فرهنگ سیاهان”، “فرهنگ سفیدها” ، “فرهنگ اسلامی”، “فرهنگ مسیحی”، “فرهنگ افغانی” ، “فرهنگ هندی”، “نسل گیج”، “نسل مردد” و غیره. اما این کار خطرهای را در پی دارد: از جمله چنانچه در قسمت اول این نوشته گفتم، این ساده‌سازی‌ها عمیقا با واقعیت وجودی کسانی که تحت این مقولات و گفتمان‌ها زندگی می‌کنند ناهمخوان است. باید بپذیریم که مردم در این فرهنگ‌ها و کلیت‌های نسلی مردم واقعی اند و نه … ربات ها! یا مردم انتزاعی موجود در نظر ایدیولوگ‌ها، سیاستمداران و برخی اندیشمندان علوم اجتماعی.

مردم‌های واقعی به عکس آدمک‌های ماشینی و آنچه یکبار گفته ام… به دیگران گوش می‌دهند، اندیشه‌های تازه و شیوه‌های تازه زیستن را تجربه می‌کنند و از آن میان برخی را رد می‌کنند و برخی را تصرف می‌کنند، و وارد فرهنگ و مجموعه ابژه‌های نسلی خودشان می‌کنند. آدم ها چیزهای را یاد می‌گیرند و بر اساس آنچه یادگرفته اند تغییر پیدا می‌کنند.

تا این‌جا فرهنگ را هم‌چون متنِ در نظر آورده ایم که باید خوانده شود. این استعاره ممکن است تصویری ایستا، یکپارچه و از همه بدتر تصویر از پیش معلوم از فرهنگ بدست دهد. برای پرهیز از این گمراهی، کنت برک پیشنهاد کرده است که فرهنگ را به جای آنکه مثل یک متن ببینیم، مثل یک گفتگو در نظر آوریم:

تصور کنید وارد یک اتاق پذیرایی می شوید، دیر رسیده اید. وقتی که وارد می شوید دیگران خیلی پیش از شما آمده اند و درگیر بحثی داغ هستند، بحثی که داغتر از آن است که بتوانند آن را موقتا متوفق کنند و به شما بگویند که بحث در باره چیست. در واقع بحث پیش از آنکه هریک از آنان به آنجا رسیده باشد شروع شده است و بنا بر این هیچ یک از حاضران واجد شرایط لازم نیست که بتوانند به شما بگویند این بحث از چه مراحلی گذشته است. مدتی می نشینید و گوش می دهید بعد به این نتیجه می رسید که رشته بحث را گرفته اید، آنگاه شما هم وارد بحث می شوید و نظر خودتان را می گویید. کسی به شما پاسخ می دهد، شما هم پاسخ او را می دهید، کسی دیگر به دفاع از نظر شما بر می خیزد و یکی دیگر به صف طرف مقابل شما می پیوندد که این ممکن است مایه شرمندگی یا مایه خرسندی حریف شما شود، بسته به اینکه چه نوع دفاعی ارایه می دهد. به هر صورت بحث پایان ناپذیر است، دیر وقت می شود و شما باید بروید، اما بحث و گفتگو همچنان ادامه دارد. (برک 1957)

استعاره گفتگو برای فرهنگ که برک پیشنهاد کرده است جوهر استدلال ما در دیالکتیک نسلی در تکامل هویت جمعی را در دل خود جاداده است. بنا بر این فرهنگ فعالیتی پر از تحول و پیوسته است، نه یک چیز ( این چیز، هرچیز می‌خواهد باشد ) فرهنگ فعل است نه اسم. گفتگو است؛ بحث است و استدلال نه یک “گپ” فارغدلانه. 

فراموشی و فقدان تاریخ مکتوب در عصر پساایدیولوژی

دسامبر 18, 2009 با opentab1

خالد خسرو

یادبود و بزرگداشت غلام محمد غبار، مولف کتابِ “افغانستان در مسیر تاریخ” و یکی از مبارزان سیاسی مشهور تاریخ معاصر افغانستان، بر سر آرامگاه اش که سنت تازه در میان تعدادی از روشنفکران افغان است، همه ساله به همت استاد قسیم اخگر برپا داشته می شود. امسال، گزارش دقیق از این یادبود ندارم، ولی، عباس فراسو، یکی از نویسندگان وبلاگ “صفحه باز”(1)، سخنانی در مورد ارتباط “نسل ما” با تاریخ معاصر گفته است. متن سخنان او در وبلاگ “صفحه باز” موجود است. این متن سرآغاز یک گفتگو در مورد “تاریخ معاصر” و “تاریخ” به عنوان یک مساله بحرانی و عمومی ما می تواند مطرح باشد. زیرا، تاریخ برای ما یک پرسش جدی است، و این پرسش همچون گفتمان جدی، باید در قالب های گوناگون متکثر گردد: یکی پژوهش تاریخنگارانه کند، دیگری ادبیات را با این پرسش پیوند دهد، و کسی دیگر یاداشت های اندیشورزانه در تبارشناسی این مفهوم خلق نماید. این متن سرآغاز هر نوع گفتار است.

تباه شده در چاه ویل خاطره

سخن زدن در مورد “تاریخ”، به نظر من از یک دشواری حکایت می کند. زیرا، از آن جای که مملو از خاطرات گذشته هستیم، آنچه که اتفاق افتاده همچون امری آشنا به نظر می آید . اما تاریخ، به ویژه تاریخ معاصر افغانستان، پدیده قابل دسترسی نیست، و از همین خاطر گفتن در مورد آن حرکت در یک دهلیز تاریک است؛ دهلیز تاریک خاطرات و حافظه ی مملو از شوک، رنج و جراحت های عمیق. چنین تاریخی، پیش از آن که امر عقلانی باشد، سرشار از تعصب و خشم، عصیان و احساسات، و غلبه کینه ی شدید و حس وحشیانه ی انتقام است. تاریخ، اگر در مفهوم مدرن آن، سوژه عقلانی و تحلیلی است، در جامعه سیاست زده افغانی به آن به عنوان یک “رخداد” نژادپرستانه نگاه می شود. مثلا، هرگاه از بی عدالتی و ستم قومی در تاریخ ما حرف زده می شود، در اعتراضات به این بی عدالتی، تبعیض و نژادپرستی واضح مشاهده می شود.چنین تاریخی نمی تواند به یک سوژه عقلانی- تحلیلی که از آن انتقاد نیز شود، باشد.

از سوی دیگر، عدم عقلانیت این تاریخ، انتقاد ناپذیری آن است. تاریخ افغانستان با احساسات و تفکر قومی گره زده شده و با جعل تاریخ و هویت ملی از سوی دولت های افغانی، این تعصب سراسر مباحث تاریخی را پوشانده است. اکنون خرافات بسیاری در باب زبان، هویت و گذشته تاریخی کشور وجود دارد که نقد علمی آن بخاطر تعصبات سیاسی به امری خطرناک و بیهوده مبدل گشته است.پس بحث تاریخی در چنین فضایی چه معنایی دارد و چگونه ممکن است؟ بلاهت و خرافات بر تاریخ حاکم شده و به نظم و تیوری کشیدن این بلاهت فاجعه بار است.

نانوشتگی و تاریخ

تاریخ این سرزمین، مشکل دیگر نیز دارد، و آن نانوشتگی اش است. اگر به تاریخ معاصر و کارنامه کسانی چون غبار توجه شود، این فقدان ما را از شناخت و داوری در باره آن باز می دارد. زیرا، مسایل و رویداد های ناگفته ای است که بخاطر ابهام و نبود اطلاعات و اسناد موثق در مباحث تاریخی جای شان خالی است. اگر به عنوان نمونه، گروه های چپگرا را که به نوعی تاریخ گروه های نوگرای معاصر را در بر می گیرد، مثال بدهیم، تا اکنون اسناد و کتاب های معتبر در مورد فعالیت های سیاسی و فکری جریانات مذکور و شخصیت های مرکزی شان وجود نداشته و در نتیجه، تاریخ چپ افغانی، مملو از برداشت های اسطوره ای، خیانت های نا گفته، داوری های غیرمنصفانه و برداشت های تحریف شده است. اگر ما از جریان های کمونیستی در افغانستان سخن می گوییم، دقیقا اطلاعات موثق کتبی و هنری در این باره وجود ندارد.

حتا با وجودی که در چند سال گذشته در مورد غبار و محمودی گفته شده، اما حتا مبتکرین مراسم سالانه بزرگداشت این دو، مانند استاد قسیم اخگر و عسکر موسوی، تا هنوز قادر به چاپ مقالات و کتاب نشده اند.

در فقدان تاریخ منثور و ثبت وقایع، شناخت تاریخ معاصر ممکن نیست. برای من جالب است که عباس فراسو در غیبت نوشتار و ثبت تاریخ، سخن زده است. حتا او از نسبت ما با این تاریخ حرف به میان آورده است. ولی در حد تیوری، شناخت تاریخ به عنوان” سوژه انتزاعی” قابل درک است، ولی مباحثه تاریخی ای که در مورد رخدادهای مشخص سخن بگوید، امری محال است. از این خاطر، تعریف نسبت ما با تاریخ معاصر افغانستان و به ویژه جریان های نوگرا، بستگی به میزان شناخت، انتشار اسناد، اطلاعات موثق و قابل دسترس دارد.

گاه ممکن است که در اثر فقدان تاریخ مکتوب، در فقدان گفتمان های ثبت شده اجتماعی و سیاسی، تاریخ بازتاب دهنده تبلیغات ناسیونالیستی و قومی باشد. عباس فراسو و سایر نویسندگان بیشتر با چنین تاریخی رو به رو اند و البته به لحاظ زمانی در موقعیتی نیستند که تاریخ معاصر را از این تبلیغات ناسیونالیستی و قومی جدا کنند. حتا فراتر از آن، تاریخی که مبنای مادی و نوشتاری ندارد، نقد تاریخی امری بیهوده است. بنابرین، بر مساله ی تعریف رابطه و نقد تاریخی، شناخت و مستندسازی تاریخی مقدم است.

تنها در این میان، استاد قسیم اخگر است که در درون رخدادهای تاریخ معاصر بزرگ شد و پای به سن گذاشته است. اما، استاد اخگر خود بخشی از وضعیت تراژیک “فقدان تاریخ مکتوب” است. در حالی که تسلط گفتارهای شفاهی مانع توسعه نوشتار که امکان دیالوگ و گفتمان های قابل تحقیق و اعتماد بالای داده ها و تحلیل ها را فراهم می آورد، شده، او به تنهایی قادر به ثبت تاریخ معاصر نیست. چنانچه غبار با کتاب “افغانستان در مسیر تاریخ” نمی تواند از عهده این کار برآید.

به نظر من، عباس فراسو و سایر نویسندگان بهتر است قبل از همه تراژیدی “فقدان” تاریخ مکتوب را به رسمیت بشناسند، وگر نه اعتبار داوری تاریخی آنها زیر سوال است. واضح است که صورت بندی دانایی تاریخی ما به مدد نوشتار صورت می پذیرد و در فقدان آن، به بیان تونی جودت، استاد دانشگاه نیویارک، “به بزرگترین کمبود، یعنی فقدان “گفتمان” مواجه می شویم. ما بصورت ساده نمی دانیم که چگونه در مورد چیزها و رخدادها حرف بزنیم.”(2)

تاریخ معاصر افغانستان در فقدان گفتمانی و غیبت نوشتار، نمی دانیم که چگونه پدیده ای است، و مستندات با اعتبار برای فهم و نظریه های تاریخی قابل اعتماد کدام ها اند؟ از این رو، تاریخ معاصر با تمام وضاحت آن سوژه گنگ و فاقد صورت بندی است.

آفت شفاهی گری

از نظر من، “تاریخ” حافظه ی جمعی و بخشی از شعور عمومی است. شاید عدم قطعیت در درک حوادث و رخداد های تاریخی، ارزش آن را به منزله حافظه ی محترم و قابل استناد جمعی که بی تردید خصلت پیشگویانه را نیز در خود حمل می کند، بکاهد. ولی، با این حال ملت ها، تاریخ را بخشی از تجربه ی جمعی که به ساختن هویت ملی آنها کمک می کند، به حساب آورده و در مباحث علوم اجتماعی و انسانی همچون گواهی در وهله داوری فراخوانده می شود.

اگر فاشیسم در اروپا را مثال بدهیم، آلمانی ها هنوز آن را همچون “گناه جمعی” که بر وجدان شان سنگینی می کند، احساس می نمایند. به گفته ملیسا روتوِن، “درستکاری سیاسی، مخالفت با نژادپرستی و پذیرش چند فرهنگی، زاده ی احساس گناه در اروپاییان در قبال استعمار و شرم از هلوکاست”(3) است. این سخن ملیسا روتوِن مرا به یاد پرسش آدرنو و هورکهایمر، در کتاب “دیالکتیک روشنگری”  می اندازد که با رخ دادن هلوکاست و فاشیسم در قلب اروپای متمدن، چرا انسان مدرن در اوج پیشرفت روشنگری و مدرنیته که همیشه عدالت، انسان دوستی و  برابری را نوید می دادند، فاجعه ای به این هولناکی رخ داد؟(4)

اروپایی ها تلاش کردند که پس از جنگ جهانی دوم در فلسفه، هنر، جامعه شناسی، روان شناسی و… به صورت عمیق به نقد خود پرداخته، و از نظر من مکاتب و نحله های فلسفی و علوم اجتماعی قاره ای، چه پست مدرنیسم باشد و یا مکتب فرانکفورت، در حقیقت پاسخی به ریشه ها و دلایل ظهور فاشیسم و  توتالیتاریسم بوده است.

از این منظر، تاریخ با وجود عدم قطعیت در شناخت و درک ما از آن، به خاطره ی عمیق و پایدار،  و همچون خطی بر سنگ در وجدان اروپایی ها، و به ویژه آلمانی ها، تبدیل شده است. از این رو، یهودیت در وجدان اروپایی و البته آلمانی، همچون “گناه ازلی”  ای است که آنها با توبه و پرهیزگاری در صدد بخشایش و جبران آن گناه اند. اما، تاریخ و خاطرات هولناک آن بار دیگر مانع از سقوط اخلاقی و معنوی بشر شده نمی تواند. اروپا دارد دو باره مرتکب اشتباهاتی می گردد که از شعور و وجدان زخم خورده ی آنها در اثر بیگانه ستیزی و عدم تحمل نژادی در پیش از جنگ جهانی دوم و پس از آن، بعید به نظر می آید.

اکنون مهاجرین و به ویژه مسلمانان به کابوس اروپاییان تبدیل شده و تصور می رود که آنها به دلیل عدم تعلق به فرهنگ روشنگری اروپایی، ” خطری به فرهنگ بومی اروپایی باشند. رشد جمعیت مسلمانان نسبت به اروپاییان برای بعضی از گروه ها و افراد در آنجا مایه نگرانی است.” (5)

می توان محبوبیت حزب خیرت ویلدرس در هالند و حزب رستگرای “مردم” در سویس را که با ارواح خبیثه ی وهابیت در ستیز اند، نشانه رشد اسلام ستیزی و مهاجر ستیزی در اروپا محسوب کرد. آیا چنین وضعیتی منجر به نژادپرستی جدید و اعمال تبعیض در حق مسلمانان نخواهد شد؟ فعلا بسیاری از مسلمانان در غرب نسبت به هویت خود احساس راحتی نکرده و حتا رشد اسلام ستیزی در این جا منجر به رادیکال تر شدن هویت های سنتی اسلامی، مانند ترک ها در آلمان، شده است. گاه یک جوان ترک نژاد که در آلمان تولد شده، نمی تواند از نظر مردم محلی، یک آلمانی اصیل باشد.(6)

زیرا، اگرچه اتحادیه اروپا شهروندی را جدا از قوم، دین و نژاد و صرف بر اساس وفاداری، تکالیف و حقوق مندرج در قانون اساسی، به رسمیت شناخته است، ولی در واقعیت امر، اروپایی شدن کاملا یک مساله خونی و نژادی به نظر می آید و نه تابعیتی که دولت بر اساس قانون به شهروندان جدید خود اعطا می کند.(7)

انکار نمی توان کرد که بعضی از جوامع مسلمانان اروپایی ارزش های این اتحادیه را به رسمیت نمی شناسند و اعمال خلاف قوانین، مانند قتل های ناموسی، اعمال تبعیض در حق زنان، ضدیت با دگرباشان جنسی و…، را انجام می دهند. ولی در کلیت اسلام ستیزی و مهاجر ستیزی مروج در اروپا نماد هشدار دهنده بازگشت تبعیض و نژاد پرستی در این قاره است.

با این حال، دو نیرو در اروپا در حال ستیز اند: آنانی که ارزش های دموکراتیک و روشنگری اروپایی را فراموش نکرده و در برابر مظاهر تبعیض و نژاد پرستی مقاومت می کنند، مانند مخالفت تعدادی از محافل اروپایی علیه ممنوعیت اعمار مناره های مسجد در اروپا، و آن دسته از اروپاییان راستگرایی که یهودستیزی را محکوم و مسلمان ستیزی را پشتیبانی می کنند، مانند حزب آزادی در هالند و حزب مردم در سویس.

بدون شک، تاریخ در این جا نقش عمده ای را بازی می کند. اگر اروپا تجربه سنگین فاشیسم و توتالیتاریسم را نمی داشت، حساسیت بی نهایت زیاد در برابر یهودستیزی و بعضا مسلمان ستیزی وجود نمی داشت. حتا راستگرایان غربی نیز به خاطر وحشت از سایه اسلام وهابی که دموکراسی و روشنگری اروپایی را تهدید می کند، به دامن نژادپرستی و مهاجرستیزی افتاده اند.

تاریخ معاصر در تمام این مباحث نقش عمده را دارد. اروپایی ها در چند دهه گذشته بصورت مداوم به ثبت و تحقیق در مورد فاشیسم و توتالیتاریسم پرداخته و تا هنوز هلوکاست و جنگ جهانی دوم یک سوژه تازه و تاثیرگذار در این قاره است که فیلم “کتابخوان” که اسکار 2009 را به دست آورد، نمونه درخشان از بازگشت به خاطرات دردناک فاشیسم و وجدان زخم خورده ی آلمانی بود.

اما در مقابل مشکل ما این است که با وجود مصایب هولناک و روی دادن جنایات موحش در تاریخ معاصر افغانستان که بی تردید بخشی از آن هنوز ریشه های اجتماعی و فرهنگی خود را حفظ کرده است، این رخداد های تاریخی مکتوب نشده اند. اگر تنها به مصایب و جنایات سه دهه گذشته توجه شود، ما هیچ سندی، هیچ تحقیق مستندی و هیچ اثر هنری در خوری در این ارتباط نداریم. خاطرات این دوران در حافظه شفاهی دو نسل در گردش بوده است. می شود گفت که این سه دهه با تمام دردناکی خود با یک سکوت مطلق مواجه شده است.

ما تاریخ مکتوب نداریم بنا بحث ملی در باره عدالت و ستم، تبعیض، شکنجه، تجاوز به کرامت بشری، رنج، تحقیر، و…. مبنایی ندارد. تا زمانی که در باره  گذشته ملت و سرزمین خود به یک درک جمعی نرسیم، هویت و فرهنگ ملی و سرزمین مشترک افسانه ای بیش نخواهد بود. فعلا، اقوام دارند هویت های محلی خود را به واسطه جعل تاریخ و خلق شخصیت های کاریزماتیک و برتر دو باره خلق می کنند. این هویت های قومی، بصورت واضح مسایلی مانند عدالت و ستم و سایر ارزش های اخلاقی و انسانی را با نفرت نژادی در هم آمیخته اند. و این بزرگترین خطر نسبت به توافق ملی در مورد ستم ها و بی عدالتی های عمومی در تاریخ افغانستان است. بدون چنین توافقی، گسست ها و نفرت های قومی افزایش یافته و می تواند در صورت حاد شدن، چنانچه در افریقا شاهد بوده ایم، منجر به نسل کشی و یا چیزی کمتر از آن شود.

این را، چنانچه پسانتر بیشتر توضیح خواهم داد، تاریخ شفاهی کمکی به این درک عمومی کرده نمی تواند. تا زمانی که ندانیم چرا در یک مقطع، مانند قومی ساختن جنگ های داخلی به واسطه گروه های سیاسی جهادی، ستم و بی عدالتی در شکل مصیبت بار آن به وقوع پیوسته و چرا ما نمی توانیم این ستم و بی عدالتی را از منظر فرا قومی درک کنیم، قضاوت ملی در مورد جنایات گذشته ناممکن است.

مهم این است که همانند اروپایی ها، تاریخ را بخشی از وجدان و خاطره جمعی خود بسازیم  تا در یک مباحثه ملی در یابیم که چرا افغانها می توانند در مقاطع تاریخی بر یک دیگر ستم و رنج روا دارند. تمام آن چیزی که در تاریخ اتفاق می افتد بیرون از میکانیسم های اجتماعی نیست. هر بی عدالتی و تبعیضی ریشه های اجتماعی و اقتصادی خود را داشته و اگر دلایل وقوع آن باقی بماند، تکرار مصایب، ستم ها و بی عدالتی های مذکور بعید نیست. همین است که ما در یک دور باطلی از خشونت و بی عدالتی قرار داریم.

پس مساله ی مهم برای روشنفکران و نویسندگان و تاریخنگاران افغان مکتوب کردن تاریخ است. البته، مکتوب کردن تاریخ ما به تنهایی کافی نیست. من می خواهم از هنرمندان، روشنفکران و متفکران اروپایی یاد بگیرم که از چه طریقی با به مباحثه کشاندن تاریخ، بالای شعور جمعی تاثیر گذاشتند. آنها تاریخ و خاطره را با سکوت مورد غفلت قرار ندادند، بلکه در باره آن صحبت کردند و از طریق تصویر و نشانه آنچه را که در گذشته اتفاق افتاده بود، با عواطف و شعور عمومی پیوند دادند.

بدون شک، بدون هنر زیبا و ادبیات شاخص، چنین پیوندی برقرار شدنی نیست. باید یک داستان خوب نوشته شود که هیبت و هولناکی جنگ را به خواننده انتقال داده بتواند. باید یک تیاتر و فیلم، بربریت، خیانت و تکه تکه شدن انسان ها در جنگ را با چنان عمق انسان دوستانه به نمایش در آورد که مخاطب جنگ را چنان که زیسته است، دو باره تجربه نماید. این سطحی از فرهیختگی و تعالی ادبی و هنری ای می طلبد که هنوز در ادبیات و هنر افغانستان اتفاق نیفتاده است.

ولی تمام این کارها، رهایی از چنگال فراموشی تاریخ و فقدان هنر و نوشتار است. به نظر من، حتا هولناک ترین جنگ ها و مصایب بشری می توانند از سوی یک ملت فراموش شوند. ما در حالی که تاریخی مملو از نفرت قومی و مذهبی داریم، آسان ترین کار انتشار چنین نفرت هولناک در جامعه و تبدیل کردن آن به یک اجندای سیاسی است.

ژورنالیسم روزمره

یکی از دلایل این فراموشی، چاه ویل شفاهی گری، مکتوب نکردن تاریخ به واسطه هنر و علوم بشری و فراموش شدن تاریخ در مباحث عمومی است. همین اکنون روشنفکران و نویسندگان افغان گرفتار سیاست ورزی روزمره و ژورنالیستی که به مسایل و اتفاقات عمدتا حکومت می پردازد، شده اند.

من انتقاد اساسی را می پذیریم که چنین ژورنالیسمی، نویسنده را از محتوا تهی می کند، نثرش را از نگاه متفکرانه و عمیق دور نموده و بدون این که مسایل اساسی جامعه را که فقر، بی عدالتی، ابتذال، جنایت، امتناع از تفکر و…  است، مطرح نماید، خود را مصروف “روزمرگی” می کند. البته، ژورنالیسم عمدتا کارش پرداختن به مسایل روزمره است، ولی، تفاوت یک ژورنالیست با یک روشنفکر و متفکر در این است که اتفاقات روزمره را با مسایل اساسی بشری و مشکلات آن پیوند بزند. این خصوصیت را در ژورنالیسم آلمانی می توان یافت، اما، در مقابل یک روزمرگی و سطحی گرایی وحشتناک در ژورنالیسم امریکایی و راست بریتانیایی وجود دارد که به آن می توان به گفته برنارد هنری-لوی، فیلسوف فرانسوی، محصولات “عصر پسا ایدیولوژی” گفت.
رسانه ها در افغانستان به سبک امریکایی و روپرت مرداکی، صاحب رسانه معروف آسترالیایی، به صورت وحشتناک دارند مصرف گرایی و بی محتوایی را تبلیغ می کنند. “تجارت” رکن اصلی بقای یک رسانه است، اما تبدیل شدن فرهنگ و فکر به کالای تجارتی، جامعه را در برابر فقر، بی عدالتی و ستم، نوع دوستی، اندیشه کردن در مورد مشکلات اساسی و… بی تفاوت می سازد. با چنین روش رسانه ای، رسانه ها، به تعبیر چامسکی، صنعت “کودن سازی” عمومی را به دوش می گیرند، و از این راه بر ثروت و محبویبت خود با ماجراجویی و هیجان سازی بی محتوا، با ژورنالیسم پر زرق و برق سطحی که بزرگترین هنر آن نشاندن مخاطب در پای تلویزیون است، می افزایند.
ما در درون یک نظم رسانه ای قرار گرفته ایم که ارزش محتوای آن را سود رسانه و عوام فریبی سیاسی مدیران آن تعیین می کند. در چنین نظمی بسیاری از مفاهیم وقتی تبدیل به کالای تجارتی تبدیل شده نمی توانند، ارزش خود را از دست می دهند. عدالت و رنج انسان، زمانی که پیامدهای سیاسی خطرناک پیدا می کند، مدیران رسانه ها از کنار آن می گذرند. یکی از آن ها “عدالت انتقالی” است که در بازی سیاسی رسانه ها با حکومت و اپوزیسیون، به یک اجندای شرم آور و تجارتی تبدیل شده است.
ولی یک نکته دیگری که فراتر از نظم مادی گرایانه رسانه ای افغانستان برای من مهم است، سطحی گرایی روزنامه نگارانه است. اگر یک نگاهی به محتوای رسانه ها بیندازیم به جز از اتفاقات روزمره چیزی دیگری پیدا کرده نمی توانیم. در این فضا، اتفاقات روزمره تخیل اجتماعی و سیاسی نویسنده را محدود کرده و او را در پی حوادث می کشاند. این اتفاقات با وجود اهمیت آن، ذات سطحی دارد، چون تفکری در پشت خود ندارد. ما در باره فساد و بی عدالتی در حکومت حرف می زنیم. مثلا اگر به مساله قدرت و سرکوب اشاره کنیم که اتفاقا از موضوع سیاسی داغ رسانه ای افغانستان است، فوکو به ما نشان داد که قدرت و سرکوب در تمام نهادهای عمومی و خصوصی پخش است. ژورنالیسم موجود، می کوشد که شناخت خود را از سرکوب و قدرت تنها به دولت محدود سازد. به این طریق، منابع سلطه و سرکوب را در نهاد خانواده و مکتب و سایر سیستم ها مانند زندان و بوروکراسی شناخته نمی توانیم. گیدنز در کتاب فراسوی چپ و راست به یک نکته خوب که پیوندی با تفکر فوکو در مورد قدرت دارد، اشاره می نماید. او از دموکراتیزه کردن دموکراسی سخن می گوید و از دموکراسی در عواطف عمومی. برداشت اولیه از این فکر گیدنز چنین است که دموکراسی تنها محدود به نظارت و تعیین حکومت و نمایندگان پارلمان و شهرداری ها نمی شود، و ابعاد اجتماعی دموکراسی به تقویت بیشتر این سیستم به عنوان یک فرهنگ کمک می کند. اگر مردان در حق زنان تبعیض روا بدارند، اگر میزان تساهل عمومی در برابر اقلیت های مذهبی و جنسی پایین باشد، اگر دموکراسی با رای اکثریت احزاب راستگرا و افراطی را به روی کار بیاورد، محدودیت های دموکراسی بیشتر آشکار می شود. گفتمان رسانه ای، از خشونت و استبداد سیاسی در نهاد قدرت حرف می زند، ولی، نهاد خانواده، فرهنگ و آموزش بزرگترین نهادهای تولید سلطه و سرکوب اند. این گفتمان ظرفیت نقد خود را نیز ندارد.
می دانم که در نگاه اول، این موضوعات اکادمیک و مجرد لباس ژانرهای ژورنالیستی را پوشیده نمی تواند، اما در واقعیت امر، اگر به تجربه ژورنالیسم آلمانی، فرانسوی و چپ بریتانیایی  توجه شود، حتا این مفاهیم نیز در ماشین ژورنالیسم تولید شده می توانند. فقط باید سطحی گرایی ژورنالیسم امریکایی را شناخت و خود را از دام آن رهاند.
اما، چاه ویل و تباهی ژورنالیسم افغانی، تعداد زیادی از نویسندگان و روشنفکران افغان را به سوی خود کشانده است اما نظم و محتوایی در این ژورنالیسم حاکم است که سطحی گرایی را دامن می زند.  این سطحی گرایی قدرت تخیل را از ما ستانده است و خود تبدیل به غول های مصرف سوژه و اتفاقات روزمره و خبری شده ایم.
در چنین نظمی، تفکر در مورد تاریخ و مصایب آن، به امر دشوار تبدیل شده و گذشته با سکوت و فراموشی مواجه گشته است. ما ناگزیر هستیم که مصایب هولناک تاریخ، رسانه و هنر را با یک دیگر پیوند دهیم تا شعور عمومی در مورد گذشته و هویت خود دچار روان پریشی، فراموشی و پارانویا نگردد. مثلا، ظالمان را به قهرمانان و جنایت کاران را به ناجیان تبدیل ننماید. این کار زمانی ممکن است که عصر شفاهی گری و شیفتگی نسبت به گفتارها به پایان برسید.

پدیده شفاهی گری
این را می دانیم که بسیاری از روشنفکران و نویسندگان افغان عاشق سخن پردازی و نطق های پدرسالار سیاسی و اجتماعی اند. محصول سخنان شان بیشتر گیجی و پریشان کردن عقل مخاطب است. زیرا، هیچ سخن شفاهی که مکتوب نگردد  و به مدد نوشتار نظم و نسق نگیرد، تداوم ندارد، گاه متناقض و پریشان است و بیشتراز 20 دقیقه شنیدن اش  محال است.
سخنوری از نوع روشنفکر خاورمیانه ای، تکیه بر شگردهای ادبی، شاعرانگی کلام و برانگیختن احساسات دارد. روشن است که کلام شفاهی برای مخاطب فرصت اندیشیدن نمی دهد. رگبار کلمات او را به اطاعت وادار می کند و در این میان نه فرصتی برای گفتگو است و نه مجالی برای اندیشیدن. اما، چرا گفتار با تمام عناصر ضد گفتمانی آن، روشنفکر ما را به سوی خود جلب می کند؟ چه چیزی جز شیفتگی او را به سوی گفتار، و پرهیز از نوشتار، می کشاند؟ شاید، گفتار قدرت است، قدرتی که محتوای آن فضیلت و بزرگ منشی روشنفکر را بازتاب می دهد.
به نظر من فراتر از این، شفاهی گری دقیقا کمک نموده تا صورت بندی دانایی در افغانستان بر شانه های خرافات و افسانه بافی استوار شده، نتواند  نقطه عزیمت عقلانیت گفتگو گر جمعی باشد. زیرا افسانه گونه گیی دانش و فهم ما، مثلا از تاریخ، نه تنها مانع از تمرکز و ساختمند کردن دانش می شود، بلکه تلاش برای گفتگو و کنش های میل به سوی ارتباط را در حوزه ی دانش و فهم عمومی غیر کارامد می سازد. دلیل آن ساده است. ما در هر ارتباطی نیازمند متون مستحکم و قابل استناد هستیم نه آن دسته از دانش و رخدادهایی که  ساختمند و مستند شده نمی توانند، مانند درک خرافاتی از حوادث و گردش وقایع.
ساختمند شدن دانش که یکی از شرط های آن ایجاد اصول عمومی مورد توافق دانشی و معرفتی است، به نظم و سامان عقلانی نوشتار و گفتار کمک می کند و ورود مایه های اساطیری و خرافی موجب فروپاشی این نظم می گردد. اگر ما با یک نظم نوشتاری و گفتاری که من از آن “نظم گفتمانی” نیز یاد می نمایم، مواجه نیستیم، دلیل آن فروپاشیدن سیستم عقلانی نوشتاری و گفتاری است که در اثر فقدان روش نه قادر به گفتگو است و نه پژوهش و تفکر نظام مند.
به نظر من، احتمالا بزرگترین عامل این فروپاشیدگی و بی نظمی، بحران نانوشتن است که یکی از نمود های آن اشتیاق روشنفکران و نویسندگان افغان به تاریخ غیر مکتوب است. این نا نوشتن به گونه ای که در بالا اشاره کردم، نمی گذارد دانش در چارچوب نظریه سامان مند شود. نظریه غیر سامانمند، امکانات شناسایی و معرفتی بشر را محدود می سازد.
نظمی که بر گفتار در افغانستان حاکم است، بی خردی را تشدید می نماید. خرد در این جا مرادف دیوانگی و بی خردی نیست، بلکه شناخت غیر علمی، غیر انتقادی و غیر روشمند و سامانمند است.  در این نظم که تنها مختص نخبگان و نویسندگان نیست و خصلت های گفتاری مردم را نیز شامل می شود، مجموع اطلاعات و داوری ها به صورت گسسته، یک نواخت و دارای یک نظم روایی غیر منطقی و پارادوکسیکال و فاقد رابطه علت و معلولی، ارایه می گردد. گفتگویی که در این میان اتفاق می افتد، نیز پشتیبان نظم ضد نوشتار است. معمولا خصلت گفتگوهای شفاهی عوام و گفتارهای شفاهی نویسندگان و روشنفکران، ایجاد فضاهای کلامی یا محاوره ای بدون نتیجه است. یعنی، گفتگو ها و گفتارها چون از فقدان یک نظم و روش رنج می برند، پراگنده، بدون موضوع، غالبا غیر انتقادی و بیهوده اند.  زیرا، معمولا این نظم گفتاری با تداخل انواع اطلاعات و داوری های جدید از هم پاشیده می شود. همین تداخل های پارازیتی، نمی گذارد که نظم نیرومند گفتاری، فرآیند ساختمند شدنش را بپیماید. وقتی پارازیت های اطلاعاتی نظم گفتار را بر هم می زنند، دیگر نمی توان تبادله ی دانش را از صورت یاد آوری خاطرات، به گونه ی تحلیل سامان مند گفتمان ها  و صورت بندی های جدید دانایی در آورد.
می توان تمام آن ها را مجموعی از موازی های اطلاعاتی و محاوره ای پنداشت که خرد را در وضعیت غیر سامان مند و پارادوکسیکال دانشی و معرفتی، تباه می سازد. آشکار است که وضعیت امتناع از تفکر تنها زاده ممنوع شدن خرد انتقادی در جامعه مذهبی نبوده و می تواند نتیجه خصلت غیرسامانمند و یا مدرن گفتار نیز باشد.
در این جا برای براندازی سلطه ی گفتار به عنوان یگانه نظم دانشی استدلال می شود. خصلت گفتار های مسلط یا شفاهی گری، هژمونیک هم است. گفتارها در شرایط نا برابر جنسیتی، اجتماعی و اقتداری تولید می گردند. غالبا، گفتار نشانه ی فرهیختگی گوینده در یک فرهنگ پدرسالار و مردسالار است که گفتار انتقادی می تواند نظم هژمونیک گفتارهای پدرسالار و مردسالار را بر هم بزند. زنان، کودکان، مامورین دون پایه و سایر انواع جنسیتی و اجتماعی در این نظم هژمونیک گفتاری صامت و ساکت اند. اقتدار گفتار اگر به چالش کشیده می شود، واکنش حاصله خشونت بار است. این گفتارها حتا در یک جامعه مدرن نیز هژمونیک و سرکوب گر اند. اقلیت های نژادی و جنسی در این جامعه نیز از گفتگو محروم اند و با گفتارهای هژمونیک مواجه اند. این به راستی کار خرد و معرفت را دشوار می سازد.
حقیقت این است که ما از نانوشتن رنج می بریم و البته از این رنج آگاه نیستیم؛ زیرا آگاهی از این رنج، شوریدن در قلمرو امتناع از تفکر  و انکار پذیرش بی چون و چرای واژه ها، تابو ها و قلمرو های ممنوع است. تمام این ها در درون وضعیتی به نام نا نوشتن اتفاق می افتد. وضعیتی که امکان داوری و انتقاد را از ما گرفته است. کار ما در وضعیت نا نوشتن نیرومند ساختن وضعیت ” امتناع از تفکر” است. تا نتوانیم خرد انتقادی را در کنش و روابط اجتماعی خویش به کار ببریم.

نسل امروز

نویسندگان وبلاگ “صفحه باز”، عباس فراسو و یعقوب ابراهیمی، در مورد نسل امروز و بیگانگی آن با گذشته سخنانی زده اند که مقالات و نظرات شان در این وبلاگ وجود دارد.

“نسل امروز” و از “خود بیگانگی” مفاهیم اساسی در تعریف نسبت ما با گذشته است. “نسل امروز” در مقاله ی عباس فراسو در تقابل با نسل پیشین تعریف شده و یعقوب ابراهیمی در این مورد تردید دارد. هنوز به پاسخ  قانع کننده از مقاله ی جدید فراسو در تبیین هویت نسل جدید دست نیافته ایم. اما یک نکته نا گفته پیداست که بحران هویت دستکم سه نسل گذشته ناشی از بحران تجدد در افغانستان است.

فعلا، از این مساله آغاز می کنیم که چیزی به نام “نسل امروز” هنوز فراتر از یک رده جمیعتی- سنی هویت جداگانه و حقیقی پیدا نکرده  و با این که در عصری کاملا متفاوت و با امکانات بی پایان زندگی می کند، به لحاظ فرهنگی نسل متفاوتی نیست. من نیز با یعقوب ابراهیمی همصدا هستم که باید در وجود این نسل شک کرد.  پرسش از تاریخ برای پیشرفت اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی ما مهم است، زیرا رابطه ی ما با تاریخ با پرسش های متعددی که وجود دارد، معنا پیدا کرده و نقد تاریخی نیز در این چارچوب قابل درک است.

سوال این است که آیا نسل امروز متفاوت تر از نسل گذشته است؟ کدام یک از دو نسل متفاوت تر و پیشتاز تر اند؟

نسل متفاوت؟

از نظر من واضح است که نسل متفاوت از گذشته، به لحاظ هستی اجتماعی وجود ندارد. اگر گاهی من نیز در مورد چیزی به نام نسل “امروز” گفته ام، منظورم تنها اشاره به یک گروه سنی بوده و نه چیزی بیشتر. تردیدی نیست که معنای اولیه نسل امروز، تکیه بر یک هویت ویژه ای دارد که آن را از نسل پیشین جدا می سازد. این نسل در درون یک گسست تاریخی و اجتماعی پرورش پیدا کرده  و می خواهد که یک دوره تاریخی را پشت سر بگذارد. البته این گسست به معنای تولد تازه و یا پشت کردن مطلق به گذشته نیست، زیرا قرار نیست که نسل ها بصورت انقلابی، تحولات اجتماعی و اقتصادی را به رقم بزنند. تاریخ مدرنیته نشان می دهد که تولد دنیای جدید در گسست قطعی با دنیای قدیم به وقوع نپیوسته و ما از این لحاظ به مدرنیته به عنوان یک فرآیند نگاه می کنیم تا تولد تازه و ایجاد صفحه سفید در کتاب تاریخ و اجتماع.

اما هر نسلی نظر به منطق “پیشرفت تاریخی”، خواستار یک سلسله تحولات بنیادین بوده که پاسخی به نیازهای جدید اقتصادی و اجتماعی اش است. به ویژه در کشورهای خاورمیانه ای جدال دنیا قدیم و جدید، جدال سرنوشت ساز است. دنیای قدیم با مدرنیته تکنیکی یا تکنولوژی و سیستم های مدرن و دولت توتالیتر، برای بقای خود کوشیده است که در آن “نسل نو” به جای پیشرفت، پارادایم های دنیای قدیم را باز تولید کرده است. ما معمولا از این روند به نام “بنیادگرایی” یاد می کنیم که ظاهرا یادآور گروه های افراطی مذهبی است، ولی فراتر از آن، بازگشت به دنیای قدیم در عصر تجدد، گاه شکل نوآورانه نیز داشته که آن عبارت از رمانتیسیسم  یا بازگشت به “عصرطلایی” باستان بوده و در چنددهه گذشته محصول نظریه پردازی روشنفکران و متفکرین چپ و راست در مقاومت با امپریالیسم فرهنگی، سیاسی و اقتصادی غرب بوده است. ولی می دانیم  که این رمانتیسیسم تنها از یک توهم نسبت به عظمت گذشته مایه گرفته و اگر چنین عصرطلایی وجود می داشت، باید مشکلات انسان ها و جامعه ی عصر خود را حل می کرد.

جدال قدیم و جدید امر حقیقی است، اما هنوز من مطمین نیستم که نسل امروز این جدال را بصورت آگاهانه و بر اساس نیازهای تعریف شده درک کند. از این رو، هویت “نسل امروز” و “نسل پیشین” مغشوش، مبهم و تو در تو است. نسل امروز، هنوز در حالت جنگ، اضطرار، هراس از مرگ، تلاش برای بقا و فرار از افغانستان است. این نسل مانند انسان زخمی ای است که قبل از هر چیزی به مداوا و استراحت نیاز دارد. بحث هویت و تاریخ، مربوط به نویسندگان فرهیخته شهرنشین و دانشگاهی ای است. پس هنوز نسل امروز نه مجال فکر کردن در باره ی تاریخ و هویت خود را دارد و نه امکانات اقتصادی و علمی این کار را. این نسل هنوز درگیر بدوی ترین خواسته های خود مانند صلح و امنیت است.

خوب است که در این جا بصورت مقایسه ای و موردی به تفاوت های هویتی دو نسل بپردازیم:

  1. من عقیده دارم که نسل پیشین بخاطر جنبش های اجتماعی چپ و راست در اروپا و امریکای لاتین و آسیا دارای هویت و شناسنامه واضح بود. در آن عصر احزاب و ایدیولوژی های مختلف وجود داشتند و هر کسی می توانست خود را در درون این احزاب و ایدیولوژی ها تعریف کند. اما در عصر پسا ایدیولوژی یا آغاز عصر محافظه کاری و اصلاح طلبی، ما با چنین بحرانی مواجه هستیم. به ویژه درکشور ما، حاصل عصر پسا ایدیولوژی خیزش بنیادگرایی مذهبی و قومی بوده است که از این منظر نسل پیشین به مراتب پیشتاز و با انگیزه برای ایجاد تغییرات مدرن اجتماعی بود. با تمام پیامدهای فاجعه بار، پارادایم نسل پیشین پارادایم تغییرات بنیادین اجتماع و اقتصاد بود، اگرچه چنین خواستی همراه با کودتاها و تحولات خشونت بار و فاجعه بار گشت. ولی پارادایم پیشرفت مدرن، آن “فقدان” واضحی است که در فکر و اراده نسل امروز وجود دارد. نسل امروز، در برابر خود ناسیونالیسم جعلی، افراطیت مذهبی و روابط و ساختارهای فرسوده اجتماعی و اقتصادی را می بیند. در حالی که در عصر ایدیولوژی های بزرگ، جنبش های مترقی می توانستند تغییرات اساسی اجتماعی و اقتصادی جدید را دنبال کنند. این جنبش ها در گشایش ها و پیشرفت های اساسی اجتماعی در غرب موفق گشتند، اما در خاورمیانه فاجعه آفریدند.
  2. نسل امروز به لحاظ محتوا در ادامه نسل پیشین است.  هیچ گسست انتقادی ای در این میان وجود ندارد. ما نه نسل پنجم هستیم و نه چیزی دیگر. اگر به تبارشناسی اخلاقی و فکری نسل امروز پرداخته شود، مشابهت های زیاد با نسل پیشین دیده می شود، حتا عقب نیز مانده است. نسل پیشین، از اتوپیا آغاز کرد و به “ویران شهر” خاتمه داد. نسل امروز این ویران شهر را به ارث برده و در آن بر تباهی خود گواهی می دهد. تاریخ این ویران شهر، مملو از قساوت ها، بیرحمی ها، سودپرستی، حرص و آز حیوانی، خیانت و ابتذال است. چه نسلی با چه اخلاقی از درون این ویران شهر سر بیرون خواهد کرد؟ نسل امروز به لحاظ سیاسی هنوز دلبسته رادیکالیسم نسل پیشین است و هنوز با احترام کامل از شخصیت های رادیکال نسل گذشته یاد کرده و دست به الگوسازی می زند. هنوز مبارزان سیاسی و ایدیولوژیک نسل پیشین، همچون “غول های شکوهمند” از احترام ویژه در میان نسل امروز برخوردار اند. روشن است که نسل امروز به صورت کامل به لحاظ فرهنگی و فکری یک نسل ورشکسته و سترون است و برای پرکردن خلاء و بحران هویت دو باره نسل پیشن رجعت می کند. در حالی که حداقل به دو دلیل این “غول های شکوهمند” برای عصر ما و نسل ما چیزی برای گفتن ندارند: 1- الیناسیون فکری؛ 2- رادیکالیسم خشونت طلب.
  3. مراد از الیناسیون یا از خودبیگانگی نسل پیشین این است که آنها ایدیولوژی های مدرن اروپایی را با یک آگاهی ناقص، در یک جامعه پیش مدرن خاورمیانه ای آوردند. در حالی که واضح بود بسیاری از این ایدیولوژی های چپ و راست پاسخی سودمند به فرآیند نوگرایی افغانستان نبودند. در این صورت توقع تغییرات بنیادین نیز خیال خامی بیش نبود. مدرنیزم ایدیولوژیک، همچون حقیقت مطلق، زمانمندی و امکانات تغییر را قبول نداشت که این خود روح انتقادی را از آن سلب کرد. به نظر من جالب است که چطور چنین شخضیت ها و گروه هایی می توانند برای نسل امروز نیز جذاب باشند، آنهم پس از این قدر اشتباهات فاحش و عمده؟
  4. با توجه به قراین، یکی از مشخصات نوگرایی نسل پیشین رادیکالیسم آنها بود. این عنصر که از قداست و احترام بسیار زیاد برخوردار است، در آن زمان مورد قبول همگان قرار داشت. رادیکالیسم نوگرایان نسل پیشین برای نسل امروز مرادف است با از خودگذشتگی، نترسی و سازش ناپذیری با حکومت ها و گروه های محافظه کار و گاه مذهبی. فراتر از آن، مطلق گرایی، عدم تحمل و سیاه و سفید دیدن رخدادها و مفاهیم از جمله خصوصیات رادیکالیسم مذکور بود که امروز نیز در گفتار و رفتار بسیاری از فعالین نسل جدید مشاهده می توان کرد. در نقد این رادیکالیسم، من با برنارد هانری لوی و سایر منتقدان فرانسوی مانند او، بر سر این جمله موافقم که توتاليتاريسم محصول ناگزير پروژه ها و گفتمان هاي انقلابي است، به ويژه وقتي که بحث بر سر دادن نقش محوري به دولت باشد. حفاظت از آرمان های انقلابی به واسطه دولت توتالیتر دستاورد شکست خورده نسل پیشین است.
  5. نسل پیشین دو پارگی سنت و تجدد را در خود حمل می کرد. نسل فعلی تجدد تکنیکی را پذیرفته و تجدد فرهنگی را با بنیادگرایی مذهبی سرکوب می کند. به نظر من آرامش و اعتماد به نفس سنتی به نسل امروز برگشته است. دیگر مانند نسل پیشین از برزخ تجدد و سنت رنج نمی برد و از بدویت سنتی خود نیز عار ندارد. زیرا، چند فرهنگی غیر انتقادی پست مدرنیستی و توتالیتاریسم بنیادگرایانه این بدویت را متعالی کرده اند. در نسل پیشین، چون تجدد حاصل روندهای اجتماعی افغانی نبود، نوگرایان و ایدیولوگ های متجدد از الیناسیون شدید رنج می بردند.  نسل جدید در دایره روند طبیعی کنش و واکنش اجتماعی و فرهنگی خویش قرار گرفته است.

پرسش تاریخ در عصر پسا ایدیولوژی

پرسش از تاریخ در عصر پسا ایدیولوژی و خیزش بنیادگرایی  نشانگر بی اعتقادی عمیق نسل امروز است. سرمایه داری، بنیادگرایی و مصرفی گرایی خلای فقدان ایدیولوژی های بزرگ را پر کرده اند. البته، منظور من نوستالوژی نسبت ایدیولوژی نیست، ولی اعتقاد به یک سلسله اصول و ارزش های پیشرو که آینده بر اساس آن ساخته شود، ضروری است. ولی نسل امروز افغانستان به چه چیزی اعتقاد دارد؟ عصر پسا ایدیولوژی این بحران را تشدید کرده است. در فرآیند دولت سازی و ملت سازی در افغانستان، ملت باید وفاداری خود را به یک سلسله اصول و ارزش های پیشرو و انسان محور اعلام کند تا دولت- ملت بازتاب آن اصول و ارزش ها باشد. مثلا، در عصر تجدد و روشنگری اروپایی، دولت- ملت ها بازتاب ارزش های بنیادین این تمدن هستند. از این رو، دولت ها مکلف به رعایت حقوق بشر و حقوق اساسی شهروندان مندرج در قانون اساسی کشورهای اروپایی می باشند.

مشکل بحران پسا ایدیولوژی در افغانسان امروز این است که از یکسو به خاطر امپریالیسم سرمایه داری غربی، با تجدد، به ویژه تجدد فرهنگی، مخالفت می ورزد، ولی، از سوی دیگر در عصر خیزش بنیادگرایی به قرون وسطا بازگشت می نماید. در این عصر هرج و مرج، فرآیند دولت- ملت سازی بیانگر چه ارزش هایی بوده می تواند؟نسل امروز قادر به پرسش و نقد تاریخ خود نیست چون مدرنیته دولتی در افغانستان شکست خورده  و هیچ پارادایمی این خلاء را پر کرده نتوانسته است.

منابع:

 

  1. http://opentab.wordpress.com/2009/12/04/گذر-از-بیگانگی-و-تطهیر-از-گناه/
  2. http://www.nybooks.com/articles/23519
  3. http://www.nybooks.com/articles/23510
  4. Dialectic of Enlightenment/By Theodor W. Adorno, Max Horkheimer/P-XI
  5. http://www.nybooks.com/articles/23510
  6. http://www.spiegel.de/international/germany/0,1518,665060,00.html)
  7. http://www.nybooks.com/articles/23510

نسلها محصول آزمونها هستند، نه آمیزشها

دسامبر 16, 2009 با opentab1

یعقوب ابراهیمی

در یک بیان ساده، ” نسل” را  به مثابه  مجموعه انسانهایی عنوان کرده اند، که از درون نگرشهای مصرف شده در تاریخ، با پشت سر گذاردن آزمونها و تجارب آن، در زمان و مکان معین به کمال رسیده، برای تبارز خصوصیات اش و پرهیز از عقبگرد در یک ستیز مدام و نقادانه با گذشته قرار دارد.

عمدتا ”هستی” یک نسل، به نگرش متفاوت اش  در برخورد با مسئله ها نسبت به نسل یا نسلهای پیشین بستگی دارد. بدین معنی که هر نسل دریچه ی معینی از خویش برای نگرش مقوله ها و پدیده ها دارد.  بنا عمده ترین تفاوت یک نسل با نسل دیگر در این است که آنها از هر مقوله ای دو برداشت متفاوت دارند. همچو اختلاف میان نسلی عمدتا دو عامل دارد، که یکی آن تفاوت در عصرها و دیگری رشد فکری و فرهنگی در جوامع به نسبت زمان، مکان و حوادث است.

با این نگرش میخواهم واضح سازم، که در برخورد با مسئله “نسل ها” و باز شناخت “نسل پسین” در افغانستان، بطور مشخص وجه سیاسی و جامعه شناختی این مقوله برای من قابل بحث است، تا وجوه “معنا شناسانه” و “ژنتیکی” آن.
چون غالبا  یافتها و مفاهیم سنتی از نسل، که بیشتر بار بسیار “ساده” ی زیست شناسانه و معنا شناسانه دارد، در گفتگوهای امروزی کاربردش را از دست داده و دیگر  قادر به ارایه چشم انداز روشن ازین مقوله در یک فرایند گفتمانی نیست.

موثرترین روشی که با آن میتوان به بازشناخت مقوله ی نسل رفت، همانا روش سیاسی و جامعه شناختی است، که با آن میتوان بستر تاریخی-گفتمانی، بینشها، نگرشها و در مجموع یک نسل را باز شناخت.

یک “نسل” بطور مشخص از نظر جامعه شناختی در عصر نوین، میتواند حد اقل از خصوصیات ذیل بهره مند باشد:
1. راز زدایی شده باشد. یعنی حضور و بینش اش واضح و قابل درک باشد.
2. قابل تحلیل و نقد باشد.
3. در گفتمانهای مختلف قابل تعریف باشد.

ازین دیدگاه، نسلها عمدتا بر مبنای درک و یافتهایشان از رخداد ها، نگرش شان نسبت به مقوله ها و باز تعریف خود در برابر این مقوله ها، حضور فعال و تجربه هایشان تعریف میشوند. همچو تعریفی بیانگر نوعی استقلال روانی برای “نسل” است، که کنشها و همچنان واکنشهایش را در مواجهه با رویداد ها و نسبت به پیشینیان، استقلال می بخشد.

ما خصوصیات چنین نسلی را بخوبی میتوانیم در روسیه ی “پسا هشتاد”، نسل “انقلاب” اسلامی ایران، نسل نوین هندوستان و درسایر کشور ها در همه اشکال، “دموکرات”، “توتالیتر”، “انقلابی” … بطور واضح مشاهده کنیم.

مثلا در روسیه وقتی از نسل پسین صحبت به میان می آید، مسئله کاملا مفهوم است. یعنی از نسلی حرف میزنیم که با یک محافظه کاری محتاطانه در تلاش عادی سازی روابط کشورش با جهان مدرن است و “نسبت اش” را با گذشته نیز تا جایی مشخص ساخته. با تمام حرمانهای که نسبت به قدرت از دست رفته پیشین دارد، برای مواجهه با واقعیت عصر، خود را آماده ساخته و راه اش را برای کنار آمدن با جهان مشخص نموده است. چنین نسلی، معرف نسل پسین در روسیه است.

همچنین نسل پسا انقلاب اسلامی در ایران که از نگاه ژنتیکی سومین نسل آن در حال شکل گیری است، مشخصات قابل شناخت خودش را دارد. این را نیز باید یاد آور شد که در ایران آنچه “نسل پسین” می نامیم واقعا بعد از انتخابات اخیر و در خاکریز های نمزده ولایت فقیه با گفتمان اصلاحات و دموکراسی چهره نمایی کرده است، که جای بحث خودش را داراست.

همچنان خصوصیت نسل را بطور پیچیده تر اما با ویژه گی های کاملا متبارز آن در جامعه بیروکرات و تکنولوجیزه شده هندوستان میتوان بسادگی بازشناخت. نسل نوین هند، که از  فردای استقلال این کشور و با وداع با شعارها و روایتهای “کبیر”، مدیریت جامعه ی در هم ریخته این سرزمین را در دست گرفت، با شتاب به تعریف خویش در درون بیروکراسی نوپا و فن آوری روبه رشد پرداخت. این نسل توانست با حرکت خردمندانه و با تمسک به ابزارهای قابل دسترس و عملی، طی شصت سال آخر نمونه جالبی از مدیریت را در تمام سطوح کلان و کوچک ارایه دهد و اسباب معرفی “بزرگترین دموکراسی جهان” را فراهم سازد. با آنکه هندوستان یکی از کثیرالحزب ترین کشور های جهان بمشار میرود، حزب کانگرس قسمت عمده ای از شهروندان این کشور را در خود جا داد و همچنان احزاب کمونیست حدود ده درصد کرسی در پارلمان دارند، همین طور کم نیستند جریانات با ایدیولوژی ها و نگرش های متفاوت، هم در سطح دولت فدرال و هم در ایالات. اما حالا نه حزب “کمونیست” و نه کنگرس، نه ایدیولوژی و نه شعار های عدم خشونت، هیچکدام قادر به باز تعریف نسل در هند نیستند، چون نسل کنونی هند صرف در درون بیروکراسی روبه رشد و فن آوری خود را تعریف کرده و با همین خصوصیت نسبت اش را با نسل پیشین معین کرده است. دیگر حتی فرهنگ کهن-بومی این کشور نیز، که همواره بصورت جادویی در فرایندهای کلان سیاسی وسیعا تاثیر گذار بود، در حال رنگ باختن در برابر مظاهر مدرینته و ارزشهای جهان جدید است. دغدغه “نسل پسین” هند، دیگر نه ”بیگانه هراسی” است و نه هم از دست دادن هویت کهن در برابر ارزشهای جهان جدید، بلکه این نسل با نگاهی به آینده، بیشتر برای پاسداری از هویت جدید بدست آورده در جهان مدرن گام بر میدارد.

با این چشم اندازها، وقتی به افغانستان نگاه بیاندازیم، مسئله “نسل پسین” درین کشور، با توقعی که ما از کاربرد این اصطلاح داریم،  در حال حاضر چندان سازگار به نظر نمیرسد. افغانستان جامعه یی را مانند است، که در آن “نسل جوان” دغدغه هایش، چشم اندازهایش، درکها و تعریفهایش، نه تنها تفاوتی با نسل های ما قبل ندارد، که چنان این درکها در هم ریخته اند، که مسئله “شناخت” را نسبتا مشکل و مبهم ساخته است. یعنی به یک زبان ساده میتوان گفت، که در شرایط کنونی ما در کشور خویش شاهد نسلهای “در هم ریخته” ای استیم، که هیچکدام نه قادر به تعریف خویش است و نه هم توان باز شناخت آنها ساده است.

برای من همچنان دسته بندیهای صورت گرفته در مورد ”نسلهای پیشین” نیز تا هنوز بسیار مبهم به نظر می آید، زیرا معیارها و ابزارهایی که برای این دسته بندی از سوی برخی نویسنده گان بکار رفته اند، زیاد واضح و روشن نیستند.  که این مسئله نیز، به مشکل تعریف نسل پسین در افغانستان افزوده است.  زیرا این یک امر واضح است که تعریف “نسل پسین” بدون شناخت “نسل پیشین”، دلمشغولیهایش، مسئله هایش، یافتها و درکهایش ممکن نیست. من با دسته بندی های مانند نسل یکم و چندم در تاریخ صد سال آخر افغانستان که از سوی برخی نویسنده گان تا حال انجام شده است موافق نیستم، زیرا این موضوع یک مسئله بغرنج “معرفتی-جامعه شناختی” است و نیاز به ارزیابی های عمیق تاریخی-تحلیلی دارد، تا اتکا به جزوه های پراکنده یی که هر یافتی مبتنی بر آن بجای حل مشکل، گره کور دیگری بر گره های پیشین می افزاید. در یک دید بد بینانه من هنوز شک دارم، که آیا طی صد سال آخر گاهی هم بوده، که نسلها در افغانستان بطور فراگیر “بدویت” خود را کنار گذاشته و با ابزار های جهان جدید به تعریف و تشخیص خویش نسبت به دیگران پرداخته باشند؟

باور من این است، که تعریف و تشخیص نسل پسین در گام نخست بسته گی به شناخت و نقد اش از نسلهای پیشین و سنجش خویش نسبت به آنها دارد. تا زمانیکه نسل تازه بدوران رسیده نتواند نسل پیشین را با دقت شناخته و نقد کند و کنش خود را در یک آزمون مقایسه ای با کنشهای تاریخی قرار ندهد، وجودش جز اثبات دوام پروسه ژنتیکی نسلها اما با “لباس پاره پاره پست مدرنیستی” و تکرار حرمانهای گذشته چیز بیشتری نخواهد بود.

رویهمرفته  به نسبت خصوصیاتی که شناخت و تعریف نسلها در زمان کنونی نیازمند آن است، من حد اقل به وجود “نسل پسین” در افغانستان بی باور هستم. من “نسل جوان” افغانستان را از لحاظ دیدگاه هایش، در یک داد و ستد عمیق و یک وضعیت در هم ریخته با نسل سلف میبینیم، که نه حرفی برای گفتن دارد و نه دریچه ای از خویش برای دیدن. از آنجایی که این نسل، به نسبت “خصوصیت طبیعی” قابلیت جذب ظواهر مدرنیته را داشته است، نزد بسیاری ها “توهم به میان آمدن نسل مستقلی” از “گفتمان” را در بستر تاریخی-اجتماعی ما خلق کرده است، در حالیکه استعداد جذب ظواهر و تظاهر به نو شدن، در افغانستان موضوع جدیدی نیست و حد اقل در صد سال آخر همواره این امر تکرار شده است. “همیشه کلاه های نو پوشیدند اما مغز ها همچنان کهنه باقی ماند.”

بدین ترتیب، نیستی “نسل پسین” به عنوان یک نسل تاثیر گزار در فرایند تاریخی-اجتماعی کشور حد اقل در شرایط حاضر فکر نمیکنم جای بحث زیادی داشته باشد، و هرگز هم این موضوع برای من مسئله نبوده است. بلکه مسئله برای من همیشه در همچو وضعیتی، چگونگی بازشناخت اسباب، عوامل و امکاناتی بوده، که مدتهاست، تولد “نسل پسین” درین سرزمین را به “تعلیق” در آورده است، که در جای جداگانه ای روی آن بحث خواهم کرد.

رویهمرفته نسل پسین در افغانستان، با بینشهای متعلق به خودش، اگر امکان بوجود آمدن را هم داشته باشد، ممکن نیست، در چارچوبهای فعلی سنتی-بومی قابل تعریف باشد، بلکه این نسل در درون نهادهایی سامان خواهد یافت، که از ریشه با ساختارهای انعطاف ناپذیر بومی متفاوت باشند. ساختار های سنتی حاکم قادر به پرورش نسل پاسخگو به نیازهای عصر کنونی، در یک فرایند منطقی و گام بگام نیستند. حتی اگر احتمال بوجود آمدن نسل در شرایطی حاکم ممکن هم گردد، این حوادث هستند که چنین احتمالی را قوت خواهند بخشید، که در چنان حالتی امکان تعلیق و حتی عقبگرد نسبت به تولد به مراتب بیشتر است.

عمدتا به نظرم تولد یک “نسل” شبیه ظهور یک ” فرماسیون تاریخی-اجتماعی” است، که نه در وجود همه انسان های متعلق به یک رده سنی و زمانی، که در وجود یک بخشی از آنها که با خصوصیات متفاوت و قابل تشخیص ظاهر میشوند آغاز گردیده و با طی زمان فراگیر میشود. اما چنین فرایندی، در صورت ضعف منطق و ناهمزمانی پارادایم های آن، پس از آغاز قابلیت تعمیم را نیافته و در جای خود و صرف برای آغازگران به سنگواره مبدل میگردد. من فکر میکنم، که در دسته بندی نسلها در افغانستان عمدتا همان جرقه های در نطفه خاموش شده را به مثابه نسل فراگیر افغانی علم میکنند، که برای توده های خوابیده در بستر بیمار بدوی شان قابل درک نبود. بنا طبیعیست که باید کسی در فلان روستا از مسئله “چپ لائیک” نا آگاه بوده و هنوز به بدویت خویش مباهات ورزد. اما ظرافتی که در این مسئله نهفته است، وادارم میسازد، که بپرسم، آیا در همان عصری که نویسنده گان فرهیخته از نسل “چپ لائیک و انقلابی” حرف میزنند، آیا ما یک جامعه “چپ لائیک” داشتیم یا یک جامعه “بدوی”؟

با تاکید روی این موضوع، سخنم را به پایان میرسانم، که نسل پسین در افغانستان زمانی میتواند، از “وضعیت تعلیق” کنونی بدر آمده و به “تولد” برسد، که پارادایم یا به قول فوکو “اپیستمه” اش را بیان نموده و با ابزارهای زمانمند و بطور گام بگام آن را فراگیر سازد. یا به زبان دیگر، “نسل پسین” باید دریچه اش را که از آن به تاریخ، انسان و جامعه نگاه میکند، نشان دهد، طوریکه این دریچه قابلیت جذاب بودن به همه را داشته باشد.

روایتی از هویتِ جمعی *

دسامبر 15, 2009 با opentab

حکمت مانا

نوشته حاضر در واقع در دو قسمت می آید. قسمت نخست، به بازنگری آرای دوستانی که قبل از من نوشته اند اختصاص یافته، به ویژه تاکیدی بیشتری روی تقسیمبندی نسل بنا بر ملاحظات جناب فراسو، نموده ام و چون سرآغاز خوبی برای گفتگو در مورد مفهوم نسل همان تعریف معنایی و توصیفی نسل است، ابتدا نقادانه به مسله نسل و تعریف آن پرداخته ام. به دنبال آن، قسمت دوم، نوشته به ملاحظات خودم در مورد پدیده نسل و گفتمان نسلی اختصاص یافته است.

اما امروز وقتی می خواستم نوشته را در صفحه بگذارم، سری به فیس بوک زدم و متوجه شدم بحث خسرو در هشت صبح ادامه یافته و قسمت سوم اش نشر شده است، ابتدا خواستم کل نوشته ام را بگذارم برای وقتی که خسرو نوشته اش را به پایان می برد اما چون قسمت نخست نوشته ام نقد گونه هست و  آماج اش مشخصا فراسو و الهام غرجی ست، می شود بطور جداگانه هم آنرا پی گرفت،  لذا ترجیح دادم قسمت اول را حالا بگذارم و قسمت دوم را بگذارم برای بعد.

***

قسمت اول

“خلسه های نامطهر” در تعریف هویت جمعی

در نوشته اخیرش جناب فراسو بطور معمول با برشماری گونه یی رویکرد به موضوع آغازیده است که از برخی لحاظ می توان بر این شیوه صحه گذاشت؛ اما رویکرد های که ایشان در معنایابی و تعریف نسل انجام داده اند، جدا مشکل دارد.

در رویکرد اول فراسو، نسل را به لحاظ زیست شناختی تعریف کرده و مدعی شده است که از این منظر” هر سی سال یک نسل به وجود می آید.” او در همین حد بسنده کرده و هیچ اشاره ای به اینکه چگونه به نتیجه مذکور دست یافته، نکرده است.

با یک ملاحظه عینی و سرسری به اقلیم انسانی که در آن هستیم، می شود پی به اشتباه این رویکرد برد: ما اساسا در سی سالگی بچه دار نمی شویم (ازدواج نمی کنیم) تا به لحاظ زیست شناختی با عث حیات یک نسل در هر سی سال بشویم. و چون ازدواج یک پدیده اجتماعی است و از جامعه ای به جامعه دیگر فرق می کند، به این سادگی که جناب فراسو می فرمایند نمی شود زمان معین و قطعی برایش فرض کرد و در موردنسل و دوره های نسلی قضاوت نمود. به این موضوع بعدا برمی گردیم.

در رویکرد دوم نسل را – به باور خود شان -  از منظر جامعه شناسی و تاریخ معنا می کنند: “نسل از این منظر به معنای جامعه شناسانه و یا جامعه شناسی، تاریخ و معرفتی می باشد که آرمان، مفاهیم، الگو ها، مرجع یابی ها و چشم انداز های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی از یک نسل تا نسل دیگر تفاوت پیدا می کند.” چنانچه می بینید در این رویکرد اس و اساس یک نسل در همان به اصطلاح “تفاوت ها”نهفته است . و بایستی تعریف نسل را از لا به لای این تفاوت ها بدست آورد. ایشان بدون اینکه به خود زحمت بدهند، از مطالعه آنچه تفاوت ها خوانده شده سر باز می زنند و آنرا ” کار جامعه شناسی و تاریخ”  می دانند. تا همین جایش هم این یک دور است و آدم را “گیج” می کند.

این رویکرد را اگر خلاصه بکنیم، با مشکل گنده تر برمی خوریم: خلاصه رویکرد دوم می شود: نسل مجموع کثیری از مفاهیم است که از یک نسل تا نسل دیگر فرق می کند. خلاصه تر اش می شود؛ نسل چیزیست که از یک نسل تا نسل دیگر فرق می کند. نهایت اش می شود: نسل عبارت از نسل است. و این یک دور مزحک دیگر است.

علاوه بر این، برشماری گونه ای رویکرد به نسل آنگونه که جناب فراسو انجام داده است، خام، سطحی و نادرست است. زیرا چنانچه آگاهیم ازدواج و تولید مثل موجب حیات نسل ها می شود و در این حد ابتدا یک موضوع زیست شناختی است. اما پدیده ازدواج که یک امر انسانی ست و در قلمرو انسانها معنا می شود ماهیت فرهنگی-اجتماعی می یابد و تولید مثل را از حالت و قیدهای بدوی و ابتدایی اش میرهاند. این مسله لاجرم زیست شناسی و جامعه شناسی را – دست کم در این مورد خاص – تحت یک لوای واحد قرار می دهد و جایی برای برشماری های جزمانه نوعی و گونه ای باقی نمی گذارد.

رویکرد سوم پیش از پیش مرگش رقم خورده است. من واقعا “گیج” می شوم وقتی می خوانم: “می توان نسل های از اندیشه و فکر را در یک سرزمین مشخص بدون نسل به دو معنای قبلی ( تولید مثل، ازدواج، آرمان ها، مفاهیم، الگو ها، مرجع یابی ها و چشم انداز های سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی) هم در نظر گرفت”! بدون اینها نمی دانم چه چیزی از یک نسل را می توان در نظر گرفت و آن “نظر” چه نوع نظر می تواند باشد؟ مگر اینکه نسل را همان “ن.س.ل” منظور نمایم که در آن صورت داستان دیگری خواهیم داشت.

مگر نسل تکه ای سنگی ست که بشود آنرا بدون… در نظر آورد؟ و جناب فراسو همچون آجر، مفاهیم نظیر آرمان، الگو، چشم انداز های سیاسی… و و و را کنار هم می چیند تا پل میان نسلی بسازد و بشود از روی آن آسوده خاطر عبور کرد و به گذشته یا “نسل پسین” رسید.

آنجا که زیربنای یک گفتمان به این سادگی مورد غفلت قرار می گیرد دلیلی برای دنبال نمودن روبنا باقی نمی ماند. حرف من در مورد نوشته فراسو روشن و خلاصه است:

حرف های نو و درست در این مقاله فراوان است، اما هر آنچه درست است نو نیست، و هر آنچه درست است نو نیست.

بطور مثال، من نمی دانم آقای فراسو “گفتمان” را به کدام معنا به کار می برد. چنانچه معلومم نیست مراد از “گپ” در گزاره غرجی [1] چیست و در کدام سطح منظور شده است؟ به عنوان ایدیولوژی غالب یا خرده گفتمان فرهنگی و گروهی یا چارچوب های مفهومی که هر فرد ممکن است در آن محسور باشد.

به این مورد آخر کمی گیر بدهیم:

برشماری های گونه یی، رویکرد ها و استفاده  مفرط از مفاهیم و ایسم ها، چیزیست که من “جعل گفتمان” می خوانم.

ما چند تن معاصر بطور عموم هر یک پرازیت وار درون آموزه ها و ایسم ها جاهای به ظاهر امن و اما حقیقتا نا استوار برای فرد فرد خود دست و پا کرده ایم و این ختم شده نیست. می کوشیم مفاهیم را چنان جعل کنیم تا چارچوبی دوروبر هیکل نحیف مان ایجاد شود و ناآگاهانه در معرض هجوم یک “ایسم” موسومی دیگر درون آن به حیاتی برسیم.

گوش شیطان کر، این همان چیزیست که پوپر در آسیب شناسی جامعه روشنفکری و دانشجویی آلمان می گوید. اما ما ها بدون کمترین بست مقایسه ای هریک به آموزه ای و گاه به دسته از آموزه ها می گرایم و سخت د تلاش ایم از همان پرسپکتیو خودمان “مانفیست” صادر کنیم و در این هیچستان “آغازگر” باشیم.

من از وقتی به اصطلاح کتابخوان شده ام، در سطحی از سطوح متوجه این آسیب بوده ام، یکی سعی دارد آغاز گر “ادبیات کوچه” بشود، دیگری آغازگر “جریان پست – مدرن در شعر”، آن خودش را “پدر موسیقی رپ می خواند” و این یکی به عنوان نیو مارکسیست دل خوش کرده. آقایان به اصطلاح مکتبی تمام آنچه می خواهند عناوین پدرخواندگی ست که باید به هرطریق که شده در شناسنامه شان بیاید. تب بوفکوری را هنوز بیاد داریم.

در کل این سرآمدان، بی خبر از مرگ خدا در انتظار عزم اوست تا در حرکت نکرده شان برکت بریزد. بگذریم، این ایراد ها همه اش متوجه دوستان نامبرده نیست، و یک عقده کلی است که دارد از گلوی باد کرده من بیرون می زند.

در گفتمان حاضر ظاهرا سیعی می شود از درون یک منظر مفرد موضوع چنان بسط یابد که صرفا مصداق های محتمل همان موضع – اگر مصداقی در کار باشد – به عرش علی برسد.

در نبود تاریخ مکتوب گفتن از جریان مارکسیستی مستند بر چیست؟ ایضا می توان این سوال را در مورد عبارت های نظیر “تجدد گرایان اولیه، مشروطه خواهان، چپ لاییک انقلابی، راست مذهبی انقلابی و نسل مردد” به کار بست.

ظاهرا از چارچوب گریزی نیست. به این سطور توجه کنید: ” این نسل را من نخواستم نام بگذارم چون تا هنوز دقیق نمی دانم که چه باید نام گذاشت، چون اول باید سخن، آرمان ها، کنش ها و واکنش های این نسل تعریف و توضیح شوند، هرچند خالد خسرو نسل “گیج” و الهام غرجی ” نسل مردد” نام گذاشته اند که من هم مخالفت ندارم، ظاهرا از قرینه ها تا حدودی زیادی پیداست که نسل ما گیج و مردد است.”

می خواهم از هر سه این دوستان بپرسم که نام گذاری یک نسل دقیقا به چه معناست؟ نامگذاری یک نسل شامل چه چیزی از آن نسل می شود؟ در چه سطحی منظور است و گویای چه بعد معنایی در خصوص آن نسل بخصوص است؟ تا از آن طریق بدانیم چه کاربردی می تواند داشته باشد و در تفسیر های مان در کدام درجه اهمیت می تواند قرار گیرد.

آیا حالات روانشناختی یک فرد– هر فردی که می خواهد باشد – و نتیجه که از آن در مقام عنوان نسلی می گیرد را می توان بار مجموعه ای از نسانها کرد؟ آیا لازم است که این مهر و موم که سخت متاثر از حالات روانشناختی فردی است را برای تعریف نسل های انسانی به کار ببریم؟

می نویسند “چپ لاییک”. به یک معنا یعنی نسل چپ لاییک. از پدرم و از آن طریق از پدرکلانم پرسیدم… در تاریخ معاصر در جایی به اسم جاغوری یا هزاره جات، طریق زندگی همان یک طریق مذهبی بوده و مردم اسلام را هنوز با امام حسین می شناسند. نه سخن از لاییسم بوده و نه سکولاریسم. به بیان دیگر آنجا اصلا چنین گفتمانی هستی نیافته تا آننوع بخصوص اشخاص و از آن طریق آن نوعی از نسل بخصوص آفریده شود.

این همان استدلال فوکویی ست که جناب الهام غرجی آنرا زیرساخت طرح اش برای تبیین گفتمان نسلی کرده است.

در مورد مثال بالا راهی نیست مگر اینکه ادعا کنیم در آنجا نسلی جدیدی زاده نشده است، چنانچه غرجی چنین حکم می کند. به باور او که یک باور فوکویی (فوکوی متقدم) و ساختار گرایانه است، فقط زمانی نسل جدید پدیدار می شود که “گپ” جدید خلق شده باشد. یعنی نوع بخصوص رفتار وقتی به میان می آید که آن نوع بخصوص “برنامه” هستی یافته باشد. برنامه ی  که خود به خود به یک صورت واحد به اجرا در می آید و به حرکات انسانهای ماشینی نظم می بخشد، مثل برنامه های کامپیوتری که روی ربات ها – به عنوان سیستم عامل – نصب می شوند.

بنا بر این، یکی در مقام خالق “گپ” ( همان برنامه) باید وجود داشته باشد تا هر وقت دلش خواست برنامه را اجرا کند، تغییر دهد و از بین ببرد!

به زبان تحلیل؛ آقایان غرجی و فراسو و … دنبال موضع برتر استعلایی و خارج از زبان و فرهنگ موجود اند تا از آن موضع برتر بصورت فارغانه به فرهنگ و آحاد جامعه شان بنگرند و برای آن راهکار های کلی و کلان بدهند، من از نوشته های اینان چنین فهمیده ام که دوستان واقعیت را در پرتو معرفت خاصی بازتاب می دهند. اما چون معرفت و ذهنیت سرشت انسانی – گفتمانی دارد ( گفتمان به معنای گفتار، که دارای ماهیت اجتماعی-فرهنگی ست) هیچ موضع برتر نمی تواند وجود داشته باشد، تا از آن طریق بتوان بصورت فارغانه به جهان نگریست و راهکار های کلان داد.

بنا بر این در فضای زبانها و افق گفتمان و فرهنگ ها واقعیت به گونه خاص و متفاوت بازتابنده می شود و معرفت به آن معنا به هیچ وجه واقعیت نیست. در نتیجه، حقیقت را نمی توان در یک معرفت و عقلانیت و گفتمان خاصی مثلا گفتمان نوگرایی سیاسی، چپ لاییک، نسل گیج و یا نسل مردد، محبوس و محسور کرد.

در یک جمعبندی می توان گفت گفتمان ها اساسا انسداد طلب نیستند، سیال اند و تحول پذیر. انقیاد طلب هم نیستند. گفتمان ها محلی اند.

هرچند که این باور فوکویی را بپذیریم که تولید نسل همان تولید گپ است، یا به عبارت واضح تر ابژه ها را فضای مادی، اجتماعی و گفتمانی که این ابژه ها در آن فضا زندگی می کنند می آفریند یا به عبارت خود فوکو: نوع بخصوص اشخاص زمانی آفریده می شود که ابتدا آن نوع بخصوصی از گفتمان هستی پیدا کرده باشد (برایان فی- فلسفه امروزین علوم اجتماعی) اما آنگونه که بعدا در قسمت دوم در بحث فرهنگ و هویت نسلی خواهیم دید، انسان ها همواره در مقام ابژه های ایستا و منفعل نیستند، و ساختار های اجتماعی و فرهنگی نیز برنامه های نیستند که حرکات آدمهای ماشینی را معیین کند. به عکس ساختار ها و گفتمان های اجتماعی نیازمند فعالیت فکری و احساسی عاملانی هستند که در این گفتمان ها تصرف می کنند و با این تصرف خود، امکان جود داشتن به این ساختار ها و گپ ها می دهند. به عبارتی گپ ها و ساختار ها اعمال را مقدور و ممکن می کنند و اعمال و کنش های انسانی نه به عنوان ابژه بل که به عنوان سوزه های فاعل و عامل و انسانی؛ گفتمان ها و ساختار ها را تولید و باز تولید می کنند.

آنتونی گیدنز این کنش و واکنش میان اعمال و ساختار ها را “ساختاریابی” می نامد.

یاداشت ها:

[1] . ر.ک به وبلاگ شخصی الهام غرجی:

http://www.gharji.blogsky.com/1387/11/08/post-1

(*) اين نوشته به دنبال اعتراض آقاي فراسو برا آنچه ايشان كلمات ركيك خوانده اند ويرايش شده است. استفاده از كلمات ركيك بيشتر از آن به قصد گريز از مفهوم سازي بوده باشد، چنانچه تلويحا در متن ذكر شده است، به عنوان استعاره عدم عامليت شديد و خطرناك فرد در گفتمان هاي استعلايي  منظور شده بود. من همچنان معتقدم سيستم هاي استعلايي  و كل گرايي هاي مفرط نه تنها به استعلاي گروهي منجر مي شود بلكه فرد را به دامن بي ارادگي هاي حيواني مي كشاند.

اما با وجود همه اين حرف ها، از خوانندگان عزيزي كه اين نوشته موجب تنفر شان شده است، معذرت مي خواهم. اميد وارم اين بنده حقير و سراپا تقصير را ببخشند!

نسل چیست و نسل پسین کیست؟

دسامبر 12, 2009 با opentab

عباس فراسو

در بخش کامنت نوشته‌ی قبلی من یعقوب ابراهیمی چنین نوشته است: “من واقعا منظورت از “نسل پسین” را ندانستم. اصلا با چه معیاری میتوان این نسل را باز شناخت؟ در حالیکه جوانترین نسل افغانستان (از منظر سن) هنوز از لحاظ وضعیت فکری (اگر فکری وجود داشته باشد) در همان ناکجاآبادهای رنگین و شیرین ناشناخته بهسر میبرد و از چشیدن تلخی مواجهه با واقعیت زندگیاش سخت گریزان است. ذهنها همچنان پریشان و همان راههای رفته تکرار و تکرار میشوند… 

اصلا آیا نسلی وجود دارد که با گذشته تصفیه حساب کند، در حالیکه هم اکنون خود گذشته را زندگی میکند؟ این نسل واقعا کیست؟ تا بعد بیاید و نسبت اش را با گذشته برقرار سازد. من واقعا کلافه میشوم، هرگاهی که واژههایی شبیه “نسل من” یا “نسل ما” … بطور کلی طرح میشوند.

سوال ابراهیمی سوال قابل تاملی است که پرداختن به آن بی‌فایده نخواهد بود. در جریان نوشته‌ی قبلی متوجه این سوال بودم اما خوب شد ابراهیمی آن را طرح کرد تا اسباب دقت همه را فراهم کند. سوال چند بعدی است، یعنی نه تنها سوال این است که منظور از “نسل پسین” چیست، بلکه سوال این است که نسل به چه معناست و منظور ما از اطلاق این واژه چیست؟ و سخن نسل پسین چیست؟ در کل نسل را به کدام معنا به‌کارمی‌بریم و آغازه‌ای تعین‌بخش برای نسل و نسب کجاست و چرا آغازه‌ای برای نقطه‌ی عزیمت برگزید و نسبت آن با گذشته چیست…؟

 سه گونه رویکرد نسبت به “نسل” می‌توان برگزید. یکی رویکرد زیست‌شناسانه و دموگرافیک (Demographic)، دوم رویکرد جامعه شناسانه و تاریخی و سوم به معنای نسل‌های از گفتمان، فکر و اندیشه. در رویکرد اول نسل عبارت از همان تولید مثل است و از نظر جمعیت‌نگاری هر سی سال را یک نسل می‌گویند. در این رویکرد، جهان-زیست فرهنگی، سیاسی و معرفتی مطرح نیست بلکه هر سی سال، دربرگیرنده‌ی یک نسل است. اما در رویکرد دوم “نسل” به معنای جامعه‌شناسانه و یا جامعه شناسی تاریخی و معرفتی می‌باشد که آرمان، مفاهیم، الگوها، مرجع‌یابی‌ها و چشم‌اندازهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی از یک نسل تا نسل دیگر تفاوت پیدا می‌کند. مطالعه این تفاوت‌ها کار جامعه شناسی و تاریخ است. در این رویکرد، نسل به معنای جامعه شناختی و تاریخی آن به کار می‌رود، هرچند که تاحدودی وابسته به تولید مثل هم هست و از زیست‌شناسی و دموگرافی جدا نیست. گذشته از این‌ها می‌توان نسل‌های از اندیشه و فکر را هم در یک سرزمین مشخص بدون نسل به دو معنای قبلی در نظر گرفت (رویکرد سوم). در رویکرد سوم نسل از گفتمان‌های مختلف در بستری تاریخی بدون دو رویکرد اول و دوم،  مورد سنجش قرار می‌گیرند و ممکن از یک دهه تا یک قرن و بیشتر عمر کنند. اما در رویکرد دوم، تحول سیاسی، فکری، فرهنگی و معرفتی در حوزه‌ی جهان-زیست معنایی انسان‌ها  در هر نسل مد نظر است. یعنی، در این رویکرد قبل از آن که نسل آدمی به مفهوم زیست‌شناختی آن مطرح بحث باشد، براساس نسبت آن با گفتمان‌ها و صورت‌بندی‌های داناییِ تاثیر گذار بر زندگی آدمی در طی هر نسل در جغرافیایی معین مورد بحث است. بنابراین، احتمالاً هر نسل دارای تمایلات و گرایش‌های ویژه است و بر همین مبنا سخن آن تعریف می‌شود.

 در افغانستان وقتی از نسل به معنای دوم سخن می‌گوییم معیار سنجش در یک کلام گرایش‌هایی به‌سوی نوگرایی است که در جهان-زیست آن اتفاق می‌افتد و آن را متاثر کرده منجر به شکل‌گیری گفتمان جدید می‌شود. یا هم به جهش‌های ایدولوژیک که منجی تلقی می‌شوند و همواره موضوع آن سیاست و قدرت سیاسی است و یک نسل را به خود متصف می‌کنند، منجر می‌شود. پس از منظر نوگرایان نسل پسین، در نسبت به نوگرایی فکری و ویژگی‌های اندیشگی خود قابل تعریف است. اما حرف این است که نسل ما نسبت به افکار و صورت بندی‌های مختلف دانایی و آگاهی قدیم و جدید در جهان-زیست خود چه معامله‌ای را برمی‌گزیند؟ یا این که نسل ما به مفهوم زیست شناختی و دموکرافیگ است و تاهنوز سخن مشخص ندارد؟ به این دلیل وقتی نسل پسین می‌گویم، به معنایی اولی و تاحدودی دومی مدنظر است. چون تاهنوز دقیق نمی‌دانیم که گپ اصلی نسل ما چه است تا نسل به معنای سومی را هم مراد کنیم؟ تازه انکار هرگونه گپ هم دشوار، جسورانه و پیش از وقت است. الهام غرجی از نسل پنجم سخن می‌گوید؛ چون پس از چهار نسل تجددگرایان اولیه، مشروطه خواهان، چپ لاییک انقلابی و راست مذهبی انقلابی، نسل ما نسل پنجم و نسل مردد است[1]. این تقسیم بندی بر اساس رویکرد سوم است که در آن ملحوظات رویکرد اول در نظر گرفته نمی‌شود؛ بلکه نسل‌های از گفتمان‌های مختلف در تاریخ افغانستان در نظر گرفته می‌شوند که عمر شان در طی چند نسل به مفهوم اولی، مهم نیست. به گفته‌ی غرجی نسل به معنای گپ است. یعنی، نسل جدید زمانی متولد می‌شود که گپ جدید متولد شود. بر این اساس، نسل امکان دارد به مدت صد سال و هزار سال هم زاده نشود بلکه همان یک گپ حاکم باشد.

وقتی می‌گویم نسبت نسل پسین با گذشته چه است، منظور این است که سخن این نسل چه است تا نسل‌ها تفکیک شوند؟ با طرح پرسش‌هایی از این دست، سخن هم زاده می‌شود که در واقع آغازه‌ای برای تولد نسل پسین به معنای دومی و سومی آن است. به لحاظ تاریخی، آنچه واضح است این است که نوگرایی همواره در تاریخ افغانستان حکایت از انحطاط و بی‌بنیادی دارد و نسل‌های گذشته نیز عاجز از تاسیس بنیادها بر ویرانه‌های این انحطاط بوده اند. یعنی، نتوانستند که اندیشه‌ای را به صورت بنیادین و قابل قبول صورت‌بندی کنند که تا به این اندازه قربانی پرش‌های ایدولوژیکی نمی‌شدیم. مثلا نوگرایی مشروطه‌خواهانه، نوگرایی مارکسیستی، نوگرایی اسلامی یا اسلام سیاسی همه و همه در جهان-زیست نسل‌های قدیم، منجر به نوگراییِ با بنیادهای ماندگار وخردمحور نشدند. این‌ها هیچ کدام پایه‌های محکم و استواری برای یک تفکر سیاسی پویا و با محوریت مطمیین به‌وجود نیاوردند؛ چون طرح مساله نتوانستند و اگر طرح مساله هم کردند خارج از الزامات جهان-زیست شان بود و همواره پرش‌های ناف‌برکنی را به سوی عقب‌گردی‌ها و پیش‌روی‌های جهشی و سُست بنیاد ایجاد کردند. پس صورت مساله تاهنوز برای ما گنگ و مبهم است.

بنابراین، وقتی من “نسل پسین” را استعمال کردم دو دلیل داشتم. این که جوانانی امروز افغانستان که دست در پنجه “آگاهی” می‌گذارند و نسبت به جهان-زیست خود به لحاظ معرفتی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی حساسیت نشان می‌دهند و به شدت درگیر اند، از “نسل پسین” اند. چون به لحاظ زمانی و تاریخی موخر بر نسل‌های گذشته اند. دوم به این دلیل که این نسل را من نخواستم نام بگذارم چون تاهنوز دقیق نمی‌دانم که چه باید نام گذاشت؛ چون اول باید سخن، آرمان‌ها، کنش‌ها و واکنش‌های این نسل تعریف و توضیح شوند. هرچند خالد خسرو “نسل گیچ” و الهام غرجی “نسل مردد” نام گذاشته اند که من هم مخالفت ندارم. ظاهراً از قرینه‌ها تاحدود زیادی پیداست که نسل ما گیچ و مردد است[2]، اما جای دقت بیشتر هم‌چنان باقی است. اما به معنای سومی تعریف نسل نیز مشکل می‌شود چون تاهنوز معلوم نیست کدام نسلی از اندیشه و گفتمان در جهان-زیست این نسل حاکم و تعیین کننده است؛ در این رویکرد، مساله سلطه و کارگزاری گفتمان حاکم بر یک نسل مهم است.

مهم این است که تاریخ انسان‌ها نشان می‌دهد که عده‌ای بر اساس گفتمان‌های خاصی – چه داخلی و چه بیرونی– همواره نقش کاتالیزور سیاسی را بازی کرده و فصول بی‌پایان تاریخ زندگی انسان‌ها را – چه خوب و چه بد–  برساخته اند؛ از پیامبران گرفته تا دیکتاتورها و روشنفکرانی مثل ولتر و روسو… اما در افغانستان به لحاظ نوگرایی سیاسی نقطه عزیمت ما، پیش از دوره‌ی امان الله خان است که گفتمان‌های شبه‌مدرن وارد شدند که تاکنون به انواع مختلف و با فراز و فرودهای پرشکست ادامه دارند. بنابراین، ما نسل‌های مختلف از نوگرایی/نوگرایان را داریم که پیرو گفتمان‌های مختلف بوده اند؛ اما براساس “نسل” دسته‌بندی آن زیاد روشن نیست؛ به دلیلی که سه مولفه تاریخ نوگرایی و در کل تاریخ ما غایب اند، اول غیابت نوگرایی معرفتی به مثابه‌ی یک گفتمان فراگیر، دوم غیابت اسناد و یا نبود صورت مکتوب این موج‌های بی‌بنیاد و سوم غیابت تاثیر آن بر ابعاد فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی. بنابراین، ما با بحران تالیف، صورت بندی و هنجاری شدن “سخن نو” مواجه هستیم.

حال سوال این است که گفتمان نسل پسین چه است؟ یا این که تاهنوز گیچ اند؟ یا هم مردد اند؟ تابع گفتمان مارکسیستی اند یا هم تابع گفتمان مشروطه خواهی؟ تابع گفتمان اسلام سیاسی اند یا تابع دموکراسی لیبرال؟ یا این که گفتمان‌های نژادپرستی چنان مسلط شده اند که دیگر قصه نسل و گفتمان‌های نوگرایانه از بنیاد مردود است و می‌باید از چندمین نسل راسیسم سخن گفت؟ یا فقط از یک دل دیوانه و درد دیرینه سخن گفت؟ سنجش و شناخت سخن اصلی و آرمان‌های یک نسل – آن هم در افغانسان–  ساده نیست چون نباید تکثر گفتمان‌های بی‌بنیاد، نوسانات به سوی بساط کهنه و نو، و تردید و گیج‌ماندگی‌ها در یک نسل را از یاد ببریم.

نکته‌ی دیگری که از نظرها غافل نماند این است که در گفتمان‌های تاریخی ما “مساله‌ی ملی” و “راه حل ملی” غایب است. یعنی، هیچ گفتمان و هیچ مساله‌ای ابعاد ملی به‌خود نگرفت تا بربنیاد آن به سراغ نوگرایی‌های سیاسی می‌رفتیم و بر اساس یک محور مطمیین تجربه می‌کردیم. دلیل آن هم واضح است که در افغانستان “ملی/ملی بودن” خود مساله شده است. این خود بحرانی است که نشان می‌دهد ما ملت نشده ایم و با دنیای پساویستفالیایی مشکل داریم، همان گونه که با خود مشکل داریم. لاجرم به این‌جا می‌رسیم که اندیشه‌‌ی سیاسی و به‌ویژه بساط نوگرایی در افغانستان به صورت تاریخی فاقد “سخن”ی  با بستر پویا و محور مطمیین است که به شدت دامن نسل پسین را گرفته است. پس می‌باید کمی فراتر رفته این سوال را از یک زاویه‌ی دیگر طرح کنیم که نسل ما، نسل بحران مدام و همه جانبه نیست؟ یا شاید هم نسل جنگ، ترور و راسیسم؟

اگر به تاریخ تفکر سیاسی در افغانستان نگاه کنیم، جز انحطاط و هیچستان و شکست چیزی دیگری که غایت نوگرایانه داشته باشد، به نظر نمی‌رسد؛ چون ما تاهنوز “تفکر سیاسی” به مثابه یک “راه‌حل ملی” خلق نتوانسته ایم. البته تفکر سیاسی به مفهوم ابن خلدونی آن که ابن خلدون از آن بنام سیاست عقلیه نام می‌گرفت که در مقابل سیاست شرعیه قرار داشت. واقعه نگاری‌های این طرف و آن طرف از جریان‌های جهشی و تلقیدی نمی‌تواند دالی بر وجود یک تفکر سیاسی در تاریخ افغانستان باشند. به همین دلیل است که این سوال نخ هستی آدمی را می‌لرزاند که با این تاریخ هیچستانی چه باید کرد؟ جنگ، خشونت، ظلم، استبداد و تباهی تفکری نیستند که برمقیاس آن تعیین تکلیف و تشخیص سخن یک نسل  را ادعا کرده از  تفکر سیاسی و نوگرایی به مثابه گفتمان تاریخی جاافتاده سخن بگوییم؛ در حالی که یک قرن از مواجهه‌ی ما با نوگرایی می‌گذرد (در فرصت بعدی به ماجرای نوگرایی خواهم پرداخت). پس تفکر مدللی که برمبنای مساله‌ای قناعت بخش و مورد اتفاق ساخته شده باشد و توان سامان دادن به شهر افلاتونی ما را داشته باشد، وجود ندارد. باقی می‌ماند الگوهای فکری مختلف که بیگانگی ما نسبت به آن‌ها سبب شده که تاهنوز در جهان-زیست ما بدون شناسه باشند؛ چون صورت مساله‌ی نبوده که شناخت را نیز به همراه می‌آورد. مراد ما این نیست که تفکر جنگ، خشونت و استبداد را تاریخ تفکر سیاسی نام بنهیم. بهتر است به جای آن خشونت را تبارشناسی کنیم تا تفکر سیاسی متولد شود. آنچه اکنون بنیادی‌تر به نظر می‌رسد و کاملا سیاسی نیز هست، راسیسم است که مناسبات سیاست و قدرت را رقم می زند و اما با آن نیز باید جنگید تا تفکر سیاسی متولد شود؛ پدرسالاری حاکم بلامنازع کل تاریخ ماست که برای زدایش آن نیز باید تفکری متولد شود. پس تاریخ ما نیاز به روایت واقع‌بینانه، علمی و صحیح دارد تا بحران تاریخی، شناعت توحش و انحطاط تفکر توضیح داده شود. همین گونه با دموکراسی، لیبرالیسم، حقوق بشر، برابری، تبعیض زدایی و… نیز باید کلنجار رفت تا به امر شناخته شده در جهان-زیست معنایی ما بدل شده ارزش قلمداد شوند. این‌ها هنوز در افغانستان به صورت محتوایی فهم نشده اند تا با خود هنجاری را در پی بیاورند. بنابراین ما در برابر آن حیران، گیج، مردد و شکاک هستیم و شاید بی‌سخن‌ترین. اما گیچ بودن، مردد بودن و شکاک بودن قبل از آن که یک وضعیت فی‌نفسه باشند، نتیجه‌ی وضعیت کلی‌ای است که اشاره کردم. پس نسل پسین در کرانه‌ی تهی‌دست و اما پرتوحش قرار دارد و این است بحران ناب. این است که تعریف نسل پسین دشوار می‌شود و دقیق نمی‌دانیم که نسل پسین کسیت و سخن اش چیست؟ 


پی‌نوشت‌ها:

[1]  - نگاه کنید به: http://www.gharji.blogsky.com/1387/11/08/post-1

[2]  - به مصاحبه خالد خسرو در فصل نامه خط سوم، شماره 3-4 نگاه کنید و هم چنان به نوشته‌ی الهام غرجی به این آدرس:

http://www.gharji.blogsky.com/1387/11/09/post-2/