عباس فراسو
منظور نقد از روشنفکر که به صورت انتزاعی و یا فراانضمامی تعریف میشود نیست؛ بلکه نقد از روشنفکران به مفهوم عام و انضمامی آن است که حرف میزنند، مینویسند و موضع سیاسی میگیرند و احتمالا بعضا خود را روشنفکر هم شاید نگویند. ولی به صورت عام، آنهایی که تحصیل کرده اند و ادعای تغییر و انتقاد از وضعیت را دارند، در این چشم انداز انتقادی مورد سنجش اند. البته با معیارهای انضمامی به سراغ آنها رفته میشود نه صرفا مفهومی و به این ترتیب نقد گسترهای بزرگتر را فرامیگیرد که تنها افراد مخشص در آن مدنظر نیست.
قبل از همه باید منظورم را از سه اصطلاح “روشنفکر”، “روشنفکری” و “روشنگری” روشن کنم چون غالباً اینها با هم خلط میشوند. مشخصاً افرادی که کارهای روشنگرایانه کرده در جهت شناخت استدلالی و عقلی مسایل تلاش میکنند، روشنفکر اند. عملی مبتنی بر خردگرایی و رازگشایی از آنچه مستور است یا هم شالودهشکنیِ معطوف به روشنگری و حقیقتجویی از ساختارها و امورات فرهنگی، سیاسی و اجتماعی روشنفکری است. اما روشنگری، وضعیتی است که در آن خردگرایی و شکلهای عقلانی تفکر و اندیشه ساحتهای عمل، کنش و واکنشها را احاطه کرد ه و بر آنها تاثیر میگذارد و انسان را از اسطورهی اندیشی، رومانتیسم، تغزلگرایی و سنت یا اغواگریهایی میتافزیکی گذار میدهد؛ چنانچه قرن هجده اروپا به مثابه یک وضعیت پسا-سنتی که از اغواگریهای اسطورهای اندیشی به ساحت عقلانیت و خردگرایی عبور کرد، عصر روشنگری نام گرفت.
پس باید سطوح روشنفکری را نیز مشخص کنیم؛ مسلماً روشنفکران و روشنفکری در سطوح گوناگونی قابل صورتبندی است. سطح بالا همان سطحی است که روشنفکران فیلسوف یا فیلسوف مشرب ظهور میکنند که عهدهدار مدرنیزاسیون و تعمیم خردگرایی در تفکر و اندیشه در حوزهی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی هستند. در این سطح نقد از سنت به طوری ژرف اندیشانه و همه جانبه صورت میگیرد و سبب پیریزی گفتمانهای خردگرایانه میشود. یا هم مبناهای جدید فکری را تاسیس میکنند، و یا هم اندیشههای بیرونیای ناظر بر اقناع معرفتی و شالودههای شناخت شناسانه را معرفی میکنند که مسبب اصلاح، تغییر و پویایی میشوند. در این سطح روشنفکران حجتمدار یا معرفتاندیش جای دارند که تاریخ ما با آن بیگانه است. روشنفکران سطوح پایینتر از این سطح، روشنفکران مطبوعاتی، نق بزن و غوغاگرا هستند که در غیاب پرسشهای بنیادین و یا بدون آگاهی بر کولهباری از “مسالهها”، فعالیت میکنند. گاهی هم برای گذار و بهبودی وضعیت در گرو روش ها و چشم اندازهای غیرعقلانی محصور می شوند که در واقع بازدارنده اصلاح ترقی خوانه است. اما چون این جریان فاقد پشتوانهای بنام سطح حجتمداری در جریان روشفنکری هست – سطحی که به مثابه مولد و گذار دهنده گفتمانها عمل میکند – میتوان آنها را روشنفکران بیتذکره نام نهاد. اما وجود دارند!
در این یادداشت روشنفکران سطوح پایین و مصرفگرا یا هم روشنفکران بیتذکره به مثابه واقعیت یا امر واقع مورد بحث قرار میگیرد. در این سطح منتقدان سیاسی، پژوهشگران اجتماعی و سیاسی، ستون نویسهای مطبوعاتی، فعالان اجتماعیِ تحصیل کرده، مدافعان حقوق بشر و حقوق زنان، اصلاحطلبان و آنانیکه به حیث منتقدِ وضعیت موجود به مثابه یک وضعیت سیاسی-فرهنگی-اجتماعی-اقتصادیِ نامطلوب، فعالیت میکنند شامل میباشند که اما روشنفکران سطح اول یا معرفت اندیش نیستند. اینها بیشتر بر اساس گردش روزگار و فاکتورهای بیرونی همچون موج به صحنه میآیند که ناتوان از خلق گفتمان و درک و تغییر دینامیسمها و پارادایمهای خودگردان درون-سنت میباشند. مسلماً روشنفکران این سطوح، دچار آشفتگیهای فروانند و از ناتوانی تولید اندیشه و نیز مصرف غیربهداشتی تفکر، رنج میبرند. همان گونه که از توضیح و تغییر وضعیت عاجز اند. با وجود فقدان روشنفکران اندیشمند و متفکر که خلا عظیم فکری و فرهنگی را سبب شده اند، سطوح پایینتر روشنفکران افغانستان یا همان روشنفکران بیتذکره نیز نیاز به آسیبشناسی و عیبجویی دارند که در حد برداشت نگارنده ذکر خواهد شد.
ظهور ناهم زمانی یا بحران اناکرونیسم
ناهمزمانی((Anachronism حکایت از بحران در معرفت و روششناسی دارد که امروزه در بخشهای مختلف دانش و هنر از خطا و شگردهای اناکرونیستیک سخن به میان میآید. یورگن هابرماس نیز پس از 11 سپتامبر 2001 در یکی از مصاحبه خود مساله یا بحران ناهمزمانی تفکر در کشورهای در حال گذار و پیشا مدرن را مسبب خشونتها و ظهور تروریسم دانسته بود. در اینجا هم ظهور ناهمزمانی، عبارت از ظهور پدیدهای که میبایست در مقطع خاصی از گذشته میبود اما در اکنون ظهور کرده که دیگر حضور آن چنانی آن در زمان کنونی ممکن و مطلوب نیست یا هم کارکردی که باید میداشت ندارد، بلکه آن زمان یا گذشته است یا هم فرانرسیده است. اما معمولا، فهم “ظهور ناهمزمانی”، زمانی میسر است که تطابق احوالات گذشته را با ویژگیهای پدیدهای نوظهور بسنجیم، چون امر “گذشته” تجربه و زیسته شده است بنابراین امکان مقایسه آن با پدیده ممکن است. پس، میدانیم که فلان کنش و یا اندیشه، میبایست در همان زمان ظهور میکرد، نه در زمان کنونی. این مبنای قضاوت است. اما، آینده را چون نه زیسته ایم و نه پیشگویی میتوانیم، بنابر احتمال شامل میکنیم.
بیگانگی و دوری افغانستان از دنیای دانش و تفکر سبب شده است که تاهنوز حتا روشنفکران ما نتوانند با پدیدهها و مفاهیم به صورت عاقلانی انس گرفته مداقه نمایند. به این دلیل مواجهه ما با پدیدههای مدرن از جمله دولت، دموکراسی، عدالت و آزادی همواره منجر به کنشهای غیرخردمندانه میشود. هستی، انسان، دولت، سیاست، عدالت، دموکراسی، ستم و آزادی به عنوان موضوع تفکر در افغانستان به صورت جدی نبوده اند. واضح است که هر گاه این مفاهیم را از فلسفه بیرون بیاوریم، به یک تهیگاه و نهلیسم فرود میآییم. این در حالی است که زمان میگذرد اما ما تاهنوز با مفاهیمِ سیاسی پسا- ویستفالیایی مشکل داریم. من این معضل را در افغانستان، بحران ناهمزمانی روشنفکران و یا هم بحران تفکر روشنفکری مینامم که غیابت روشنفکران حجتمدار و انگلگرایی روشنفکران بیتذکره به این بحران بیش از پیش دامن زده است. دیالوگ روشنفکران بیتذکره در یک بستر ناهمزمانی که خود بحران است، با مفاهیم مدرن و سیستم ترمینالوژیک جدید، غالباً ناکام است. این ناکامی ما را به همذات پنداریهای مالیخولیایی با اسطورهنماهای گذشته و دست نیافتی، گرفتار میکند که به موازات آن هر گونه گذار گفتمانی خودگردان و خردگردان نیز دشوار میشود. در چنین شرایطی است که ما هم از امر توضیح مسایل عاجز میمانیم و هم از آوردن تغییر در وضعیت و واقعیت. در اینجا است که روشنفکران “پرشور سرگردان” و اما بیمساله معرفی میشویم. به هر صورت ما همانیم که هستیم.
واقعیت همین است که روشنفکری در افغانستان تا کنون فاقد گفتمان جدید و روشنگرایانه است؛ اگر گفتمانهای روشنفکریای را که حسین مبلغ[1] دسته بندی کرده است نگاه بکنیم هیچ یک از این دستهها، تبدیل به گفتمان روشنگرایانهی هنجارمند نشدند. یعنی، این گفتمانها غالبا با زیست-جهان روشنفکر بیگانه بوده و تبدیل به هنجار اخلاقی و اجرایی نشده اند. این را میتوان ضعف روشنفکران نامید و اما چیزی فراتر از این دسته بندی نیز وجود دارد که در آن بعضی از مشخصههای معین به لحاظ تاریخی به شکل ناجوری در مراحل مختلف( و تا کنون) تسری یافته است که نمودگار از یک ظهور ناهمزمانی را ترسیم میکند. نابهنگامی یا ناهمزمانی در نهایت نه تنها ارزشی را هنجارمند نمیتواند بلکه بحران اجرایی و اخلاقی-ارزشی را در متن خود بازپروش میدهد. به عنوان مثال، تمسک به شیوههای از نقد که مضمحل شده اند و یا دلالت بر چشماندازهایی که دیگر متصور نیستند، نشان دهندهی بحران و ظهور ناهمزمانی روشنفکران است. در کشور ما فراوانند که تاهنوز شریعتی را سرمشق و الگو قرار میدهند و چشمانداز انتقاد و روشنفکریشان را نیز چشمانداز شریعتی معرفی میکنند؛ فراوانند که چشمانداز مارکسیستهای ارتدوکسی را به عنوان یک چشمانداز روشنگرایانه و حقیقتنگر معرفی میکنند؛ فراوانند که از “عدالت در یک حکومت اسلامی اصیل” به مثابهی بهشت دنیوی کاملاً ممکن حرف میزنند. حتا این جلوهها را در موضع سنگرهای قومی و قبیلهای نیز میتوان به تماشا نشست. حال، دلایلی زیادی میتواند وجود داشته باشد که چرا چنین است. اما مهم این است که در متن یک فرایند اجتماعی و پراکسیس سیاسی، کنش و منش روشنفکران از این دست – که کم هم نیستند – ناهمخوان و بیگانه با زمان اکنونی است. مثلاً دولت ستیزی، تمسخر بر دموکراسی و ضدیت با مبناهای پراکنش تفکر اصلاحی، پوپولیسم و رجالهگری و در نهایت انقلابیگری و رادیکالیسم تهی از تفکر، رویکردهای اند که برای زمان اکنونی نیستند. در حالی که برجستهترین مشخصههای روشنفکری کنونی در افغانستان همینها شده اند. این، یعنی ظهور ناهمزمانی یا نابهنگام روشنفکران.
بازی ناهمهنگام روشنفکرانه قسماً رابطه میگیرد با تسلط نسلی از گفتمانهای گذشته با نوستالژی وابستگان و مجریان آن، و غربت تفکر و عقل انتقادی که بتواند حضور فعال در یک دینامیسم اکنونی داشته باشد. در واقع ظهور ناهمزمانیی بیگانه با عناصر زمان و مکان است که خود و دیگران را قربانی یک توهم توطیهآمیز میکند که از توضیح وضعیت و حقیقت عاجز است. در زمانی که گفتمانهای معطوف به اصلاح پایدار و ژرفای اندیشگی به دور از رادیکالیسم و یا نیستانگاری سترون معقول به نظر میرسد، سخن گفتن از انقلاب و تمسخر دموکراسی غیرخردمندانه است. بنابراین، اگر در قالب روشنفکری در حسرت نوستالژیک انقلاب و ناکجا آباد خیالی، همچنان سماجت کنیم، در حقیقت یک ظهور ناهمزمانیای بیگانه با عناصر زمان و مکان است که بیشتر به مثابه یک پدیدهی ناقصالخلقه و غریب با خویشتن و زیست جهان خود، چهره میگشاید.
هم ذات پنداریهای مالیخولیایی
در افغانستان منتقد کم نداشته ایم و همین طور روشنفکرانی دن کشوتی[2] هم کم نداشته ایم. پس آیا مساله نبود روشنفکران و منتقدان بوده است؟ به نظر من چنین نیست اگر این درست هم باشد، نبود روشنفکران صاحب صلاحیت و واجد شرایط زمانی-مکانی مساله بوده است، نه وجود آنانیکه نق میزنند. علاوه براین، باید در ماهیت انتقاد این منتقدان و ماهیت گفتارهای این روشنفکران تامل کنیم. پس، برای من عمل و گفتار روشنفکر و یاهم ایجاد گفتمانهای روشنفکری، زمانی روشنفکرانه است که حد اقل جهتی به سوی روشنگری داشته باشد. در این رویکرد، روشنفکران آماتور و مطبوعاتی به تنهایی جای نمیگیرند؛ بلکه از متخصصان و تکنوکراتها گرفته تا استادان دانشگاه و پژوهشگران اجتماعی همه جای دارند؛ تمام آنان که بر بلاهت فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و تاریخی انگشت میگذارند. اما آنچه اکنون سادهلوحانه به نظر میرسد، رادیکالگرایی روشنفکرانه است که در همذاتپنداری مالیخولیایی با “قهرمانان” و اسطورههای زوال یافته خود شان را در یک قیاس معالفارق بزرگ میپندارند و واقعگرایی و الزامات آن را نادیده میگیرند.
به گونهای مثال در افغانستان، موضعگیریهای “روشنفکران” و منتقدان سیاسی و فرهنگی، به گونهای است که گویا همه خودشان را چهگوارا و فدل کاسترو میبینند. و یا خود را در یک همذات پنداری با ابر-من خیالی نیچه در یک شهر اوتوپیایی که گویا کلید نجات بشر را در دست دارند، قرار میدهند. در واقع چشم پوشی و گریز از واقعیت است که اصلاحطلبی و مصلح بودن را نابود میکند و دنیا را همواره در جنگ و نبرد و هیاهو و انقلاب میببند که هیچ روشنیای از آن سوی خط به چشم نمیخورد. مساله این است که در این همذات پنداری، اولین چیزی که نقض میشود، روشنفکری و روشنگری است. اول به دلیل غیرعقلانی بودن این گونه روش، و دوم به دلیل این که در این همذات پنداری میان روشنفکر و ملاعمر تفاوتی باقی نمیماند. ملاعمر هم خود را در یک همذات پنداری با صحابه و سلف(های) صالح[3] و… قرار میدهد و خوشبختی بشر را بر اساس تفکری قیاس میکند که شکست و غیرعقلانی بودناش تجربه شده است. پس میتوان به این نتیجه رسید که یکی از علتها ویا یکی از دلایل ظهور ناهمزمانی روشنفکران و بیخبری آنها از سیستمها و هنجارهای گفتمان روشنگرایانه زمان، همذات پنداری آنها با الگوهای تیپیک است که دیگر مقبولیت و مطلوبیت زمانی-مکانی ندارند. این، یعنی هم ذات پنداری مالیخولیایی روشنفکری.
حتا همذاتپنداری با نسل پشین و مصرف دیسکورسها یا گفتمانهای که آنها خلق میکنند یا احیانا کرده اند، یک توهم و تعلیق نفس گیر است که منجر به هیچ گونه صورتبندی نقد و گفتمان روشنگرایانهی معطوف به اصلاح نمیشود. چه بسا که – مثلاً – با چه گوارا و باکونین در یک هم همذات پنداری تمام عیار در جست وجوی ناکجا آباد خیالی بگردیم.
این همذات پنداری وجه دیگری هم میتواند داشته باشد و آن همذات پنداری با قهرمانان و اسطورههای احتمالی در آینده است. پس دور زدن زمان و مکان و عبور از آنها و زیستن در آیندهای موهوم که غالباً با پیشفرضهای مفهومی گذشته ساخته میشود، خود مالیخولیایی دیگر است. هرگاه نقطه عزیمت ما چنین یک آینده موهوم که برساختهی ذهنیت گذشته است باشد، وضعیت حال و الزامات فکری و کنشگری آن را نیز فراموش میکنیم. در واقع این نیز حضور ناهمزمانی ما در زمان اکنون است. دقیقاً خود را بهجای این جمله میگذاریم که “تاریخ قضاوت خواهد کرد”.
سلطه مونیسم خودخواهانه و غیبت حجتمداری
در شرایط کنونی عمل روشنگرایانه یا روشنفکری در یک انحصار ذهنی نابهنگام، مونیستی و رادیکال اسیر است. مونیسم و رادیکالیسم در غیبت حجتمداریِ پرآرامش فربهتر میشود. در بعد دیگر، گاهی تعریفهای کلیشهای و گاهی هم تنگنظرانه و گاهی هم کلیگویانه از روشنفکری صورت میگیرد که اذعان به گوناگونی و چند-سطحی دیدین کار روشنگرایانه در آنها وجود ندارد. چون نگاه پیامدمحور و پلورال از تعریف و نظرگاه به نفع تمایلات مونیستی یا هم ایدولوژیگرایی رادیکال حذف میشود، ورنه هر کاری که معطوف به روشنگری باشد، روشنفکری است. بنابراین، کار روشنفکری را باید در یک تنوع و کثرت از کنشهای روشناندیشانه در سطوح مختلف به رسیمیت شناخت که روند تدریجی حرکت بهسوی روشنگری را کمک و قوت میبخشد. یعنی، از کار مطبوعاتی گرفته تا تحقیق و تفلسفی که مطلوبیت و مقبولیت زمانی-مکانی داشته باشد و مسیری یا مسیرهایی را به سوی گفتمان روشنگری بپیمایند، همه کار روشنفکری است. در واقع، میتوان مساله را در یک پیوستار پر از تنوع و کثرت در نظر گرفت.
در این گوناگونی، سطوح مختلفی کار روشنفکرانه وجود دارد؛ سطح بالاتر، همان سطح تولید تفکر و یا هم معرفی و بومیسازی اندیشه مطرح است. به نظر من این مهمترین گونه و بالاترین سطح کار روشنفکری است که میباید معطوف به روشنگری و خردگرایی باشد. در این سطح است که حجیت معرفت شناختی، استدلال عقلانی و اندیشه انتقادی سر برمیآورد. مهم نیست که نقطه عزیمت سنت است یا مدرنیته ولی خط پیوستاری تفکر بایستی از “سنت” بگذرد یا هم آن را عبور کند یا نسبت به آن التفات داشته باشد و در نهایت یک چشم انداز عقلانی و روشنگرایانه را ترسیم کند؛ چون شناخت و نقد سنت کار دشوار است. در اینجا است که مساله پدید میآید و مساله به شدت تابع زمان و مکان است. اما روشنفکران این سطح فیلسوفان و اندیشمندانی اند که تفلسف و برگردانی اندیشه را از یک زبان-فرهنگ به زبان-فرهنگ خویش به عهده دارند. فکر کنم در شرایط کنونی بحث روشنفکری در این سطح در افغانستان منتفی مینماید و ما در غیبت روشنفکری حجتمدار و مسالهدار به سر میبریم؛ چون ما تاهنوز روشنفکرانی که از سنت و مدرنیته شناخت داشته و گفتمان گردان باشند، نداریم. اصولاً روشنفکری در افغانستان در این سطح نبوده است، بلکه روشنفکر و روشنفکری با ژورنالیسم و رادیکالیسم زاده شد، نه با اکادمیسم و تفلسف.
به همین دلیل گرایش رادیکال و مونیستی به مثابه یک بحران در جریان روشنفکری ما تاکنون حاکم است. در سطوح پایینتر، “روشنفکران” در یک کثرت کاری عمل میکنند که نمیتوان کیش آنها را روشنفکرانه ندانست؛ کار اینها از نقد روال سیاسی و فرهنگی گرفته تا وسیله شدن حد اقل برای یک کنفرانس روشنفکرانه را شامل میشود. پریشان گفتاری و پریشان حالی این روشنفکران به عوامل مختلفی وابسته است اما یکی از آن ها، فقدان گفتمان و اندیشه محکم و جریان سازی هست که فقدانش گفتمان روشنفکری را کم کم به بن بست برده است: غیبت حجت مداری. دلیل این بن بست، فقدان یک جریان محوری یا متون محوری و استراتژیک روشنفکرانه است تا از شکلگیری گفتارهای روشنفکرانه قومی و گلهمدارانه و رادیکال جلوگیری میکرد. به این دلیل گذار گفتمانی درون ماندگار بر اساس سازمایههای فکری-فرهنگی درونی از بنیان در بحران گسلان و شکست قرار دارد. اما بازهم باید کار پلورالیستیک روشنفکران بیتذکره را نیز به عنوان یک واقعیتی شناخت که تاثیراتی را در پی دارد هرچند که در مرز مونیسم خودخواهانه حرکت میکند.
صورتهای مخدوش شده مفاهیم
بخشی از تغییرات باید در متن روشها و رویکردهای ترمینالوژیک روشنفکران اتفاق میافتاد؛ چون یکی از تحولات پیشرونده و ظهور همهنگام یا همزمانی، ادراک و بیان درست مفهومی پدیدهها است. از طرف دیگر، مواجهه همهنگام با گفتمانهای ترمینالوژیک است که به ظهور همهنگام روشنفکر به مثابه گویندهی حقایق و پیریزانندهی گفتمانهای اخلاقی عمل میکند تا بلاهت تمام عیار در فرهنگ و سیاست با توجه به وجه کارکردی و عملی آن آشکار شود. در حالیکه روشنفکران ما تاهنوز حتا تغییر در رویکرد ترمینالوژیکشان بهوجود نیاورنده اند و این یعنی، ظهور ناهمزمانی روشنفکران و ناتوان از بیان و درک کارکردگرایانه بلاهت حاضر در فرهنگ و سیاست که تا مرز توحش به پیش میرود. درست است که جهان در گرو سیاستها و صورتبندیهای ترمینالوژیک است، حتا تفکر بر محور گفتمانها و سیستمهای ترمینالوژیک دور میزند اما مشکل این است که ما هنوز در خم یک کوچه ایم. در چنین وضعیتی است که هرگاه بخواهیم گفتارهای مان را صورتبندی ترمینالوژیک کنیم، غیر از افراط گرایی، نجاست دولت، نهلیسم مرگبار، فحاشی و یا هم تِرمهای کوچه و بازاری دیگر چیزی نیست. پس این بدان معنا است که در سیستم گفتاری ما و چشمانداز سیاسی-اجتماعی ما، تغییری بهوجود نیامده است. همان طور که روشنفکران و رسانههای ما فرق تروریسم و شورشگری[4] را نمیدانند و دست به نشخوار هرگونه گفتمان ترمینالوژیک میزنند بدون آن که به صورت مخدوش مفاهیم پی ببرند. در واقع به سادگی صورتهای مخدوش مفاهیم را با یک سهلانگاری اخلاقی دوباره بازتولید میکنند.
انگارههای افراطی و سطحی روشنفکران که عاجز از بیان بلاهت، خشونت و توحش نهفته در ابعاد عمودی و افقیِ ساختارهای سیاسی، فرهنگی و اجتماعی هست، نیز در مخدوش کردن مفاهیم نقش داشته و سبب کژنگری و بدآموزی میشود. به عنوان مثال نقد روشنفکران افغانستان از دموکراسی مبتنی بر این انگارهی حاکم است که چون همه به صورت یکسان نان ندارند، فساد در دولت هست، هنوز جنگ ادامه دارد و سیاست بازی موش و گربه شده است، بنابراین دموکراسی بد و پُرقباحت است. یعنی بسیار سادهانگارانه مفهوم دموکراسی را مخدوش میکنند بدون آن که به خاستگاه و عمر تاریخی دموکراسی و فراز و فرودهای تاریخی سایر مفاهیم و پدیدهها نگاه واقعبینانه نمایند. همین انگارهی سطحی و افراطی نسبت به پدیدهی دولت نیز حاکم است؛ در حالی که “تراکم فاجعهها در نیستی دولت”[5] بیشتر و غمانگیزتر خواهد شد. بنابراین، نقد روشنفکران افغانستان، نقد افراطی و سطحی از پدیدهها است که تنها به مخدوش کردن مفاهیم و پدیدهها میانجامد تا توضیح و تصحیح آنها. آن هم به این دلیل ساده که از یک ذهن مخدوش و ناهمزمان و رومانتیکِ اسطوره اندیش بیرون میشود. کافی است به مقالات و انتقادات رسانهای در این چند سال نگاه کنیم مییابیم که اکثراً سطحی و افراطی و در نهایت صورت مخدوش شده از رویکرد انتقادی و سیستمهای معنایی است.
دلیل پریشان گفتاری و به شدت سطحی و افراطی، بیگانگی با تاریخ مفاهیم و پدیدهها است که روشنفکران با ذهنیت برخواسته از بیگانگی و “ناهمزمانی” با مفاهیم و پدیدهها وارد دیالوگ و گفتوگو میشوند. مسلماً این گونه دیالوگ منجر به یک کار روشنگرایانه نمیشود که پایدار و تفکر برانگیز باشد.
انقطاع و شکست در گذار گفتمانی
شکست در گذار گفتمانی مشکل دیگری است که دامنگیر کار روشنفکری در افغانستان میباشد. شکست در گذار گفتمانی زمانی قابل درک است که انقطاع فکری-فرهنگی، فقدان پرسش فلسفی گذار از سنت به مدرنیته، تجددخواهی بر بستر این انقطاع و غیابت پرسش بنیادین را در تاریخ خود بدانیم[6]. بنابراین، گفتمان روشنگری که قرن هجده اروپا را به خود منتسب کرد و حتا پیش از آن با شک معروف دکارت آغاز شده بود، در افغانستان به گفتمان معرفت شناسانه بدل نشد و تاهنوز با آن بیگانه ایم. پس ناتوانی از خلق گفتمان و گذارگفتمانی بحرانی است که دامنگیر تمام روشنفکران بیتذکره در تاریخ ما بوده است. زندگی روشنفکر بیتذکره، زندگی در خوف و رجاء است که توان درآمیزی حجت مدارانه با سنت و مدرنیته را ندارد. پس، تسلط گفتمانهای رادیکال راست و چپ دهههای قبل و پوچانگاری همه چیز اکنونی، همان ظهور ناهمزمانی گفتمانهای به ظاهر روشنفکرانه است که هیچگونه راه حلی را در پی نداشتند و ندارند. در واقع، بخشی از سترونیای که ما را مچاله کرده است، عدم پرسش و شکست در عبور گفتمانی به لحاظ زمانی- مکانی است. یعنی، در سایهی گفتمانهایی زندگی میکنیم، که به لحاظ زمانی-مکانی نه ما در آنها حضور داریم و نه آنها در زندگی ما میتواند حضور مثبت داشته باشد. بنابراین، ایستادن بر سکوی رادیکالگرایی و قهرمانگرایی که دیگر جایگاه ندارند، توهمی است که روشنفکران بیمساله افغانستان به شدت در آن غرقه اند. پس مسلم است که ما عاجز از خلق یک دیسکورس یا گفتمانی هستیم که دارای مقبولیت زمانی-تاریخی باشد. منظور از “مقبولیت زمانی-مکانی” کف زدن برای وضعیت موجود نیست، بلکه حزر از “راه افسانه زدن” است.
اگر دگرگونی گفتمانی هم احساس میشود، زاده تغییرات درونماندگار تفکر بر اساس عامل خردگردان درونیِ منبعث از شرایط زمانی-مکانی در داخل مبتنی یک پرسش فلسفی نیست؛ چون تاریخ روشنفکری در افغانستان، فاقد تفکر و شناسنامهی درخشان آن است. بل، بنا به تحولات تاریخی و سیاسی با عوامل بیرونی یک شبه گفتارها تغییر کرده اند که هیچگونه پایههای دیالکتیکی داخلی و درونفرهنگی نداشته اند. این مساله، رویکردها و سخنهای روشنفکری را قبل از آن که فکری و گفتمانی بکند، سیاسی کرده است. چون تحولات گفتمانی، پایههای سیاسیِ بیرونی و جانبی و غالباً موسمی داشته اند، نه تاریخی. و سیاست، نگرشهای ایدولوژیکی کهنه و نو را در برابرهم قرار داده که سبب ظهور ناهمزمانی روشنفکران و حتا آشفتگی در گفتار و کردار که همخوانی با زمان و مکان ندارد، شده است.
ظهور ناهمزمانی به لحاظ زمانی-مکانی، ما را به این مشکل مواجه میسازد که اول از تعریف وضعیت کنونی و تحلیل واقعبینانهای آن طفره برویم و دوم این که سرفرازانه به انکار امر واقع یا واقعیت بالفعل تلاش کنیم. سوم این که شرایط را هماره خلق الساعه ببینیم و از درک تاریخی و فراز و فرودهای زمانی مسایل عاجز شویم. در چنین یک شرایطی است که در یک هم ذات پنداری مالیخولیایی با قهرمانان و اسطورهای خود را همکیش قرار میدهیم که دیگر وجود ندارند. این همذاتپنداری، بزرگترین آفت روشنفکران افغانستان است که همچنان فعال در “حوزهی عمومی” هابرماسی میباشند؛ سخن میگویند و سخنی را مصرف میکنند. بگذریم از اندیشمند و فلسوفی که – مثلاً – میان سنت و مدرنته با حجیت معرفت شناختی وساطت اقناعگرایانه کند تا در همین حوزهی عمومی مصرف گرا، اقناع معرفتی و فرهنگی را سبب شود (کاری که در ایران اتفاق افتاد و تاحدود زیادی موفق هم بود و گذارگفتمانی را نیز در پی داشت). در چنین یک شرایطی است که توجه به ابعاد زمانی-مکانی هم از حضور ناهمزمانی-مکانی جلوگیری میکند و هم حضور و اندیشه را پربارتر میکند( اما برعکس، مثلاً ما تاهنوز “غربزدگی” احمد فردید و جلال آل احمد را مصرف میکنیم و یا میخواهیم ابوذر شریعتی باشیم و یا هم برای تحقق مارکسیسم اسلاوی ژیژک تلاش میکنیم…).
از این ها که بگذریم، مشخص است که در افغانستان، سیهروزی و غمزدگی یک پدیدهی تازه بعد از کنفرانس بن نیست. همان طوری که قبلا گفتم، پیوستار تاریخی ما غرقه در سیهروزی و جهالت و جنگ است که تازه با بدنهای خفته و خسته، میخواهیم از توحش و بلاهت تاریخی عبور کنیم. بنابراین، وضعیت حاضر در ادامهی یک پیوستار تاریخی درد و نگونبختی که عوامل زیادی در آن دخیل اند، قابل تشخیص است. پس سوال این است که چگونه برای بهبودی وضعیت تلاش شود. سازهها و دینامیسمهای مختلف و متنوعی که در این پیوستاری تحرک میبخشند، کدامها اند تا بهتر شوند و اصلاح شوند؟ افغانستان قسماً بخش عظیمی از شعارهای انقلابیگری و جنگهای انقلابی را هم سپری کرده است. نقدهای غیرخردمندانهی زیادی را نیز تجربه کرده است. کافیست به نشریههای دوران مجاهدین و کمونیستها مراجعه شود. اما اگر در حال حاضر به گفتمان نقد روشنفکرانی که تظاهر به روشنفکری میکنند نگاه کنیم، چه تغییر و تحولی پدید آمده است؟ فکر میکنم زمان باز گشت به خویشتن واقعی روشنفکران بیتذکره و انگشت گذاشتن برناتوانیها و کژرویهای نفسگیر و ملال انگیز آنها فرارسیده است.
پایانه و جمعبندی
در نتیجه، روشنفکرانی که تفکر خلق کنند و مساله داشته باشند، نداریم. تاریخ روشنفکری در افغانستان حجتمدار و اندیشهگر نبوده است بنابراین روشنفکران ما شناسنامهی درخشانی ندارند. پس آنچه داریم پریشان گفتاران بیتذکره اند. ما روشنفکران بدون مساله داریم که با پرسشهای بنیادین با خاستگاههای زمانی-مکانی قابل شناخت بیگانه اند. هرگاه این سخن ملکیان را که وظیفه روشنفکر “تقریر حقیقت و تقلیل مرارت است” قبول کنیم، باید زمان ومکان را در نظر بگیریم. پس مساله و پرسش نیز به شدت تابع زمان و مکان میشود. هرگاه روشنفکران زمان و مکان را در تقریر حقیقت و تقلیل مرارت مد نظر نگیرند، همان روشنفکرانی اند که حضور ناهمزمان دارند. بنابراین در دام مالیخولیایی اسطوره پرستی فاقد مساله میشود.
بحث بر سر تعهد، مسوولیت و دوری جستن روشنفکران از قدرت که ادوارد سعید توصیه میکرد، نیست. همین گونه بحث از نقد و رویکرد انتقادی هم نیست. چون رویکرد انتقادی روشنفکرانه به شدت تابع زمان و مکان است. همان گونه که فوکو، دریدا، ژیژک و… رویکرد انتقادی نسبت به نظم حاکم کلی بر جهان در عرصه قدرت، دانش و تولید دارند، یک عمل روشنفکرانه قلمداد میشود اما همین رویکرد در افغانستان، روشنفکرانه بودنش زیر سوال است؛ چون بایستی تابع شرایط زمانی-مکانی مشخص با محدودیتهای تاریخی خاصی شود که در حقیقت ناممکن است. در حالی که شاید در امر توضیح و شگوفایی اندیشه کمک کند. پس بنیادینترین مساله در کار روشنفکری، نخست طرح پرسش و سپس توضیح و تبیین مسایل و امور باالفعل است تا هم عقلانیت حاکم شود و هم بلاهت امور کاهش یابد.
مساله شکست در گذار گفتمانی، ظهور ناهمزمانی و مالیخولیا اندیشی روشنفکران، ناشی از فقدان جریان پایدار تاریخی تفکر و روشنفکری در افغانستان است. چون افغانستان از روشنفکران حجتمدار که با شناخت و ژرفاندیشی به سراغ امور سیاسی-اجتماعی-فرهنگی از جمله سنت بایستی میرفت، محروم بوده است. بنابراین، صاحب گفتمانهای روشنگرایانه خودگردان نیز نبوده اند و نیستند و این سبب شده است که اصلا پدیدهای بنام روشنفکری در افغانستان مخدوش، بحرانی و زیر سوال باشد. در خوش بینانهترین سطح به “روشنفکران” بیتذکره و بیمساله – اگر مسالهای هم داشته باشند قابل تامل است – اکتفا کرده به مثابه یک قشر در نظر میگیریم که دچار ظهور ناهمزمانی، مالیخولیا اندیشی، جزمنگری و رادیکالیسم غیرعقلانی هستند که عمدتاً برساختهی گفتمانهای مختلف کهنه و نو اند؛ نه استوار بر مبنای یک گفتمان خودساخته و خودگردانِ خردمدار و ملتفت به زمان و مکان. پس بحران روشنفکران بیتذکره و بیهویت در افغانستان قبل از همه چیز تاریخی و میراثی است تا رخدادی و اتفاقی؛ اما این هرگز توجیهی برای نادیدهانگاری و چشم پوشی از بحران نیست.
پینوشتها:
[1] - حسین مبلغ به پنج گفتمار روشنفکری در تاریخ افغانستان اشاره دارد که شاید بهترین دسته بندی تاهنوز به لحاظ تاریخی باشد؛ گفتاری ملی روشنفکران، گفتار دموکراتیک روشنفکران، گفتار ایدویولوژیک روشنفکران، گفتار اتنیکی روشفکران و گفتار جامعه مدنی روشنفکران (نگاه کنید به “ ” سایت نقد و جامعه: http://www.naqd-wa-jaameah.org/naqd-wa-jaameah/Masailerouz.html)
[2] - روشنفکرانی که شعارهای انقلابی سر میدادند – چه چپ و چه راست – تا آن هایی که امروز نیز در رویای رادیکالیسم جنگ جویانه به سر میبرند و گمان میکنند که دنیا را با یک ابر-رخداد خارق العاده و یا با شهامت و فداکاری اخلاق مدارانه تودهای گل و گلزار میکنند، همان روشنفکران دن کیشوتی اند. مشخصهای اصلی این گونه روشنفکران به جای خلق گفتمان های روشنگرایانه و تلطیف بلاهت فرهنگی و سیاسی، همواره شعارهای میان خالی، سادهسازی و سادهانگای مسایل و رادیکالیسم موهوم بوده است.
[3] - اشاره به سلفیگری است که پایهی مهمی بنیادگرایی دینی و تروریسم را ساخته و نقش یک کاتالیزور ایدولوژیکی را دارد. به خصوص که در شرایط کنونی به بزرگترین مشکل افغانستان و منطقه تبدیل شده است که همه چیز – مثل استقرار دولت مدرن، دموکراسی، حقوق بشر، مدرنیته، امنیت، توسعه و…– به شکست و اضمحلال آن بستگی پیدا کرده است.
[4] - برای وضاحت میان دو مفهوم تروریسم و شورشگری، نگاه کنید به مقاله “فرق بین شورشگری و تروریسم و مشکل طالبان”: (http://zharja.blogfa.com/post-39.aspx)
[5] - “تراکم فاجعهها در نیستی دولت” عنوان مقالهای است از حسین مبلغ؛ (نگاه کنید به سایت نقد و جامعه: http://www.naqd-wa-jaameah.org/naqd-wa-jaameah/#)
[6] - احمدی، محمد امین، “جستاری در علل تاریخی دوام نیافتن اصلاحات عهد امانی”، تاسیس دیپلماسی مدرن افغانستان، کابل، نشر مرکز مطالعات استراتژیک وزارت امور خارجه جمهوری اسلامی افغانستان، 1388، ص 26 – 27.